این داستان، روایت دلهرهای آرام اما فزاینده است؛ دلهرهای که از یک اشتباه ساده، سوار شدن به اتوبوسی نادرست، آغاز میشود و کمکم به ترس از شناسایی، بازداشت و فروپاشی درونی میرسد. نویسنده با قرار دادن فرزین در فضای بستهی اتوبوس و سپس در ازدحام نماز جمعه، اضطراب فردی را به تصویری از فضای امنیتی، اجبار جمعی و ترس سیاسی بدل میکند. نقطهی قوت داستان در این است که وحشت را فریاد نمیزند، بلکه آن را از راه جزئیات، نگاهها، کیف دستی، جزوهی پنهان و خاطرهی رفقای زندانی به جان خواننده منتقل میکند. پایان داستان نیز، با دخالت ناگهانی بهرام، روزنهای انسانی در دل فضای سرکوب میگشاید و نشان میدهد که گاهی خاطره، رفاقت و شناخت قدیمی میتواند از دل تاریکی راهی برای نجات باز کند. دلهره
فرزین از دیدنِ اتوبوس دو طبقه در ایستگاه خوشحال شد. راننده کنارِ پیادهرو داشت سیگار میکشید. او بلیطش را داد و از رکاب اتوبوس بالا رفت تا قبل از پُر شدن صندلیها، جایی برای نشستن داشته باشد. خیال داشت در آن مسیرِ طولانی، در طبقهی بالا چرتی بزند وکمخوابیِ شب قبل را جبران کند. حسابی خواب بود که ترمز ناگهانی راننده، او را به خود آورد. با نگاهی از پنجره به مسیِر ناآشنا و صداهایی که شنید، متوجه شد به مقصد اتوبوس توجه نکرده و اشتباهی سوار شده است. بلند شد و از لابه لای مسافرانی که سرِ پا ایستاده بودند، جلوتر رفت تا در ایستگاه بعدی پیاده شود. بیدرنگ یادِ محتوای کیفش افتاد: دوکتاب، جزوهای دستنویس، یک پیژامه و بلوز و چند خِرت و پِرتِ دیگر. خواست جزوه را درآورد و به طریقی گُم و گور کند، اما با نگاههایی که متوجه او بودند، نتوانست. با صدای بلند گفت: « آقای راننده ایستگاهِ بعد پیاده میشم» صدایش به جایی نرسید. خودش را به پایین پلهها رساند و دوباره با صدای بلندتر گفت: «آقای راننده بیزحمت ایستگاه پیاده میشم»
رانندهی ریشو که نوارِ سبزی بر پیشانی بسته بود، خیلی جدی گفت: «داداش این اتوبوس خط ویژهاس و تا نماز جمعه، هیچ ایسگاهی نداریم. پس با خیالِ راحت از یه میلهای بچسب تا نیفتی»
مسافرهایی که متوجه اشتباهِ فرزین شده بودند، با نگاهی به قیافهی گیج و نگران او بلند خندیدند. یکی گفت: «خدا خواسته که اشتباهی سوار بشی و مثلِ ما، سر از نماز جمعه دربیاری» دیگری گفت: «ثوابِ نطلبیده قسمتت شده داداش، چرا ناراحتی» یکی دیگر با صدای بلندتری از آن طرف گفت: «نترس داداش، بیا پیشِ حاجیت، اگه صفر کیلومتر هم باشی من خودم از بِ بسم الله رات میندازم» و صدای دیگری گفت: «زیاد مشکل نیست، فقط کافیه چند بار دولا- راست بشی و لب و دهنتو تکون بدی، چیزی هم اگه نگفتی ـ نگفتی، فقط…»
فرزین، از سر و صدا و ازدحام داخل اتوبوس و صدایِ خندههایی که بلند شده بود، ادامهی حرفِ نفرِ آخر را نشنید. مرد جوانی که در نزدیکی فرزین، روی یکی از صندلیهای سه نفره نشسته بود، با او چشم در چشم شد: «چیزی نیست داداش، فقط یه نصفِ روزِت خراب میشه» او وقتی چهرهی عرق کرده و برافروختهی فرزین را دید، بلند شد و با اصرار، او را بر صندلی خودش نشاند. فرزین با سپاسگزاری نشست و سعی کرد بر وضعیتی که پیش آمده بود، مسلط شود. کمی جابجا شد و به چپ و راست نگاه کرد. سمت راستش پیر مردی نشسته بود که با همهی آن سروصداها، داشت از چُرتِ مرغوبی لذت میبرد. سمت چپ، عاقله مردی با ریشی چند روزه که چهرهی مهربانی داشت، بازوی او را به نرمی فشار داد و گفت: «به دل نگیر داداش، بچههای بدی نیستن. ما همه کارکنانِ کارخانهی داروسازی هستیم. ماهی یکبار نوبت ما میشه که باید بطور جمعی در نمازِ جمعه شرکت کنیم. اگه یکی از افرادِ انجمن اسلامی اینجا بود، بجای این خندهها و تیکه انداختنها، بیشتر شعار و صلوات میشنیدی. این برنامهی ماهانهی ماست، گاهی با شعار و صلوات و گاهی با خنده و شادی»
فرزین شوخیها و خندههای مسافران اتوبوس را به راحتی میتوانست تحمل کند، او نگران این بود که ایستگاهی که قرار است پیاده شود، حوالی محل برگزاری نماز جمعه خواهد بود و شنیده بود که در آن محدوده، لباس شخصیهای زیادی بینِ مردم، وول میخورند. با اینهمه، با خود گفت: «طوری نمیشه. آخرِ خط، مثل بقیه پیاده میشم و سعی میکنم بدونِ جلب توجه، از محدودهی نماز جمعه دور بشم» کمی بعد، دیگر کسی کاری به کارِ او نداشت و هر جمع چند نفرهی کارگران، سرشان به حرفها و خندههای خودشان گرم شد. اما فرزین در هول و هراس بود. در جای تنگی که بین دو نفر نشسته بود، نمیدانست کیفِ دستیاش را چطور نگه دارد تا کمتر جلب توجه کند. احساس میکرد کیفش سنگینتر شده است. سرش را کمی چرخاند و مسافرهای دیگر را از زیرِ نظر گذراند. هیچ کس کیف و زنیلی در دست نداشت. پس از بمبگذاری در نماز جمعهی دانشگاه تهران، همراه داشتن هر گونه زیرانداز کوچک هم غدغن شده بود. حس کرد همه دارند به او و کیفش نگاه میکنند. عزمش را جزم کرد و بلند شد تا یک بارِ دیگر التماس گونه از راننده بخواهد تا او را پیاده کند، اما راننده که انگار قسم خورده بود تا انتهای خط، کسی را پیاده نکند، با لهجهی غلیظ تهرانی گفت: «جوون عزیزت نمیشه، این هفته من نیت کردم در رکابِ شُما نماز بخونم»
یکی دو نفر هم از راننده خواهش کردند تا مسافرِ اشتباهی را پیاده کند، اما او با صدای تنین دار و شعارگونه گفت:« نمازِ جمعه واجب است بر هر جوانِ رشید» پیرمرد با مهربانی دستِ فرزین را کشید و دوباره در کنارِ خودش نشاند. او مانده بود چکار کند که حالات و حرکاتش عادی جلوه کند و کسی به او و کیفش مشکوک نشود. نمیدانست سرش را پایین بیندازد، به روبرو نگاه کند، با بغلدستی سمت چپاش سرِ حرف را باز کند و یا اینکه فقط به سمت جلو نگاه کند؟ هیچ حرکتی به نظرش عادی نبود. تصمیم گرفت چشمش را ببندد و تظاهر کند که دارد چرت میزند. اما وقتی با بیداری کامل و یک دنیا نگرانی، در میانِ آن همه غریبه، چشمهایت را بستهای و احساس میکنی که همه نگاهت میکنند، چطور میتوانی ذهن خودت را مشغول کنی؟! و آن ثانیههای طولانی را به دقیقه برسانی؟! غیر از این است که فقط گوشهایت را تیز کنی و در مورد آنچه که در پیرامونت میگذرد، چیزهایی بشنوی و حدسهایی بزنی و یا بیتوجه به پیرامون، در افکارِ خودت غوطهور شوی؟! او سعیاش را کرد، اما در چنان شرایطی، مگر ممکن بود؟! افکاری هم که در آن حال و هوا به سراغش میآمدند، آشوبهای دلش را دو چندان میکردند. یادِ رفقای خودش افتاد که همان لحظه، هر یک در زندانی، زیر شکنجه و بازجویی بودند و یا سالهای طولانیِ حبس خود را میگذراندند.
از مبارزاتِ انقلابیون، داستانهای زیادی شنیده و خوانده بود و میدانست که در لحظات بحرانی، آنگاه که خطر دستگیری زیاد میشود و یا ناغافل به دام میافتند، به چه چیزهایی فکر میکنند و یا به چه کارهایی دست میزنند تا زنده نمانند و در زیرِ شکنجه، مجبور به اعتراف نشوند. یادِ خاطراتِ کسانی افتاد که در شرایط حساس، همیشه در دهانشان قرصِ سیانور داشتند. در خاطراتی از مبارزی دیگر، خوانده بود که در موقعیتهای حساس و پرخطر، بجای یک قرص، دو قرص در دهانش جا میداد تا اگر یکی عمل نکرد، آن دیگری، کارش را بسازد. چریک فدایی دیگری، هنگام دستگیری توسط دو نفر از مامورانِ ساواک ، سیانورش را گاز میزند. یکی از مامورها که متوجه میشود، با زور، انگشت در دهانِ او فرو میکند تا سیانور را بیرون بکشد، اما او انگشت مامور را چنان گاز میگیرد که سَمِ سیانور وارد بدن مامور هم میشود
فرزین که از خیالاتِ مرگ و خودکشی ترسیده بود، پلک خود را کمی باز کرد و بعد از نگاهی به اطراف، دوباره بست. با خودش گفت: «اگر من به جای آنها بودم و سیانوری در دهان داشتم، میتوانستم گاز بزنم و به همان سادگی خودم را بکشم؟ راستی چطور میتوانستند این کار را بکنند، چطور خودشان را راضی میکردند تا به یکباره و به تمامی دست از زندگی بشویند، آنهم در بهترین سالهای جوانی و با هزاران آرزو؟!
یادِ انقلابی مبارز دیگری به نام علیرضا نابدل افتاد که بدون سیانور و یا هر وسیلهی قتالهی دیگری، در صدد کشتن خود بودهاست. او بعد از دستگیری، مصمم بود به هر شکل ممکن، خود را خلاص کند. نابدل و رفیقش جواد سلاحی سال ۱۳۵۰، حین پخش اعلامیه با ماموران شهربانی درگیر میشوند. جواد سلاحی هنگام دستگیری، آخرین گلولهی تفنگش را بر سرِ خود شلیک میکند و نابدل که زخمی شده بود، هنگام فرار دستگیر میشود. صحنهی خودکشی و جان دادنِ دوستش از برابرِ چشم نابدل دور نمیشود. در بیمارستان سعی میکند از هر فرصتی برای خودکشی استفاده کند. پس از چند روز و بعد از شکنجههای بسیار و به هوش آمدن، بخیههای زخمهایش را پاره میکند که نجاتش میدهند. در اقدامی دیگر، خود را از پنجرهی طبقهی سوم بیمارستان شهربانی پرت میکند. شکمش پاره میشود و دستِ راستش میشکند، اما زنده میماند. با سر رسیدنِ ماموران، سعی میکند با دست چپ خود، رودههای بیرون ریختهی خود را پاره کند، اما موفق نمیشود و دوباره از مرگِ خودخواسته، بازش میدارند. پس از شکنجههای بسیار، آنگاه که بازجوها چیزی به دست نمیآورند، دستورِ تیربارانِ او را، همراه هشت مبارزِ دیگر صادر می کنند.
– للهُمَ صلهِ الا محمد و آلِ محمد …
با صدای صلواتی از تهِ اتوبوس، فرزین به خودش آمد. صلواتی هم از گوشهای دیگر بلند شد و صداهایی هم از طبقهی بالا به گوش رسید که انگار همگی از روی ترس و ملاحظه کاری بود. از آن لحظه به بعد، خنده ها و شوخیهای کارگران بر لبهایشان ماسید. پیرمرد در بیخِ گوشِ فرزین گفت: «این مرتیکهی بسیجی که تازه استخدام شده، خودش را تهِ اتوبوس قایم کرده بود. انگار از اول صدایش را درنیاورده بود تا همه را شناسایی کند» فرزین از گوشهی چشمش به تهِ اتوبوس نگاهی کرد. اما متوجه نشد که منظورِ پیرمرد، چه کسی است. کمی بعد، صدای نوحه و سینه زنی که انگار از پخشِ صوتِ همراهِ آن مرد بسیجی پخش میشد، در فضای اتوبوس پیچید و هر صدای دیگری را در خود بلعید.
هر یک از مسافران میخواست به گونهای، با تغییرِ حال و هوای داخل اتوبوس کنار بیاید و عکس العمل نشان بدهد. فرزین هم که ترس و نگرانیاش بیشتر شده بود، خودش را جمع و جور کرد و ناخودآگاه، با ریتم و آهنگِ نوحه، دندانهایش را به هم سائید و از ندانم کاریهای خودش حرس خورد، اما اینکه چه عکس العمل مناسبتری از خودش نشان بدهد، احساس واماندگی کرد و به فکر فرو رفت. برای اینکه مجبور نباشد با بغل دستیهایش حرف بزند، تصمیم گرفت باز هم چشمش را ببندد و خودش را به خواب بزند.
با همهی نگرانی و اضطرابی که داشت، بسته بودن چشمانش و جای گرم و نرمی که نشسته بود و ریتم یکنواخت نوحه، او را به چُرت میبرد. با تکانهای اتوبوس، خودش و کیفاش به چپ و راست مایل میشد. با یکی از ترمزها که چشمش را باز کرد و متوجه حالِ خودش شد، از بغل دستیهایش معذرت خواهی کرد. مرد سمت چپی گفت: «خیلی خواب آلودی داداش، داری از سرِ کار میآی یا سرِ کار میری؟»
فرزین هنوز جواب نداده بود که او با خندهی ملایمی اضافه کرد: «نکنه دیشب، شبِ جمعهای، اهلِ بیت نذاشته بخوابی» فرزین که متوجه منظورش شده بود، با لبخندی آبکی گفت: «نه بابا، از اون خبرا نبود، دیشب یه دندون دردِ بدی داشتم که اصلاً نتونستم بخوابم»
به نظرِ فرزین راه خیلی طولانی آمده بود، اما هرچه بود، اتوبوس رسید و در خیابان کناریِ دانشگاهِ تهران ایستاد. هنگام پیاده شدن، جزوهی دستنویس را از کیف درآورد و در جیبش گذاشت تا در زمان مناسبی، زیرِ درختی جایی پرت کند، اما فرصت نشد. اتوبوسهای زیادی توقف کرده بودند تا مسافران خود را پیاده کنند. مسافرها که پیاده میشدند، همگی در یک جهت حرکت میکردند. مقصد، زمینِ فوتبالِ دانشگاه تهران بود. فرزین در نظر داشت از نزدیک شدن به درِ اصلی دانشگاه پرهیز کند، چرا که حدس میزد ماموران امنیتی زیادی در آنجا باشند. بین مردم، از هر تیپ و قشری دیده میشدند، غیر از جوانها که تعدادشان کم بود. حضور سربازها و نظامیهایِ دیگری که لباسهای هم شکل و هم رنگ داشتند، جلب توجه میکرد که به طرفِ جایگاهِ نماز جمعه میرفتند. پیرمردها و معلولهای جنگیِ ویلچرسوار هم، در جرگهی جداگانهای پیش میرفتند. اما همهیِ این جمعیت در یک چیز مشترک بودند و آن اینکه هیچ کس چیزی همراه نداشت. فرزین در آن بین، تنها کسی بود که کیف قدیمیِ رنگ و رو رفتهای در دست داشت. کیفی که بزرگتر و سنگینتر از آنچه که بود، به نظرش میرسید. با خودش میگفت: «کاش چیزی با خودم نمیآوردم. اگه این جزوه و کتابها همراهم نبود، نگران نمیشدم. باید جزوه رو تویِ اتوبوس گم و گورش میکردم، حالا اگه طوری بشه چه؟»
سعی داشت خودش را پشت سرِ آدمهای دیگر قایم کند و به چشم هیچ ماموری دیده نشود. تصمیم گرفته بود سرِ چهارراه که رسید، به آن سوی خیابان برود و هر چه زودتر، از آن محدوده دور شود. هنوز به چهارراه نرسیده بود که از پشتِ سر، دستی به شانهاش خورد. تا برگشت، مامورِ لباس شخصیای را در برابرش دید: «برادر میشه کیف دستی شما رو ببینم» فرزین در حالیکه سعی میکرد بر اعصابش کنترل داشته باشد، زیپ کیفش را باز کرد.
«بله بفرمایید، وسائل شخصیِ خودمه. دارم میبرمشون خونه»
«مگه نماز جمعه شرکت نمیکنید؟»
فرزین با کمی مکث، گفت: «نه برادر، سرم خیلی درد میکنه، باید برم خونه»
مامور در حالی که درون کیف را وارسی میکرد، به پرسشهای کوتاهش ادامه میداد:
«اهل مطالعه هم که هستین…، گفتین از کجا تشریف نمیآرین؟»
فرزین در حالی که خودش را باخته و زبانش به لکنت افتاده بود، گفت: « از سرِ کارم، دیشب تا دیروقت مشغول مرتب کردنِ قفسه ها و انباری بودم و نتونستم برم خونه. همون جا یه ساعتی خوابیدم»
«پس، سرِ کارِتون جای خواب هم دارین، میشه بپرسم به چه کاری مشغول هستین؟»
فرزین با تته پته گفت:
«مغازه، مغازهی لوازم الکتریکی»
فرزین، لب و دهانش خشک شده و رنگی به صورتش باقی نمانده بود. بلافاصله پشیمان شد که در موردِ محل کارش حرف زده است. باخودش گفت : « اگه اونجا برن، برای صاحب مغازه خیلی بد میشه. شاید چیزهای مهمتری هم پیدا کنن. اما چکار باید میکردم؟! آدرس خونهی بچهها رو که نمیتونستم بِدم. بلخره آدرس یک خراب شدهای را باید میدادم دیگه، نمیتونستم بگم که شب آوارهی خیابونها بودم. خونهی خودمون هم که اون سرِ شهره!»
با یک نگاه به چهرهی او، میشد فهمید که حالت عادی ندارد. برای ادای آن چند جملهی کوتاه هم، چند بار آب دهانش را قورت داده بود. مامور لباس شخصی بعد از برانداز کردنِ سراپای او، در حالی که او را به سمتی هدایت میکرد، گفت:
«برادر اگه اشکالی نداره چند دقیقهای تشریف بیارین داخل تا بیشتر با هم آشنا بشیم»
فرزین امیدوار بود تفتیش بدنی نشود و فقط در مورد کتابهای توی کیفش پُرس و جو بکنند. او میدانست اگر جزوهی توی جیبش را ببینند، گرفتار میشود و اگر به پروندهی فعالیتهایش در شهرستان هم دسترسی پیدا کنند، راهِ نجاتی نخواهد داشت. در حالی که در کنارِ مامور، به آرامی پیش میرفت، با سنجیدنِ پیرامونش، به فرار فکر میکرد. یادِ یکی از رفقایش افتاد که لحظهای از غفلتِ مامورِ محافظش در برابرِ پایگاه بسیج استفاده کرده و فرار کرده بود. اما در آن مسیرِ مملو از نمازگزاران و مامورانِ لباس شخصی، مگر فرار ممکن بود؟! سعی میکرد هرچه آهسته تر برود تا فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشد. کمی که جلوتر رفتند، تلفن بیسیمِ مامورِ لباس شخصی، بصدا درآمد. او قبل از جواب دادن به بیسیم، مُچ دست فرزین را گرفت و به آرامی پیش رفت و در همان حین، بدنبال نیروی کمکی نگاهش را به اطراف چرخاند. یکی از همکاران بسیجیاش که متوجه او شده بود، به طرفش آمد.
