به قول دوست شاعرم، شعر بلند همت بلند نیازدارد. سام کرد عزیز، جوان با استعدادی است که آینده روشنی دادر.
شعر بلند کوزههای سخنگو
بخش نخست
تقدیم به شاعر زاگرس
حیات فرخمنش
هرگز مرا به تو نمیرسانند
این بالهای باژگون
و این ردیف درختان اکالیپتوس
وقتی ذائقهی من بلوطیست
روئیده در میان صخرههای بیگذر
با یال بریده
تنها در خواب و خاطره خواهم دوید
“آهویِ کوهی در دشت چگونه دَوَدا
او ندارد یار، بی یار چگونه رَوَدا”
به گرمی نور
به طراوت نسیم
قلب تو را
که پنجهی کشیدهی انجیر است
چون تیغ و تیر به آغوش میکشم
این بوتهی سرخ
این لالهی باژگون
قلب من است
کاغذی مچاله که نام تو را
چون خوشهی انگور به آغوش میفشرد
محبوبم
شبانه، چالههایِ خاموش ماه را
با چهرهیِ تو پر میکنم
و آتش را به خورشید نشان میدهم
و میگویم تو سوختهای، سوخته
این دریچه که نور را به کرشمه میخواند
دهان من است
آشیان پرندهای
که کوهی تر از آن است
که تن به تفتیش دیکتاتور بسپارد
این دست که سایهبانِ چشم میشود
بر پیشانیات به بازخوانی کتیبههای مخدوش مینشیند
و زمینهای پر محصول را
در آلبوم های پوسیده
به من نشان میدهد
محبوبم
از من، هزار دستهیِ سخنگو
از تو هزار کوزهیِ خاموش خواهد ماند
میخواستم وطن باشم
وقتی تن تو
تن تن زیبای تو میگریخت
دامن کشیدهی تو را میخواستم
وقتی که رویا، درخت کناری بود نتکانده
کارون را وقتی میخواستم
که از لای انگشتان تو
چون نور بر جلگهی آینه میریخت
و تصویر تو بر اسبهای وحشی
غبار از دشت بر میگرفت و میگریخت
سر میچرخانم
آسمان صرفن یک قاب تهیست
که پرنده را از یاد برده
و من در برهوت آن آبیِ دور
وقتی که مادرم
یالِ بریده شیر را بر پرّه میگرداند
خاطرهی تو را
چون ستارهای سوخته میجویم
و کرکیت در کنجِ صندوق
به تاختن دستها
و نقشهای ناتمام میاندیشد
دلم کُنار نتکاندهایست که آواز میدهد
مرا سنگ زنید سنگ
میوهیِ نچیده بر درخت
با گیسوی خود اعدام میشود
تو کجایی
وقتی سنگ و خاک تفتیدهی لیر
اسب و یال و باد را
از یاد برده اند
قطار زندگی بی سوت
از سرزمینهای سوخته میگذرد
من ایستگاههای بسیاری را جا گذاشتم
مسافران، هزار هزار میآیند و میروند
تو یکی از آنان نیستی
که نه میآیی و نه میروی
اسبِ بی قرار، سم به سینهام میکوبد
که مرا دریاب بی نوا
این قطار به مقصد نمیرسد
نه
ریل، ذائقهی پاهای تو نبود
شتابریز میگذری
جای تو، پای تو
پنهان میشود
با جای دیگری با پای دیگری
دیگران مرا به نام میشناسند
و پارو تعارف میکنند در مرداب خشکیده!
