خشونت ساختاری «مرکز» در برابر خشونت مستقیم «حاشیه»! خالد رسول پور

۱

هر بار که خبر تلخی از خشونت علیه زنان، قتل‌های ناموسی یا دیگر آسیب‌های اجتماعی در استان‌هایی مانند کردستان، سیستان و بلوچستان، نواحی مرزی آذربایجان، لرستان یا برخی دیگر از مناطق پیرامونی ایران منتشر می‌شود، واکنشی قابل پیش‌بینی در بخشی از فضای عمومی «مرکز» شکل می‌گیرد. عده‌ای از مرکز‌نشینان با شتاب نتیجه می‌گیرند که مردمان این مناطق ذاتاً خشن‌تر، عقب‌مانده‌تر یا کم‌فرهنگ‌تر از مردم مناطق مرکزی کشور هستند. گاهی حتی چنین القا می‌شود که گویا خشونت بخشی از سرشت این مردم است و بنابراین مشکلاتی که با آن روبه‌رو هستند، نتیجه‌ی طبیعی فرهنگ و سبک زندگی خودشان است.

۲

اما این فهم و این نگاه، راهی برای فرار از فهم واقعی موضوع و موقعیت است. اول به این دلیل که بسیاری از کسانی که چنین داوری‌هایی می‌کنند، هیچ آگاهی دقیقی از وضعیت آماری کشور ندارند. خشونت علیه زنان، قتل‌های خانوادگی، آزار جنسی و دیگر آسیب‌های اجتماعی محدود به مناطق مرزی یا قومی نیستند و در بسیاری از استان‌های مرکزی و برخوردار نیز به اشکال مختلف وجود دارند. بنابراین نمی‌توان از صرف مشاهده‌ی چند حادثه یا تمرکز رسانه‌ای بر برخی مناطق، به نتیجه‌گیری‌های کلی درباره‌ی ویژگی‌های فرهنگی میلیون‌ها انسان رسید. اما…

۳

اما مسئله‌ی مهم‌تر آن است که حتی اگر در برخی مناطق نرخ بعضی آسیب‌های اجتماعی بالاتر باشد، باید پرسید که چرا چنین وضعیتی شکل گرفته است. فرهنگ در خلأ به وجود نمی‌آید. هیچ جامعه‌ای جدا از شرایط اقتصادی، آموزشی، سیاسی و تاریخی خود شکل نمی‌گیرد. اگر قرار است درباره‌ی خشونت یا هر آسیب اجتماعی دیگری سخن بگوییم، باید زمینه‌هایی را بررسی کنیم که این پدیده‌ها در آن رشد می‌کنند. میان محرومیت مزمن، فقر، بیکاری، ضعف نظام آموزشی، کمبود فرصت‌های اجتماعی و افزایش انواعی از خشونت، رابطه وجود دارد. این به معنای آن نیست که فقر به‌طور خودکار انسان‌ها را خشن می‌کند یا افراد محروم مسئولیتی در قبال رفتار خود ندارند، بلکه به این معناست که جوامعی که برای دهه‌ها از امکانات توسعه، آموزش و مشارکت برابر محروم مانده‌اند، معمولاً ظرفیت کمتری برای مهار آسیب‌های اجتماعی یا رفع محرومیت‌ها و ورود به جهان مدرن دارند. در نقشه‌ی توسعه در ایران، که اتفاقاً تمرکز شدید بمباران‌ها در دو جنگ اخیر نیز نشان داد، تمرکز شدید منابع در چند استان مرکزی به‌وضوح عیان است. بخش بزرگی از سرمایه‌گذاری‌های صنعتی، زیرساختی، دانشگاهی و اداری در مرکز کشور متمرکز شده است. در مقابل، بسیاری از مناطق مرزی و پیرامونی با نرخ‌های بالاتر بیکاری، مهاجرت، کمبود امکانات آموزشی و ضعف زیرساخت‌ها روبه‌رو بوده‌اند. نتیجه‌ی چنین الگویی نه فقط شکاف اقتصادی، بلکه شکاف فرهنگی، اجتماعی و سیاسی نیز هست. وقتی فرصت‌های آموزشی محدود باشد، نهادهای مدنی ضعیف باشند و افق پیشرفت برای بخش بزرگی از جامعه تنگ شود، زمینه برای بازتولید انواع آسیب‌ها نیز فراهم‌تر می‌شود.

۴

و جالب این‌که در چنین شرایطی یک تناقض مضحک و وقیح شکل می‌گیرد: همان نیروهای اجتماعی و سیاسی مرکزی که سال‌ها نسبت به توسعه‌ی متوازن بی‌اعتنا بوده و حتی بر ادامه و تشدید آن تأکید داشتند، پیامدهای این نابرابری را به‌عنوان نشانه‌ای از «عقب‌ماندگی ذاتی» مردم همان مناطق معرفی می‌کنند! یعنی هم مناطق حاشیه‌ای را محروم نگاه می‌دارند و آن‌ها را مورد استثمار و حتی استعمار داخلی قرار می‌دهند؛ و هم پیامدهای ناگزیر این ستم را متوجه عقب‌ماندگی و بی‌فرهنگی آن‌ها معرفی می‌کنند!

۵

اما یک اصل بدیهی در جامعه‌شناسی می‌گوید که میان دو نوع خشونت تمایز قطعی وجود دارد: اول، «خشونت مستقیم» همچون قتل، ضرب و جرح، تجاوز و… و دوم، «خشونت ساختاری» همچون محرومیت آموزشی، فقر سیستماتیک، نبود دسترسی برابر به خدمات، تبعیض نهادی و… یعنی وقتی کودکی از آموزش مناسب محروم می‌شود یا منطقه‌ای دهه‌ها از سرمایه‌گذاری عمومی بی‌بهره می‌ماند، نوعی خشونت ساختاری بر آن کودک یا منطقه اعمال می‌شود. در نتیجه، بخش عظیمی از خشونت مستقیم بعدی آن‌ها را باید در بستر همین خشونت ساختاری فهمید.

خالد رسول پور

پاسخی بگذارید

بیشتر از فصلنامه(درنگ) فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب