ای اندوهِ کهن،
از گلوی من پایین بیا؛ سالهاست چون سنگی در چاهِ صدایم اقامت کردهای.
روزی جهان را دوست داشتم.
آفتاب بر شانههایم مینشست و رودخانه نام مرا در فلسِ نقرهای ماهیان تکرار میکرد. ای اندوهِ کهن،
از گلوی من پایین بیا؛ سالهاست چون سنگی در چاهِ صدایم اقامت کردهای.
روزی جهان را دوست داشتم.
آفتاب بر شانههایم مینشست و رودخانه نام مرا در فلسِ نقرهای ماهیان تکرار میکرد.
اما ناگهان حبابی بر سطح آب ترکید و زندگی، چهرهی دیگرش را نشان داد.
اکنون زخمها را نمیبینم؛ آنها در تاریکیِ گوشت و استخوانم چراغ روشن میکنند.
میسوزم بیآنکه آتشی باشد.
در مردابی که حقیقت را با لباسِ دروغ به خاک سپردهاند، سرگردانم.
ای جهانِ سرد،
بگو آیا در تو هنوز بوسهای برای انسان مانده است؟
آیا جایی نگاهی هست که از آینهی منفعت عبور کند؟
من اغلب چشمهایی دیدهام که پشت مردمکهایشان ترازو آویخته بودند.
دستهایی که پیش از فشردن، سود و زیان را میشمردند.
و خندههایی که چون ماسک بر چهرهی خلأ نشسته بودند.
ای اندوه، ای درد، ای جهانِ بیپناه،
این همه تنهایی از کجاست؟
نکند ما از یکدیگر دور نشدهایم؛
نکند هر کس در تبعیدِ خویشتن زندگی میکند، و این سکوتِ عظیم نامِ دیگرِ انسان بودن است.
ر.باقری








پاسخی بگذارید