بدرود، ستارهٔ شبانه
منوچهر دوستی
هنوز چیزی هست؛
چیزی که مرا جذب جهان میکند
و ماهی سیاهِ کوچکِ جانم
برای دریا آواز میخواند.
ای…، ای حرف کوچکِ دلِ دلیرِ من،
تو هنوز بزرگ نشدهای
که معنای گردش فصلها را بفهمی
و من خوشحالم
که همچنان در جانب دریا ایستادهام
و هجوم هیچ مرغ ماهیخواری
پایم را سست نکرده است.
با چوب سیاهِ شب
دیگر حتی چوپانی هم نمیشود کرد
و نواختن غمگینِ نی
درد کسی را دوا نمیکند.
سکوت،
آن سلسلهٔ سربهراهِ کهنسال،
دیگر بریده است
و ما را،
نه من و نه تو را،
گریزی از آشفتگی این موج نیست.
دریا و آسمان همرنگاند؛
من اما از قعر دریا آمده بودم
و به کهکشان ماهیهای کوچکِ خود بازمیگردم.
بدرود، ستارهٔ شبانه؛








پاسخی بگذارید