تابستانِ بیست سال پیش بود. من جوان بودم، جویای نام و گرفتار این توهمِ شیرین که با ادبیات میشود دنیا را نجات داد. آن روزها در شهرم، شیراز، زندگی میکردم و در خانه مطبوعات فارس مسئول انجمنهای هنری بودم. محل کارم هم ساختمانی بزرگ و قدیمی از دورهٔ قاجار بود، چسبیده به باغ جهاننما و حافظیه. تا جایی که میدانم امروز کتابخانه ملی شده است.
مدتی بود تصمیم گرفته بودم نشستهای ادبی برگزار کنم. برای اولین برنامه هم صادق هدایت را انتخاب کردم. بالاخره وقتی پای عشق وسط باشد، آدم پارتیبازی میکند.
موضوع را با استاد سیروس رومی که از بزرگان شیراز است در میان گذاشتم؛ کسی که در ادبیات برایم حکم پدر را داشته و دارد. آقای نوید گویی، مدیر انتشارات نوید شیراز، و دکتر خشنود، مدیر بیمارستان MRI که فردی علاقهمند به ادبیات بود، هم گفتند حمایت مالی میکنند. در بیمارستان باغ بزرگی بود. تصمیم گرفتیم برنامه را آنجا و در فضای باز برگزار کنیم. اطلاعرسانی کردیم و جانم برایتان بگوید چه برنامهای شد.
یک ربع مانده به شروع برنامه دیگر جایی برای نشستن پیدا نمیشد. باورمان نمیشد چنین استقبالی. گفتیم خیلی بیایند پنجاه نفر. نزدیک دویستوپنجاه نفر آمده بودند و چند ردیف هم ایستاده بودند.
هنوز برنامه شروع نشده بود که حاشیهها از راه رسیدند.
اولین نفر پیرمردی بود که خودش را با عجله به من رساند.
گفت:
«خانم، شما امشب وظیفهٔ مهمی دارید. من خبر مهمی برایتان دارم. هدایت خودکشی نکرده.»
چشمانم گرد شد و گفتم:
«بله؟»
گفت:
«بله خانم. هدایت کشته شده. هدایت را به قتل رساندند.»
گفتم:
«کی به قتل رسانده؟ منبعتان چیست؟»
جواب داد:
«شما اول اعلام کن کشته شده، بعد دربارهٔ منبع حرف میزنیم. اگر اینقدر که ادعا میکنی هدایت را دوست داری باید بگویی. وگرنه به روحش خیانت کردهای.»
گفتم:
«ای آقا، نمیشود. خبر به این مهمی منبع میخواهد.»
گفت:
«میدانستم باور نمیکنی و مالِ این حرفها نیستی. جرأتش را نداری.»
جواب دادم:
«جناب، من پنج دقیقهٔ دیگر قرار است بروم روی سن. جمعیت را هم که میبینید. خواهش میکنم درک بفرمایید.»
پیرمرد با ناراحتی رفت و ظاهراً تا پایان برنامه از همکاری نکردن من در کشف این پروندهٔ جنایی ادبی دلخور ماند. چند بار دیدمش که دارد در گوش برخی حضار چیزی میگوید.
هنوز از این ماجرا خلاص نشده بودم که چند نفر از اساتید سخنران وارد بحث مهم دیگری شدند.
موضوع این بود که آیا صادق هدایت در طول عمرش به شیراز اومَدَه بوده یا نیومَدَه بوده. (اومَدَه گویش شیرازی)
یکی با اطمینان میگفت:
«صد درصد اومَدَه بوده.»
دیگری جواب میداد:
«نه. اگر اومَدَه بود جایی ثبت شده بود.»
اولی میگفت:
«ثبت نشده که نشده. اومَدَه بوده. مگه میشود آدم داشآکل بنویسه، اینطوری محلهٔ سرِ دِزَک رو توصیف کنه و نیومَدَه باشه.»
سومی وارد بحث میشد:
«من هم فکر میکنم اومَدَه بوده.»
خلاصه تا چند دقیقه مانده به شروع جلسه، سرگرم بررسی این مسئله بودند که آیا اساساً پای هدایت به شیراز رسیده بوده یا نه. من وساطت کردم که اگر میشود بیخیال این موضوع شویم. آمده یا نیامده، شیراز را عالی در داستانهایش توصیف کرده است.
جلسه بالاخره شروع شد. در میانهٔ برنامه متوجه شدم چشمهای جمعیت دارد گرد میشود و گاهی به بالا نگاه میکردند. صندلی من زیر درخت بزرگی قرار داشت. بعدها فهمیدم موشی روی یکی از شاخههای بالای سرم مشغول گشتوگذار بوده و فاصلهٔ چندانی هم با فرود روی سرم نداشته است. تنها کسی که از این ماجرا خبر نداشت، خودم بودم.
در بخش پرسشوپاسخ هم میان چند نفر بحثی جدی درگرفت که نام شخصیت معروف قصهٔ هدایت «داشآکَل» است یا «داشآکُل». کار نزدیک بود به دعوا بکشد.
اما در مجموع برنامه فوقالعاده برگزار شد. خبرش پیچید و بسیاری از اهل فرهنگ و ادب از آن تعریف کردند. چند روزنامهٔ مهم خبرش را کار کردند. من هم، راستش را بخواهید، حسابی کیفور شده بودم.
دو روز بعد پشت میز کارم نشسته بودم و هنوز از دو شب قبل سرمست بودم که تلفن زنگ زد.
ادارهٔ فرهنگ و ارشاد اسلامی شیراز بود؛ اداره بغل حافظیه و صدقدمی محل کار من بود.
صدایی آمرانه گفت:
«خانم روانشاد، در خانه مطبوعات را ببند و یک تکپا بیا این طرف.»
لحنش طوری بود که احساس کردم بهتر است سؤال اضافهای نپرسم.
به سیروس رومی زنگ زدم. نگران شد. گفت نترس. ما خودمان را میرسانیم. اگر خواستند تو را جایی ببرند نرو تا ما بیاییم. من داخل بودم که ایشان و آقای نوید گویی هم خودشان را رساندند، اما اجازه ندادند وارد شوند.
در اتاق، رئیس اداره به همراه دو نفر از نیروهای حراست روبهرویم نشسته بودند.
رئیس سینی چای را هل داد سمتم و گفت:
«خانم روانشاد، شما برای هدایتِ افیونکش، مروج پوچی، خودکشی و ضد دین جلسه برگزار کردهای. آن هم بدون مجوز.»
بعد برگهای را از روی میز برداشت و گفت:
«ببینید امامجمعهٔ فلانجا روزنامهٔ خبر جنوب را دیده، یادم رفته از شهرستانهای اطراف شیراز بود، دفترش برای ما فکس زده که اداره ارشاد شیراز چه غلطی میکرده که برای هدایت برنامه گذاشتهاند.»
بعد لحنش نرمتر شد.
«شما جوانی. اول راهی. شغل خوبی داری. قرار است کتاب چاپ کنی. قرار است این نشستها را ادامه بدهی. مثلاً ما خبر داریم هفتهٔ آینده دربارهٔ مارکت جلسه داری.»
گفتم:
«گابریل گارسیا مارکز.»
گفت:
«بله. همان مارکت.»
گفتم:
«نه آقا. مارکز.»
گفت:
«خانم، حالا هرچه.»
گفتم:
«هرچه نیست. اسم یک نویسندهٔ بزرگ است. فروشگاه زنجیرهای که نیست.»
نگاهی به برگهاش انداخت و گفت:
«اینجا نوشته مارکت.»
گفتم:
«چون اشتباه نوشتهاند.»
گفت:
«خانم، چه فرقی میکند؟»
گفتم:
«خیلی فرق میکند.»
گفت:
«در اصل مطلب که فرقی ندارد. یادتان نرود الان برای چه اینجایید.»
بعد ادامه داد:
«ما نمیگوییم برای مارکت برنامه نگیر. دشمن ادبیات که نیستیم. بگیر. اما هدایت فرق میکند. امروز برای هدایت برنامه میگیری، فردا برای فروغ فرخزاد میگیری، پسفردا برای یکی دیگر میگیری.»
بعد گفت باید تعهد بدهم که از این به بعد هر برنامهای را قبل از برگزاری به تأیید اداره برسانم.
من هم که کلهشق بودم، جوان و لجباز، گفتم:
«تعهد نمیدهم.»
گفت:
«ببین خانم، نشست مارکت مجوز نمیخواهد. اما برای نویسندهٔ ایرانی باید مجوز بگیری.»
گفتم:
«مارکز.»
گفت:
«خانم، باز شروع شد.»
در همین لحظه سیروس رومی بالاخره موفق شد وارد اتاق شود.
گفت:
«اصلاً با ایشان چه کار دارید؟ همهٔ این کارها زیر سر من است. این دختر را بگذارید برود. من نشست هدایت برگزار کردم.»
گفتند:
«خیر آقا. ایشان بوده که آتش سوزانده. شما هم به عنوان مسئول خانه مطبوعات فارس حمایتش کردید. جوان است. نصیحتش کنید راهش را درست انتخاب کند.»
من هم پایم را در یک کفش کرده بودم که تعهد نمیدهم. راهم هم درست است و اینها دارند به هدایت توهین میکنند. عشق است دیگر. آدم کور میشود.
خلاصه آنقدر بحث ادامه پیدا کرد که آخر سر از خیر تعهد کتبی گذشتند. البته هشدار دادند اگر دوباره بدون هماهنگی از این کارها بکنم، باز همدیگر را ملاقات میکنیم، اما دیگر خبری از چای و کلوچه نخواهد بود. برگشتم محل کارم و سیروس رومی نصیحتم کرد که این چیزها کلهشقبازی برنمیدارد. بچهٔ کوچک دارم و باید به او فکر کنم.
چند روز بعد نشست مارکت 😄 برگزار شد و اتفاقاً آن هم بسیار موفق بود.
اما ماجراهای نشستهای ادبی و دردسرهای پشت پردهشان تازه شروع شده بود. فرصتی باشد، نوبت بعد برایتان از نشست «ادبیات کارآگاهی و پلیسی» خواهم نوشت.
پ.ن: از سری یادداشتهای «از مصایب نویسندهٔ ایرانی بودن»








پاسخی بگذارید