«برادر این آقای محترم را به چادر امنیتی راهنمایی کن تا به کارش رسیدگی شود» او بعد از سپردن فرزین به بسیجی، انگار برای کارِ مهمتری، با شتاب در جهتِ مخالف مسیری که آمده بود، به راه افتاد.
جوان بسیجی دست فرزین را گرفت و پس از چند بار نگاه کردن به پشتِ سرش، به راه ادامه داد. فرزین زیر چشمی، نگاهش به هیکل ورزیدهی جوان بسیجی بود. اندیشید که گریختن از دستِ چنین جانورِ قولچوماقی راحت نخواهد بود. هر دمی که میگذشت، اطرافش را بیشتر میپایید و انگار لحظهی مناسبی را انتظار میکشید تا خودش را از حلقهی دستِ او رها کند و بگریزد. در چنین افکاری بود که متوجه شد، بسیجی دستش را از مچِ او به پنجه و انگشتانِ او پایین بُرد. او بدونِ اینکه به این تغییر حالت توجهی نشان بدهد، با خودش گفت: «بیرون کشیدنِ پنجهام از دستِ او به مراتب راحتتر است» لحظهای بعد، فشاری غیرِ عادی به انگشتانِ فرزین وارد شد و بلافاصله، دوباره و سه باره تکرار شد. فرزین، ابتدا به انگشتانِ فشرده شدهاش و بعد به نیمرخِ جوانک نگاه کرد. با ریش و پشم و کلاهی که بر سرِ او بود، فرزین چیزی دستگیرش نشد. در این لحظه به تقاطع چهار راهی رسیده بودند که تراکم جمعیت بیشتری به چشم میخورد. او خودش و فرزین را از جمعیت بیرون کشید و به سمت ِ خیابانِ فرعی بُرد و در حالی که در برابرش ایستاده بود، با تبسمی در چشمانش نگاه کرد.
حالتِ نگاه و طرح کلی چهره، برای فرزین غریبه نبود، چهرهای که غیر از صمیمیت، چیزی در آن دیده نمیشد.
«آقای فوتبالیست، من دریب کردن رو از شما یاد گرفتم، یادتون نمیآد، زمین فوتبال خانیآباد، تیم شاهین؟!» و با لبخند، کلاه از سرش برداشته بود.
فرزین در حالی که به چشمانِ او دقیق شده بود، نفس راحتی کشید: «تو برادرِ کوچیکِ بهروز هستی؟!»
«آره، خوب شناختی. همون پسربچهای که عاشق فوتبال بود»
فرزین در حالی که از خوشحالی، دست و پایش را گم کرده بود، گفت: «زنده باشی جوون، با این هیکل، حسابی برای خودت مردی شدی! راستی اسمت چی بود؟»
«بهرام هستم، کوچیکِ شما»
«بهرام جان، خیلی میبخشی که نشناختمت»
«آقا فرزین، صحبتها بمونه برای بعد، بهتره هر چه زودتر از اینجا دور بشی»
فرزین که اجازهی رهاییاش صادر شده بود، در حالی که با نگاهِ سپاسگزارانهاش، انگار بهرام را در آغوش گرفته و می بوسید، دست او را به گرمی فشرد و در خیابان فرعی با قدمهای تندی به راه افتاد. دقایقی بعد، یکی دو چهار راه پایینتر، در حالی که با اتوبوسِ دیگری به سمت جنوبِ شهر میرفت، فکرش به هزار طرف کشیده میشد. به جزوهی دستنویسِ توی جیبش، به جلسهی مطالعاتیِ سه نفرهای که شب قبل در خانهی دوستش برگزار شده بود، به بچه محلهای سابقشان و تیم فوتبالی که داشتند، به بهرام که نوجوانِ پر جنب و جوشی بود که عاشق دریب کردنهای او شده بود، به رودههای بیرون ریختهی علیرضا نابدل و به کیفِ دستیاش که احساس میکرد خیلی سبکتر شده است.








پاسخی بگذارید