چشمان شب
در چشمان شب
چه معمایی بود
هزار دیده روشن
بر چهره تاریک سماوات
و هزار بار نابینایی
در درک ساده یک قطره اشگ
شاید قرار بود
آب
در دیدگان شب
همواره ناشناخته بماند
و بیتوته ستارگان سماوی
همواره بی درخت
اما چه انتظار
وقتی که گونه های درد
وحشت می آفرید
در حول و حوش اشگ
و ما نا بینا
در فراغت آسان توهم به اسمان
سودا گر دعا بودیم
( کامبیز لاجوردی)








پاسخی بگذارید