پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

خودکشی،نویسنده: نارِک گیراگوسیان- ترجمه آنی هُوسِپیان

نگاهی شتابزده به زندگی نویسنده: ننارِک گیراگوسیان زادۀ ۱۹۸۷، ایروان ارمنستان، فارغ‌التحصیل رشتۀ ادبیات کلاسیک از دانشگاه ملی ارمنستان. در شانزده‌سالگی اولین کتابش به‌نام «سمفونیِ زمانه» به پیشنهاد نشر «ادیت» در ایروان، منتشر  می‌شود؛ و «مدیتیشن»، دومین کتابش را هم در ۲۰۱۴، در همان نشر «ادیت» به چاپ می‌رساند. یک سال بعد، در ۲۰۱۵، جایزۀ «معجزۀ سال» را برای نشر کتاب «مجموعه مقاله‌های جهانی دیگر»، دریافت می‌کند و سال ۲۰۱۷، کتاب «قلب ارمنستان… و دیگر هیچ» به‌عنوان کتاب منتخب سال از سوی نشر فرانکفورت آلمان شناخته شده و بعد از ارمنستان در آلمان تجدید چاپ می‌شود. ابتدای ۲۰۲۴، به‌عنوان مهمان و سخنران ویژۀ ادبی در «شب ادبی ایتالیا»، در شهر روم شرکت کرده و سخنرانی مفصلی درباره تأثیر ادبیات در جهان کنونی، داشته است. کتاب‌ها و مقاله‌هایش تاکنون به روسی، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی ترجمه و بارها‌بارها باز نشر شده است؛ و تاکنون هیچ اثری از او به فارسی منتشر نشده است.

این متن روایتی‌ای حقیقی از زندگیِ نویسنده را بازگو می‌کند؛ سه رفیقی که از دوران کودکی در یک محله و مدرسه حتی دانشگاه با هم بزرگ شده و کنار هم بوده‌اند. ولی یکی خودکشی می‌کند و دیگری در جنگ چهل روزۀ قره‌باغ کوهستانی سال ۲۰۲۲، در حین خدمت درست کنار نارِک گیراگوسیان (نویسنده)، کشته می‌شود. 

خودکشی

هارمونی می‌کارد با استواریِ تمام در زمین روبندۀ پرزرق‌وبرق خورشید‌ نیک‌منظر و نیک‌خوی را. در این‌جا، می‌گذرد آتش‌ها از میان رعدوبرق شعله‌ور، از میان گردوغبار پُرآشوب. و از این پیوند کانون ابدیِ کائنات،  گسترده می‌شود عشای‌ ربانی. و غروب تابناک رستاخیرِ دیوانه شده پرتاب می‌کند با خشمی شکوهمند، مه زردرنگ را از دهانش به بیرون. و سیلی می‌زند آغوش خواب‌های دارچین‌رنگم، به چهرۀ خورشید نیمه‌شب؛ که همان موسی شعله‌ور در روح آن نما، در حال سیر کردن برزخ و لذت بردن از هیجان تکانه است. درست در همان نما، جایی که می‌توان هم خنثی کنند و هم در خود جذب و هیچ کنند باشد،

اسب سنگی،

پُرقدرت،

و پرواز ذهنی که توان دارد تا خاکستر زمان را از هم بشکافد.

و همان گرد‌وخاک ناپاک کریستال‌گون گرد‌باد که آغشته می‌کند روح‌ها را به آلودگی و داغ می‌کند هالۀ واژه را با آتش و فولادی سرخ؛ و درست از آن‌جا اوج می‌گیرد روح آدمی

و نفس

و طغیانی پُرقدرت.

نقش‌هایی برایتان ظاهر می‌شود از ضرب‌آهنگ‌هایی که مانند نیزه‌هایی به‌سرعت نور از سوی آسمان سمتتان می‌بارند و به ذهنتان این نیزه‌های مُشت‌مانند پُر‌زور، آسیب می‌رسانند؛ و رخنه می‌کنند به درونی‌ترین لایه‌های پوستتان و در آن‌جا لانه می‌کنند. دیگر به‌خوبی احساس می‌کنید رنگ‌‌هایی که در درخشش شعله‌های خاموش عرق شده‌اند؛ و تو را می‌بلعند به‌سان آتشی و در آن تاریکیِ سهمگین و سنگین، نسم ملایم هنر، حمله‌ور می‌شود و این هم‌آغوشیِ فوران و گُسیختگی، روح و ذهن شما را خفه می‌کند. زمان کند و کم‌رنگ شده است و هوا پر از خاکستری تاریکی است و دیگر می‌شنوید غیه و قهقهه‌های وحشت را. چشمانت را می‌بندی؛ دوباره به گردش در‌می‌آید آن سرود حماسیِ تدفین. می‌خواهی تا متوقف شوی، نفسی بگیری، دیگر آن طغیان احساسی را نمی‌توانی تاب بیاوری و مدام در تلاشی تا خاموش کنی همان سمفونی‌ را که تنها خودت می‌شنوی. ولیکن، آن سنفونی با تو مخالفت می‌کند و مستقیم به قلبت لطمه می‌زند و تعادل ذهن و جسمت را در‌ هم می‌درد. تسلیم می‌شوی دوباره؛ و در آن سکوت تیره، شمایلی را می‌بینی از نو، و مکرر می‌خواهی تا بچشی طعم روحشان را.

اما خیلی نمی‌گذرد؛ زمانی‌که ترسیم می‌کنی شکل کل جهان را و برای رنگ دادن به آن، انتخاب می‌کنی اشکت را. و آن خامیِ آشوبگرانه‌ات می‌جوشد و از بین می‌رود و خبره می‌شوی و می‌کشاند آن تب سوزان تو را سمت همان خودکشی.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com