پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

تنهاتر از ماه-منصور یاقوتی

هر دو خسته بودیم. هر دو گرسنه. با خشم و نفرت، یال‌های برف‌گرفته و دشتی را که مانند پوست خرگوش سفید بود و تپه‌های بی‌برکت و خفته در زیر پوستین برف را در می‌نوردیدیم. خاموش و بی‌صدا، او در پیش و من در پی، حرکت می‌کردیم. نه احساس سرما و نه چشم بر راه‌های کوبیده شده. رد پنجه‌های مادر، پهن و گرد و خوفناک، بر برف‌ها نقش می‌بست. رد پاهای من، اما، هیچ خوفی بر نمی‌انگیخت. انگار در دست‌ها و پاهای مادر، که با پوزه‌ی سیاه و چشمان نافذ و گوش‌های حساس و تیز و دم خوابیده حرکت می‌کرد، رازی بود که جز من هرکسی معنای آن را می‌دانست، می‌رمید. اما رد پاهای من صاف و نرم بود.

همیشه او در پیشاپیش حرکت می‌کرد و من در پی او می‌دویدم، مگر اینکه شوخی‌اش گل می‌کرد و اجازه می‌داد مسافتی از او جلو بیوفتم. آنگاه روی دم خاکستری خود می‌نشست و به من خیره می‌شد و تا می‌خواستم احساس غرور کنم و بر خود ببالم، مانند باد سر در پی‌ام می‌گذاشت، خودش را به من می‌رسانید و با ضربه‌ی ملایم پنجه‌اش مرا روی برف ها می‌غلتاند، آنگاه این من بودم که درپی او باید تنگه‌ها و گردنه‌های سرکش را می‌پیمودم.

روی تپه‌ای رد پاهای چندتا خرگوش برف‌ها را نقش انداخته بود. آن‌سوتر رد پاهای روباه جوانی. مادر پوزه‌ی سیاهش را به رد پاها نزدیک کرد. بوی خرگوش تو هوا مانده بود. من بویی را که مادرم حس می‌کرد، حس نمی‌کردم. من از دست‌هایم می‌توانستم به خوبی استفاده کنم، از دست‌هایم. هیچ گرگی جرئت نمی‌کرد به ما نزدیک شود چون من چوب بر می‌داشتم و روی پوزه‌اش می‌کوبیدم یا سنگ درشتی را بلند می‌کردم و روی دنده‌اش می‌زدم.

مادر می‌توانست روی موجوداتی که ما را تهدید می‌کردند بپرد، من نمی‌توانستم. او از پیچ‌های مویی هم می‌گذشت، من نمی‌توانستم. او به راحتی از سینه‌ی کوه بالا می‌کشید، من به سختی و دشواری می‌توانستم .چشمان مادر در تیره ترین شب‌ها مانند زمرد می‌درخشید و همه‌چیز را می‌دید، من به قدرت او نمی‌دیدم. او بسیار هوشیارتر از من بود. او هر صدایی را می‌شنید، من به‌ خوبی او نمی توانستم بشنوم.

مادر سرش پائین بود و رد خرگوش را می‌بویید. من خرگوش را کنار بوته‌ای دیدم. باصدایی که از گلویم برآوردم و مادر معنی آن را می‌دانست او را متوجه خرگوش کردم. مادر به سوی خرگوش دوید. نرم و سبک، انگار بوته‌ای که باد آن را بغلتاند. پاهای من در برف‌ها گاه تا زانو فرو می‌رفت. خرگوش رم کرد و مانند تکه‌ای برف در میان شیاری محو شد. مادر از سر نومیدی پیرامون خود را پایید، سرش را پایین افکند و رو به جلوبه حرکت خود ادامه داد.

[2]

نیمروز به حواشی یک آبادی رسیدیم. بر فراز تپه‌ای، خود را در پس انبوه بوته‌ها و درختان مخفی کردیم. مردم دور میدان آبادی حلقه زده بودند. چند نفر گاو درشتی را کشان کشان به وسط میدان آوردند. گاو پوستش حنایی بود و پوزه‌اش سیاه و پیشانی‌اش سفید .درشت و رشید. با چه صلابتی راه می‌رفت!… با چه غرور و متانتی!… مردانی دست و پاهای گاو را با طناب محکم به درخت تنومند میدان بستند. گاو از وحشت ماغ کشید. سلاخ با کارد تیز و بلندی به سوی گاو رفت. آستین‌هایش را بالا زده بود. گاو با دیدن کارد و سلاخ نعره کشید. سلاخ کف یک دستش را زیر پوزه‌ی گاو گذاشت و تیغه‌ی کارد را بر گلویش کشاند. گاو از درد نعره کشید و دست و پا بر زمین کوبید. مردی دهان گاو را بست که ننالد. خون گاو برف ها را سرخ کرد. بعد پوستش را کندند. وقتی پوست او را می کندند مردم می خندیدند.آ نگاه او را، همچنان که از شاخه‌های قطور درخت آویزان بود، شقه شقه کردند. با ساطور بر دنده‌هایش می‌کوبیدند. با ساطور بر ستون فقراتش می‌کوبیدند. با ساطور بر استخوان‌هایش می‌کوبیدند. یک نفر دل و جگرش را تو هوا بلند کرده بود و تکان می‌داد، مردم از شادی هیاهو می‌کردند.

