پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

, ,

به تو می اندیشم- رضا باقری

به تو می‌اندیشم
نه از سرِ شناخت-
خلأیی در من نام تو را
مثل لباسی که به تنش بزرگ است، پوشیده
نمی‌دانم، چشمانت چه رنگی‌ست
سیاه، یا آبی، یا رنگی که هنوز
در دهانِ جهان تلفظ نشده است
به تو فکر می‌کنم
مثل کسی که در تاریکی
دستش را دراز می‌کند
و ناگهان، انگشتانش
از میانِ یک رویا عبور می‌کنند،
نه چیزی را لمس می‌کنند
نه بازمی‌گردند
و من… من کجای این عبورم؟
آینه، هر بار که نگاهم می‌کند
کمی عقب‌تر می‌رود،
خاطره‌ها، با پاهای سرخٌ، خیس
از من عبور می‌کنند،
و واژه‌ها- واژه‌ها
پیش از آن‌که به من برسند
در دهانِ سکوت، حل می‌شوند
خودم را نزیسته‌ام، تنها
تکه‌هایی از من، در اتاق‌های بسته‌ی ذهنم
راه می‌روند
و هر بار، نام تو را
به دیوار می‌کوبند
انگار تو، ادامه‌ی نانوشته‌ی منی،
یا خطی که از من آغاز نشده،
اما در تو، ادامه دارد
به راه رفتنت فکر می‌کنم-
نه به پاها، به لرزِ نامرئیِ سنگ ها
هرگاه که بر آنها عبور می‌کنی
به قدم‌هایت، که هر بار، جهتی تازه
به جهان تحمیل می‌کنند
به رؤیاهایت، که شب‌ها، سقفِ واقعیت را
کمی بالاتر می‌برند
می‌پرسی: من که هستم؟
و من می شونوم، صدای تو، از جایی می‌آید
که هنوز در من ساخته نشده
پاسخی ندارم، جز این‌که در میانِ این کلمات
پخش شده‌ام-
مثل نوری که منبعش را
فراموش کرده باشد
ببین- اگر دیدن
هنوز به چیزی شبیه است-
من، در نوشتنِ تو
اتفاق می‌افتم،
نه به‌عنوان «من»
بلکه
به‌صورتِ ابری
از بخار دریا شکل نگرفته
مرا پیدا کن-
نه در من،
نه در تو،
بلکه در فاصله‌ای
که هر شب
میانِ ما
خواب می‌بیند

به تو می اندیشم- رضا باقری

به تو می اندیشم- رضا باقری


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب