پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

تجربه و روایت – آرام روانشاد

هفده ساله بودم که دل و دینم را به یک پسر آبادانی باختم؛ پسری قدبلند با عینک ری‌بن، پیراهن‌های آزاد و شلوارهای ساسون‌دار؛ همان تیپی که اوایل دهه‌ی هفتاد دل خیلی از دخترها را می‌برد.

امتحانات پایان سال و اواخر اردیبهشت بود. جوان بودیم و پرشور موقع برگشتن از مدرسه، با خنده و شیطنت به قول نسل خودمان با رفقا سوار “تاکسی‌مرسی” شدیم؛ پیکانی خاکستری‌ . میان ما سه نفر شماره‌اش را روی کاغذ نوشت و به من داد و قصه‌ی ما آغاز شد؛ تلفن، قرار، دیدار.

در یک خیاطی در پاساژی در خیابان “سینما سعدی” شیراز کار می‌کرد. سال ۵۹ جنگ، خیلی از جنوبی ها را به شیراز آورده بود و ناگزیر شده بودند از نو شروع کنند.

چهار ماه گذشت. سال جدید تحصیلی داشت شروع می شد. پایان دبیرستان و آماده شدن برای کنکور.

یک عصر اواخر شهریور سوار ماشینش بودم. داریوش داشت «فریاد زیر آب» را می خواند. یک بسته‌ی کادوپیچ‌شده به دستم داد؛ عطر بود و یک شاخه گل رز هم‌ کنارش. بعد گفت تصمیمش را گرفته است. می‌خواهد آینده‌اش را با من قسمت کند.

گفت: «دارم برمی‌گردم آبادان. شهر، دوباره دارد جان می‌گیرد. دارند خانه‌ها را از نو می‌سازند. درِ خانه‌ی ما روزی که از آبادان آمدیم، از ترکش سوراخ‌سوراخ شده بود. اما حالا دوباره دارد خانه می‌شود. می‌خواهم آنجا مغازه‌ خیاطی راه بیندازم. دلم می‌خواهد تو هم با من بیایی.»

من اما رؤیای دیگری داشتم.

گفتم: « من می‌خواهم دانشگاه بروم. احتمالا دانشگاه هنر تهران. »

دستم را گرفت: «چه اشکالی دارد؟ من‌مخالفتی ندارم. نامزد می کنیم. درس ات که تمام شد میایی آبادان پیش خودم. همان‌جا کار هنری کن.»

سرمست از آن پیشنهاد، با شر و شور به خانه برگشتم. مادرم از همه‌چیز خبر داشت. او آن مادرهایی بود که دوستی با فرزندش را جدی می‌گرفت و همیشه می‌گفت: «هر اتفاقی افتاد، اول بیا به من بگو. ننشین با دوستانت قصه بباف.»

با ذوق گفتم: «مامان، به من چنین‌ پیشنهادی داده. عطر را نشانش دادم و گفتم تصمیمم را گرفته‌ام. با خانواده‌اش می‌آیند خواستگاری. می‌خواهند برگردند آبادان. می خواهد آنجا مغازه باز کند…»

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که مادرم براشفت: «صبر کن ببینم. تو غلط کردی. همین مانده هفده‌سالگی شوهر کنی. اگر با تو دوست شدم و پای حرف‌هایت نشستم، برای این بود که گرفتار چنین تصمیم هایی نشوی. امسال کنکور داری. زیاده روی کردی. باید تمامش کنی. می دانی پدرت بفهمد چه قیامتی به پا می کند.»

بعد از آن، جنگی در خانه بین من و مادرم شروع شد؛ من با اشک و سکوت، مادرم با مخالفتی که ذره‌ای عقب نمی‌نشست.

غذا نمی‌خوردم. گریه می‌کردم. پدرم شک کرده بود که چه شده. برادرانم با فضولی پشت در اتاقم گوش می ایستادند. خاله ام تابستان را آمده بود خانه ی ما. مادرم با او صحبت کرد و فرستادش تا آخرین دیدارمان را ترتیب بدهد. قرار گذاشتیم. من فقط ایستاده بودم و گریه می‌کردم. خاله به او گفت این ازدواج هرگز اتفاق نمی‌افتد و باید کنار بکشد. گفت: پسر جان خیالبافی نکن. پدرش ارتشی است و سخت گیر. این هم‌ اولین فرزند و تنها دختر. برنامه ها دارد برایش. نمی گذارد پایت را از در خانه تو بگذاری و…

او گفت:

« من قول می دهم خوشبختش کنم. باور کنید آبادان دارد دوباره آباد می‌شود. کسب و کار من آنجا می گیرد. مغازه ی خیاطی…»

خاله حرفش را قطع کرد:

” انشالله آبادان، آباد شود. کسب و کار شما هم پررونق. اما مادرش مرا فرستاده. باید تمام شود.”

و تمام.

قلبم چنان شکست که صدایش را شنیدم. چند ماه بعد او به آبادان رفت و پرونده‌ی عشق هفده‌سالگی من بسته شد.

اما هنوز هم هر بار که «فریاد زیر آب» داریوش را می‌شنوم، پسر قدبلند آبادانی با عینک ری‌بن دوباره از جایی دور برمی‌گردد؛ با همان شور و شوقی که از شهری زخمی حرف می‌زد، شهری که باور داشت دوباره خواهد ایستاد.

دیشب برادرم گفت حال آبادان خوب نیست. می گویند خطر سمت آبادان جدی است.‌ممکن است…

یادم به او افتاد. اینکه با چه عشقی از آبادان می گفت. می خواست انچه در شیراز ساخته بود را پشت سر بگذارد. برگردد شهر خودش و خانه ی سوراخ‌سوراخ‌شده‌ی پدری را دوباره بسازد و آینده‌اش را همان‌جا آغاز کند.

گاهی زندگی خودم هم شبیه داستانها می شود.

حدود هجده سال بعد، در عروسی یکی از اقوام بسیار نزدیک، دوباره او را دیدم. برادر داماد بود. همان لحظه شناختمش. مهاجرت کرده بود. دو فرزند داشت.

من فامیل نزدیک عروس بودم. طبیعی بود گپ بزنم با برادر داماد.

مرا نشناخت. من هم چیزی نگفتم. بعضی آدم‌ها باید همان‌ جای قبلی بمانند؛ در همان پیکان خاکستری، با «فریاد زیر آب»، با یک شاخه گل رز، یک شیشه عطر و رویایی به نام آبادان.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب