شاهنامه بر میز بلوط
کودکان نیامده به تیمار
سرنوشت ما مردن در آرامش نبود
آزادی دراشکفت دزدان در سایه ی تبر
جلو داران قداره بند
به پهنای کشورم زندگی را جاروب کرده اند
ما ماندیم ودوباره ما
حواریون معنی مرگ را چشیده اند
جوانانی که در آغوش مادران سیاه پوش و سیاه بخت خفته اند
آفتاب طبیب کهنسال دیگر دردی را دوا نمی کند
نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
ای ماه اغواگر بیا به شکستن سکون رژه ی سکوت
پیش از طلوع به میدان بی زمان بیا
تادیر نشده به سوگواری زندگان
در بیست وپنجمین ساعت شبانه روز
بهار بی حوصله بر گورها پرسه می زند
۹
هرروز پیراهن لابه بر تن
فاجعه از دست آدمی خسته
کرکسی که بر سینه ی خاک نشسته است
هم را وهمه را بر هم می زند تا فرمان براند
بزودی در گلوله ای پرتاب می شود
جهان به نفسی ماندگار خو می گیرد
واژه ی اندوهناک مرحوم از یاد می رود
ودیگر هیچ نان بیاتی خورده نمی شود
ماه نور عاریه ای اش را به تساوی ستارگان می بخشد
آب های گوارا از دره هامی جوشند
کسی دیگر در خیال پیر نمی شود
هیچ قامتی بر خاک ساییده ی خون ریزی خم نمی گردد
بزن چمری بزن به ساز چپ
۱۰
در گوشه ی آینه آن سو تر ما را می خوانند
برقی بر نان تازه می درخشد
حجاب ها برداشته به جاودانگی انسان بر خاک
این سلحشوران
شوکران به خورد سقراط داده اند
زنان را به سکوی سرخ اعدام
حالا متخصص پرورش کودکان یتیم گشته اند
موسیقی زانو زده می گرید
چه کسی صد سال تنهایی را به رویای مارکز آورده
ما قرن هاست تنهاییم
خورشیدی که بر گل دل ها نتابد
باچه رویی می تابد
بر گیسوان شلال رودها
بر خواهران عاصی خاور میانه
آدمی مجهول کدام معادله است چَمرَی
بزن به ساز چپ
بزن
بزن
بزن
حیات. فرخ
[۲/۲۲, ۲۲:۱۰] حیات فرخ: (۱) گور غریب
بهروزگاری نه چندان دور
چهگونه روایت میشویم
ما که یکعمر
واژههای مرده را بر دستها میبردیم
رنگ و رخسارهای شخم خورده
تراشههای نابزا نشسته بر پوست
دوزخ گناه حوا نبود
ساطور سرخ بهخون سوسن و گلهای ارکیده
ضجه نابههنگام مادر
پرواز پراکندهی کبوتران
از آنهمه شکوه حلزونی فسرده در صدف
ویلان موش و گربه در خرابهها
ای اشکهای عقبمانده
خوراک هر روزمان عزاست
چه با مرده چه بیمرده
چه امروز
چه هر روز
چه همه روز
(۲)
باد قبرستان
از پنجرهها میگذرد
فریادها نفس از نیم دری میگیرند
قلبهامثل صابون ذوب شده میلغزند
خاک طعم گلهای لگد خورده می دهد
خاکستر عشق جوانی فرش گل خونین خیابان
مفروش از نیمکتهای خالی
در شب تردید
بوی بخار باروت از جنازهها
از وحشت اضطراب ساچمههای سرگردان
پرندگان در خفای اتاق خواب میمیرند
عمر سیب به ما نیامد
گندم هم که هیچ گاه قد نکشید
(۳)
نفسهای قاب گرفتهی عزرائیل
در معابر و تکایا
سایهی سیاهی که با سنگ دلی در تارهای خود میپیچد
بیبرکت وبیبارآوری
چیرگی اعماق بر پوسیدگی وظلمت
به انتظار تشییع جنازهی خود صف کشیدهایم
خدا دیگر با هیچکشیشی به خانه نرفت
باران گیسو بر جلای مزرعهی تن
پرچم خونین وخاک گرفته را
بر کدام تابوت میکشی
در مرداب فریبندهی کدام افتخار
اینهمه خون از آروارهی کدام نهنگ زاده سر ریز میرود
دیگر هیچسبدی
نوزادی پیامبری را
برآب نخواهد برد
(۴)
در ازدحام تابوتها
جنازهها اشتباهی بهخاک میروند
شیونها بر گورها غریب میمانند
گونههای خونین کودکان
چون نوزادی میگو درهم فرورفتهاند
گرسنگی عشق از بیکفنی
آدمیان به هیبت سرسامی اژدهایی بیقرار
هرلحظه از قطر دوام ناچاریاش کم میشود
اجساد مثل گچ زمستانی به روی هم تلمبار
آرزوهای عقیم بر تنها
خدعه را خرمن جو کردند
به فریب گرسنگی بر آمدند
قالیچهها پردههای مخمل
قوارههای مشک و ابریشم
خوراک چهارپایان
حقارت و بردگی غلام عشق شد و هیولا زایید
قصر خستهی دوران
چوگان مردهشوران گشت
(۵)
نه گمنام بودیم
نه بینام
نه بدنام
با دستهای تهی راندیم بر سحرگاه بیفانوس
رد کبک و سم آهوان
بر شرارهی قلبهایی که بوی باروت را شنیده بودند
بیوهی بیسهراب سمنگان
قبل از بهشت مزاری نبود
خواستگاران هنوز خواب تو را میبینند
پیری دین آدمی است به مرگ
معصومیتهای بر باد رفته
امواج پر تلاطم عذاب
حقیقت در میان اندیشه لیز میخورد
آنانی که آنهمه گل و گیاه و درخت را برای یکشب کریسمس می آوردند
چهگونه کلیسا را به آتش کشیدهاند
گره کور رازناکی است
هیچناقوسی غرق شدهای را به سطح آب نیاورده
مردهها پیر نمیشوند
کرنای مرگ ما را بههم میرساند
حتی اگر
در کاسهی چشمهایمان علفها برویند
چه بیهوده در جستجو هلاک شدیم
دستی که برای کشتن آتش میآید
ذغال میشود








پاسخی بگذارید