در محاصرهی جاهای خالی
هرگز آزاد نبودم
زندانیان بی شماری از خود به جا خواهم گذاشت
تو زندان بان همهی آنهایی محبوبم
تو همهی آنها را شبانه به خاک خواهی سپرد
و این رویا گلیست که هزار سال دیگر نیز خواهد روئید و تو تا هزار سال دیگر نخواهی چید
مخفی گاه تو را میجویم
در بوتههای چویل
که غریبانه بر گاری دورهگردان
به فروش میرسند
زیر خاکستر بلوطهای زاگرس در کافههای بینراهی
بر چکاد کوههایِ کاهل
که بزها را از یاد برده اند
کفن کوه را میدرم و راه میافتم
با آبشارهای بلند
به شورِ سینههای پرشیر
شلاق شوق میکشم بر درهها
با رویا به این دریا
و این آبهای آدمخوار میرسم
که ماهیان بی تاب را
به تورِ گستردهیِ رویا میکشاند
قلب تو در کدام حباب زندانیست؟
آه هیچ حبابی
هرگز به هیچ بوسهای تن نخواهد داد
چشمهای تو میتوانست
جنگ را تمام کند
لبهای تو میتوانست
معاهدهیِ صلح باشد
فرصت سوگواری ندارد زندگی
اگرنه که همین گونی زغال
پر از شاخههای جوانمرگ بلوط است
زندگی که پرچم ندارد پدرِ من
پس، پرچم گرسنگان، پوست مچالهایست
که چین میخورد بر استخوانهای پوک؟
خلیفهیِ خون و رگهای بریده
سلطانِ لبهایِ گداخته و دوخته
امیرِ اسارت و خشکسالی
در پژواک پَر پَر پَر کبوتر و خون
تو رستگار نخواهی شد
در اسارت گلدانهای کوچک آپارتمانی
خواب باغچه را میبینم
و از دخترم میپرسم
این مرغ زندانی چه نسبتی با عشق دارد؟
هر صبح نعش نور به خانهی من میرسد
که گیاه را به روئیدن مجاب نمیکند
چه آینهها که در آب خواباندم
تا رنگ از چهرهی تو شکار کنم
خدانور را رقصان از آب و آینه گذراندم
رنگینکمانی بر فراز زاگرس
خدا را نشانه گرفت
“آی همینجوری که میسوزم بسوزی
کفن بهر عزیزونت بدوزی”
سهم من از سخاوت آب
پاسبانی تکههای یخ بود
بر نعشِ فرزندم
تا سپیده دم
که خروس نخواند
و خورشید بر نیامد
مَلار نجنبید
یک تکهی کوچک ابر
به این همه زمین بایر
نگاه میکند و گریه میکند
خدایا چه کسی سوگوار این گور دستهجمعی خواهد بود؟
بوزینهی شرور
به تشریح اجساد نشسته است
آه این چشمهای میشی
از شکار معصومانهی رنگها و روزنهها
بر میگشت…
آه این لبها این لبها
هزار گلهی تشنه را سیراب میکرد
این دستها
این دستها به مبارزه میخورند
حیف است نجنگیده بمیری پسرم
خدایا این پاها را برای رکاب
و فتح پایتخت آفریدهاند
این بینی را به معاشقه با بهار و گلهای بابونه ساختهاند
این پستانها یک لشکر جنگجو را
به زندگی متقاعد میکرد
سرم بر ستیغ کوه
دستم به گیل نور
پایم در گذرگاهِ مین گذاری شدهیِ رویا جان سپرد
و تو را نیافتم میان جنازههای غیرقابل شناسایی
که تنها دهان گورهای حریص برای آنها مرثیه میخواند
گلویم کلمات را میجود
کلمات گلوی مرا میجوند
طوافِ مورچگان بر بن بلوط
قبیله را به حلبی آباد
و قوطیهای کبریت میچپاند
گریهی گوگردِ نمکشیده برابر آتش
صفِ مردان نابارور در مطب
و تفنگ پدری
در موزه، خواب باروت تازه میبیند
پاهایم به یاری خردل و نمک نیز جفت نمیشوند
ریشهات خشک
زبانت لال
و دلت کور باد
که آب در چالهی عشاق میریزی
گجستک بی دین
به تو اگر باشد
تیغ کاهل را هم با گلوی پریرویان صیقل میزنی
چشم های نمکشیده
چه نسبتی با شور زیستن دارند
من برگزیدهی آرزوهای کوچکم
هر طوری که بگویم
گوشهای زنگ زدهات
نخواهند شنید
آه “من معلم میمانم و تو زندانبان”
من پرنده میمانم و تو سیم خاردار مرزی
من طرنه میمانم
و تو روسری تیره در ویترینهای اجارهای
من وطن میمانم و تو مسافر کرایهای این خاک
من ماه می مانم و تو ابر نازایی که خواهد گذشت
به دوش میکشم
آغوش های تلف شده مادران
و بالهای بریدهیِ کودکانم را
و از خرمنهای سوخته
به گورهای گمنام شبانه میرسم
از این گور و پس از این همه سال
رایحهی گریبانگیر خون میآید
پیوند ما ریسمان خونی بود
که از گیسوی عاشق کُش تو آغاز شد
این شعلهی لاغر
کفاف این همه رویا را نمیدهد
شیوعِ شیون
همه گیر تر از مخفیگاهِ پلک است
که تو بستهای
بر شکلهای متفاوتِ شنیدن
حفارِ سینههای سوختهام
جراحِ آه و اندوهِ آدمی
و صید من، تنها تودهی بدخیم کلمات است
پس از غارت عتیقهی عشق
من نگهبان کوزههای شکسته
در قلبهای راکدم
مصلوبِ نگاههای آخرم
که تا ابد فرصت دیگری مطالبه میکنند
تیغ عقربه صیقل میخورد
بر گردن منظرهای که
که هزار بار و هزار بار دگر
تکرار میشود و تکرار میشود
و تو
و تو
و تو
هیچگاه زنده از دایره
بیرون نخواهی آمد
و این غمگینم میکند
که ما دو نفر بودیم!
وقتی که رویاها، یکنفره
و رستگاری آدمی، دستهجمعیست








پاسخی بگذارید