– هیچ گرگی استخوان‌های جانوری را خرد نمی کند. هیچ گرگی دست و پای جانوری را نمی‌بندد تا بعد به او حمله کند، هیچ گرگی قدرت دفاع را از شکار خود نمی‌گیرد. هیچ گرگی موقع دریدن شکار خود شادی نمی‌کند.

مادر از درد و اندوه ناله‌های تلخی سر داد. پوزه‌اش را رو به آسمان خاکستری گرفت و نالید. مردم سر بلند کردند که ما را ببینند. ما خود را مخفی کرده بودیم. آن‌ها با وحشت کوه‌ها و تپه های پیرامون را دید می‌زدند و با صدای بلندی می‌گفتند:

– گرگ ها…! گرگ های درنده!…

تا شب که پرنده‌ها در لانه‌های خود پلک‌هایشان را بر هم نهادند، در بیشه‌های پیرامون آبادی، تاکستان‌ها، چنارستان‌های برهنه، پلکیدیم و طعمه‌ای نیافتیم. حتا کنار رودخانه هم رفتیم شاید موش درشتی را بیابیم اما انگار تکاپوی ما بی‌فایده بود. بر شاخه‌ها میوه‌ای هم نمانده بود که من از درختان بالا بکشم و شکم خود را از رنج گرسنگی برهانم. انسان‌ها همه‌چیز را برای خود می‌خواهند، فکر نمی‌کنند از آنچه که طبیعت در اختیار موجودات زنده گذاشته جانداران دیگر هم باید سهمی ببرند. چقدر خودخواه‌اند این انسان‌ها!

شب از درد گرسنگی بر خود می‌پیچیدیم و می‌نالیدیم. کنار آبادی رفتیم که شاید خر ویلان یا سگی را بیابیم و او را توی تنگه‌ای بکشانیم و بخوریم. گرد آبادی چرخ خوردیم. چراغ ها روشن بودند. سگ‌ها به عوعو افتادند. آه این خائنان، در پناه تفنگ و چراغ‌ها، چه پارسی می‌کنند!… در تیرگی شب گرد آبادی و در پناه کومه‌های خاکستر و کاهدان‌ها و درختان چرخیدیم. مادر به هیچ سگی و به هیچ انسانی اهمیت نمی‌داد. گاه خودش را نشان می‌داد شاید سگی را تحریک کرده و از روی پشت بام پایین بکشاند و گلویش را در نبردی برابر پاره کند.

پنجره ای باز شد. لوله‌ی تفنگی بیرون آمد. نعره ای گلویم را تکان داد. صدای رگبار گلوله توی دره‌های دوردست پیچید و مادر چندبار دور خود چرخید و روی برف‌ها افتاد.

خون ازچند جای بدن بیرون زد. یک رشته خون از گلویش روی گردنی که من آنقدر آن را می‌بوییدم و می بوسیدم لغزید. با زبانی که من آن را می‌فهمیدم به من گفت که: برو!… خودت را نجات بده!…

اما نمی توانستم از سر جایم تکان بخورم. پر گلویم بغض و پر دلم خشم و جانم لبریز از اندوه شده بود. از درد و اندوه می‌خواستم سرم را به سنگ یا به تنه‌ی درختی بکوبم. او مرا شیر داده بود و در پناه خود گرفته بود. من چطور می‌توانستم او را رها کنم که در خون خود غرق شده بود و چشمان روشن و مهربانش بر روی آسمان خاکستری اندوهگین و تنهایی ماه بسته شده بود؟ من چگونه می‌توانستم او را در میان مشتی جانور بی‌رحم رها کنم؟

اما او گفته بود که بروم. درهای خانه ها یکی‌یکی باز شد. آدم‌ها با چراغ و تفنگ‌ها بیرون ریختند. سگ‌ها هم پشت بام‌ها را ترک کردند. ماه زیر ابر رفته و سرمای شب دیگر مرا نمی‌لرزاند. اشک ریزان راهی تنگه‌های برهنه و تو در تو شدم. سگی سر در پی‌ام گذاشت و خودش را به من رساند. سنگ بزرگی را که به زمین چسبیده بود کندم و بر دهانش کوبیدم. زیاد هیاهو می کرد!… برگشت و دمش را لای پاهایش فرو برد و پا به فرار گذاشت. میان درختان پیچیدم و از تپه ای بالا کشیدم. بر فراز تپه، رو به ماه که تنها و سوگوار در محاصره‌ی ابرها بود، چنان تلخ و غمگین نالیدم که پوست بدنم سرتاسر دچار رعشه شد.

اکنون، نه در میان انسان‌ها و نه در میان گرگ‌ها جائی نداشتم، مادر من مرده بود و من تنها تر از ماه شده بودم.

تنهاتر از ماه

منصور یاقوتی


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب