سمیره حنائی- روزنامهنگار
«این روزها جماعتِ رعیت، هر یک از سوراخی فیلترشکنی عَلَم کردهاند؛ یکی از پسرخالهاش گرفته، یکی از بقال سرِ کوچه، یکی هم از میرزا بنگاهِ محل که تا دیروز دعا مینوشت، امروز ویپیان میفروشد. آخر آدمیزاد را مگر میشود از حرف زدن و سرک کشیدن به دنیا محروم کرد؟ اگر نشود نان خورد، باز شاید بشود دوام آورد، اما اگر نشود دو کلمه با خلقالله درد دل کرد، آدم کمکم کپک میزند، مثل خیارشور ته خمره.
در این میان، هیچکس را پروای گرانی نیست. انگار نرخ اجناس را جنّیانِ سرگردان مینویسند. هر بامداد که چشم باز میکنی، مرغ بالی تازه درآورده و تا عرش رفته. ماست را چنان قیمت نهادهاند که گویی از شیرِ آهوی تاتار میگیرند و شیر را انگار از پستانِ ققنوس میدوشند. کالابرگ هم حکایتی شده؛ گفتند سفره مردم را رنگین میکنیم، آخرش از نه قلم جنس، سه قلم را نشان دادند و باقی را لابد ملائکه تناول فرمودند.
ایران هم که هیچوقت ناظر نداشت؛ حالا هم به بهانه جنگ و توقف واردات، هر دکانداری شده سلطانِ مختار. صبح نرخ میدهد، ظهر انکار میکند، شب هم میگوید: «به ما چه! دلار بالا رفت.» اگر فردا قیمت پیاز به اندازه طلا شود، باز یک کارشناسِ سبیلتابداده پیدا میشود که بگوید: «این نشانه رشد اقتصادیست.»
بنده دیگر از بس هیچ چارهای به عقلم نرسیده، حس میکنم در مردابی افتادهایم که همه با هم، خیلی مؤدب و قانونی، آرامآرام فرو میرویم. نه کسی فریاد میزند، نه کسی دستوپا میزند؛ فقط گهگاهی یکی استوری میکند که «فاجعه آنجاست که به فاجعه عادت کنیم.» بعد باقی جماعت زیرش قلب سیاه میفرستند و میروند قیمت پنیر را چک کنند.
با این همه، باید خدا را شکر کرد که هنوز رفقایی ماندهاند که روزی چند بار از گرانی بنالند. همین نالهها نعمتیست؛ مبادا یادمان برود این بساطِ بیبضاعتی هنوز برپاست. باید زندگی کرد، چای خورد، نان خشک را در ماست زد و خندید؛ اما فراموش نکرد که حق ما این همه فشار و ترس نبود. آخر آدم اگر به مصیبت عادت کند، دیگر فاتحهاش را باید با نرخ آزاد خواند.







پاسخی بگذارید