این شعر، زمزمهای عاشقانه و خیالانگیز است از فاصله، انتظار و بازگشتهای پنهانیِ دل. منوچهر دوستی در این شعر، عشق را نه در هیاهوی آشکار و خودنمایی، بلکه در کوچههای شب، در سلامی کوتاه، در شانهی خیال و در صدایی که شاید شنیده نمیشود، جستوجو میکند. زبان شعر میان ستاره، شب، کوچه و اسب در ذهن چون خیال حرکت میکند و تصویری میسازد از انسانی که هنوز، با همهی دوریها و سختی ها، دلش را به روشناییِ آمدنِ دیگری سپرده است. بسیارها شده
منوچهر دوستی
بسیار شده
که تو از ستاره میآیی
و من روی شب زمین
چشم هایم را به تو سپرده ام
و با یک سلام خود را به روز رسانده ام.
بسیار شده
سرم بر شانه خیالات افتاده
از کوچه ای به کوچه ای دیگر پرواز کرده
به خانه هایی سرکشیده ام
که درگاهشان هنوز سبز، باز، و پر از اشتیاق بوده است
بسیارها که رفته ام
تا دوباره، شبانه، دور از چشم خبرچین های محله
عشق هایم را غافاگیر کنم!
چه بارها
که در دلم صدایت کرده ام
که نشنیده ای
و پایت در رکاب
و من سرم را بر یال شب بخواب سپرده ام.
دیدن کمتر








پاسخی بگذارید