در جنگِ ناودانها
آنچه رؤیت نمیشود،
فلجِ اندیشه است؛
شکارِ پرهای پروانه
در اشکِ شمع،
دلهرهٔ قمری بر زلزلهٔ درخت.
هر برخاستنی
در خود میشکند.
گنجشکِ خیس
در پناهِ پنجره میلرزد.
زمانِ ظالمانه،
بر گردهٔ اسبِ ابرش،
بر مدارِ صفر میگردد.
پابکشِ رهگذر،
گلولهها که میآیند،
قالبِ پیشانیاند.
آی، آنکه
از این دست به آن دست
تسبیح میچرخانی،
هالکان
تنها حلوا را به خاطر دارند.
حیات
فرخ








پاسخی بگذارید