مقابل آیینه ایستاد.
نور صبح از میان پرده گذشته و روی صورتش نشسته بود.
چند لحظه به تصویر خودش نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ امروز فقط گوش میکنی.
پیراهن سرخش را پوشید، دست روی شانههایش کشید و چین لباس را صاف کرد.
یخن را کمی باز گذاشت؛ همانقدر که زیبایی زنانه را به رخ بکشد.
کفشهای پاشنهبلندش را پوشید.
تق… تق… تق…
صدای پاشنهها در سکوت خانه پیچید.
شیشهٔ عطر را برداشت؛ یک پاف روی گردن، یکی پشت گوش.
دفترچهٔ یادداشت، دو موبایل و خودکارش را داخل کیف گذاشت و آن را بست.
بار دیگر به آیینه نگاه کرد و از خانه بیرون شد.
راه تا شرکت طولانی نبود.
تمام مسیر، ذهنش درگیر پروندهای بود که سه هفته روی آن کار کرده بود.
یک شرکت کاریابی.
چند آگهی استخدام.
چند زن که رفته بودند.
چند خانواده که هنوز منتظر برگشتن دخترهایشان بودند.
هیچ مدرکی وجود نداشت که نشان دهد میان این اتفاقها ارتباطی هست؛ فقط چند نام که بارها تکرار شده بود.
یکی از آن نامها، مردی بود که امروز قرار بود با او گفتوگو کند.
ساختمان شرکت تازهساز به نظر میرسید؛ دیوارهای شیشهای، کف براق و میز پذیرش.
نگهبان با احترام سلام کرد.
ـ نامتان؟
ـ شمیسا.
نگهبان تماس گرفت، چند ثانیه گوش داد، بعد گوشی را گذاشت.
ـ ببخشید، خانم… گفتند لطفاً داخل نشوید.
ـ مگر قرار ملاقات ما همینجا نبود؟
ـ گفتند خودشان تماس میگیرند.
در همان لحظه، موبایلش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
ـ سلام، خانم شمیسا.
ـ سلام.
ـ معذرت میخواهم. برنامه تغییر کرده است.
ـ منظورتان چیست؟
ـ ترجیح میدهم بیرون صحبت کنیم.
ـ چرا؟
چند لحظه سکوت شد.
ـ این ساختمان پر از دوربین است. ورود و خروج مهمانها ثبت میشود. اتاقهای جلسه هم زیر نظارت است. بعد از چند شکایت، هیئتمدیره روی همهٔ ملاقاتها حساس شده است.
شمیسا گفت:
ـ قرار ما یک مصاحبهٔ کاری بود.
ـ هست.
ـ پس چرا دفتر مناسب نیست؟
مرد آهسته گفت:
ـ بعضی گفتوگوها، بیرون راحتتر انجام میشود.
ـ کجا؟
ـ آدرس را برایتان میفرستم.
تماس قطع شد.
چند ثانیه بعد، نشانی یک کافه روی صفحهٔ موبایل ظاهر شد.
شمیسا به ساختمان نگاه کرد، بعد سوار موتر شد.
کافه شلوغ نبود.
مرد پیش از او رسیده بود.
وقتی شمیسا وارد شد، مرد از جا برخاست.
حدود پنجاه سال داشت.
کتوشلوار سرمهای پوشیده بود.
نه آنقدر صمیمی بود که راحت به نظر برسد و نه آنقدر سرد که فاصله ایجاد کند.
ـ خوش آمدید.
ـ تشکر.
مرد صندلی را نشان داد.
ـ بفرمایید.
پیشخدمت نزدیک شد.
ـ چی میل دارین؟
شمیسا گفت:
ـ قهوه.
مرد گفت:
ـ برای من آب.
وقتی پیشخدمت رفت، مرد گفت:
ـ از اینکه محل ملاقات تغییر کرد، معذرت میخواهم.
ـ هنوز نگفتید چرا.
ـ گفتم… احتیاط.
ـ از چی؟
ـ از سوءتفاهم.
شمیسا دفترچهاش را باز کرد.
ـ اجازه هست ضبط کنم؟
نگاه مرد، برای اولین بار، تغییر کرد.
ـ ترجیح میدهم نه.
ـ دلیلش؟
ـ حرفهای مقدماتی است.
ـ من همهٔ مصاحبهها را ضبط میکنم.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ پس فعلاً ضبط نکنید.
شمیسا گوشی را روی میز گذاشت، اما روشن نکرد.
مرد نفس آرامی کشید.
بعد گفت:
ـ شما دربارهٔ فرصتهای کاری پرسیده بودید.
ـ بلی.
ـ ما برای کسانی که شرایط دشوار دارند، زمینهٔ کار در بیرون از کشور را فراهم میکنیم.
ـ قراردادها را کجا امضا میکنید؟
ـ بعد از تأیید نهایی.
ـ تأیید از طرف کی؟
ـ شریکهای ما.
ـ نام شریکها؟
مرد لیوان آب را برداشت.
ـ در این مرحله، معمولاً نام شرکتها را اعلام نمیکنیم.
ـ چرا؟
ـ تجربه نشان داده که بعضی اطلاعات محرمانه باید محفوظ بماند.
شمیسا چیزی ننوشت؛ فقط نگاهش کرد.
سکوت، چند ثانیه میان هر دو ماند.
مرد، برای شکستن سکوت، گفت:
ـ شما همیشه اینقدر دقیق سؤال میکنید؟
ـ وقتی کسی جواب روشن ندهد، بلی.
لبخند کوتاهی روی لب مرد نشست.
ـ فکر میکنم به همین دلیل شما را معرفی کردند.
ـ چه کسی؟
مرد فوراً متوجه اشتباهش شد.
لیوان آب را برداشت و جرعهای نوشید.
ـ منظورم این بود که… گزارشهایتان را خوانده بودم.
شمیسا، برای اولین بار، چیزی نوشت.
فقط یک جمله:
«گفت: معرفی شده بودم.»
دفترچه را بست.
قهوه سرد شده بود.
هیچکدام به فنجان دست نزدند.
بیرون، باران آرام شروع شده بود.
مرد به ساعتش نگاه کرد.
ـ اگر موافق باشید، ادامهٔ صحبت را در ملاقات بعد انجام میدهیم.
ـ چرا امروز نه؟
ـ برای اینکه هنوز به هم اعتماد نکردهایم.
شمیسا از جا برخاست.
ـ اعتماد، معمولاً بعد از جوابها شروع میشود، نه قبل از آن.
مرد چیزی نگفت؛ فقط نگاهش کرد.
شمیسا دستکولش را برداشت و از کافه بیرون رفت.
باران تندتر شده بود.
وقتی سوار موتر شد، گوشیاش را روشن کرد.
صدای خودش در فضای موتر پیچید:
(یادداشت اول)
«او از دوربینهای دفتر نمیترسید…
از ضبط شدن حرفهایش میترسید.»
در همان لحظه موبایلش لرزید.
یک پیام ناشناس آمده بود.
«اگر میخواهی حقیقت را پیدا کنی، با من تماس بگیر.»
شماره را نمیشناخت.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، بعد موتر را روشن کرد.
**
ـ گفتید اطلاعات شریکها محرمانه است.
ـ بلی.
ـ اما در اسناد، نام شما در چند انتقال مالی آمده.
مرد آرام گفت:
ـ این را میتوان توضیح داد.
ـ توضیح بدهید.
مرد به صندلی تکیه داد.
ـ من فقط ارتباط بین افراد را برقرار میکردم.
ـ ارتباط بین چه کسانی؟
ـ بین شرکتها و متقاضیان.
ـ پس چرا قراردادها به نام شما امضا شده؟
سکوت.
برای اولین بار، مرد جواب آماده نداشت.
بعد آهسته گفت:
ـ شما نمیدانید وارد چه چیزی شدهاید.
شمیسا گفت:
ـ این جمله را خیلیها قبل از تهدید کردن میگویند.
مرد نگاهش کرد.
ـ من شما را تهدید نکردم.
ـ نه.
مکث کرد.
ـ فقط خواستید بترسانید.
مرد چیزی نگفت.
بعد از ملاقات، شمیسا مستقیم به دفتر نرفت.
به جایی رفت که شمارهٔ ناشناس برایش فرستاده بود.
مردی منتظرش بود.
جوانتر از چیزی که تصور میکرد.
یک دوسیه را روی میز گذاشت.
ـ من قبلاً برای آنها کار میکردم.
شمیسا پرسید:
ـ چرا حالا صحبت میکنید؟
مرد جوان به دوسیه نگاه کرد.
ـ چون یکی از کسانی که معرفی کردم، خواهر خودم بود.
شمیسا چیزی نگفت.
دوسیه را باز کرد.
داخل آن، قراردادهای اصلی، فهرست پرداختها و پیامهایی بود که نشان میداد چه کسانی تصمیم میگرفتند.
این بار، فقط یک نام نبود.
چند نام بود.
گزارش نهایی سه روز بعد آماده شد.
هیچ جملهای بدون سند نوشته نشد.
هیچ نامی بدون مدرک وارد گزارش نشد.
شب نشر، شمیسا در دفتر تنها مانده بود.
صفحهٔ آخر را دوباره خواند.
بعد گفت:
ـ نشر کن.
چند ثانیه بعد، گزارش روی سایت قرار گرفت.
در یک ساعت اول، تماسها شروع شد.
بعضیها تکذیب کردند.
بعضیها سکوت کردند.
بعضیها خواستار بررسی شدند.
اما این بار، فقط یک نفر روایت نمیکرد.
چندین سند، چندین صدا و چندین نام کنار هم قرار گرفته بود.
آن شب، شمیسا دیر به خانه رسید.
دستکولش را روی میز گذاشت.
کفشهایش را بیرون آورد.
تق…
آخرین صدای پاشنهها در اتاق خاموش شد.
مقابل آیینه ایستاد.
چهرهاش خسته بود.
موبایلش روشن شد.
پیام جدید از شمارهٔ ناشناس بود:
من هم چیزی برای گفتن دارم.
شمیسا چند لحظه به صفحه نگاه کرد.
بعد دفترچهاش را برداشت.
صفحهٔ تازهای باز کرد و نوشت:
نام:
تاریخ:
شمارهٔ تماس:
قلم را گذاشت.
چراغ اتاق را خاموش کرد.
پیراهن سرخ را روی چوکی گذاشت.
پایان
فریبا صادق آتش
المان
جولای 2026








دیدگاهتان را بنویسید