پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

مظفر فلاح کارگر بخش تأسیسات

چرا در نظام‌های مدعی مارکسیسم، آزادی فرد و بیان سرکوب شد؟
مخاطبی این سؤال را پرسیده. سؤال مهمی است، اما پاسخش بستگی دارد به اینکه چه کسی به آن جواب می‌دهد. از نظر یک حزب، جوابش یک چیز است و از نظر من به‌عنوان یک کارگر مستقل، چیز دیگر.
به‌عنوان کارگر می‌گویم: فهم کمونیسم دو مسیر دارد. یکی از طریق متون دانشگاهی و تحلیل‌های حزبی، با زبانی آکادمیک و شسته‌ورُفته که قشنگ هم سخنرانی می‌کند و هم می‌نویسد، و دیگری از طریق تجربه‌ی مستقیم کار و زیستن در مناسبات تولید. اولی آن را توضیح می‌دهد، دومی آن را هر روز زندگی می‌کند.
برای من کمونیسم یعنی مبارزه‌ی طبقاتی کارگران برای لغو مالکیت خصوصی و لغو بردگی مزدی.
تا آنجا که تاریخ را مرور کرده‌ام، اندیشه‌ی مارکس هرگز در دست صاحبان اصلی خود نبوده. مانیفست از دل تجربه‌ی طبقه‌ی کارگر نوشته شد، اما بعدها جریان‌هایی آن را برای شریک شدن در قدرت و حفظ مناسبات سرمایه مصادره کردند.
۱۹۱۷ نمونه‌ی روشن آن است. انقلاب را شوراهای کارگری و دهقانی سازمان دادند، اما پس از مدتی همان کسانی که با شعار «تمام قدرت به شوراها» آمده بودند، به سرکوب و حذف رهبران همان شوراها پرداختند. حزب را جایگزین طبقه کردند.
وقتی حزب خود را به جای طبقه می‌گذارد، دیگر صدای مستقل کارگر، نقد و آزادی بیان برایش خطر می‌شود. چون اگر کارگر حق حرف زدن داشته باشد، اولین سؤالش این است که چرا خودش صاحب کار و محصولش نیست. برای همین سرکوب، نه یک اشتباه و انحراف، بلکه ضرورت حفظ قدرت حزب و مناسبات سرمایه‌داری دولتی بود که ۷۵ سال به نام مارکسیسم بر میلیون‌ها انسان تحمیل شد.
این مدل در افغانستان، آفریقا، آسیا، اروپا و آمریکای لاتین تکرار شد. کارگر به ابزار تولید و سیاهی‌لشکر حزب تبدیل شد. گاهی به دست ژنرال‌های کودتاچی و گاهی به دست جریانات پارلمانتاریستی با نام‌های پرطمطراقی چون کمونیسم کارگری و حزب انقلابی، که در عمل بازتولید منطق کنترل مبارزه‌ی طبقاتی بود.
واقعیت این است که کمونیسم مارکس هنوز به دست صاحبان اصلی‌اش نرسیده.
و این تنها زمانی ممکن می‌شود که طبقه‌ی کارگر دست به بازاندیشی درونی خود بزند. بازاندیشی برای گسست از مناسبات حزب‌محور و نام‌های رنگارنگ آن، و بازگشت به اصل خویش و به مارکس. بازگشت به سرچشمه‌ی خودرهایی طبقاتی، همان چیزی که مارکس از آن سخن گفته است: «خودرهایی طبقه‌ی کارگر».
بازگشت به مارکس نه سخت است و نه آسان. باید از مناسبات و ذهنیتی گسست که سال‌هاست در آن زنجیر شده‌ایم: از سندیکالیسم، رفرمیسم، حزب‌محوری و دستور گرفتن از بالا.
مستقل بودن یعنی دست کشیدن از ترمز حزبی برای رهایی طبقاتی. یعنی فکر کردن به‌عنوان انسانی و طبقه‌ای که هر روز ثروت تولید می‌کند و سهمش فقط بخورونمیر برای روز بعد است. این شعار نیست، واقعیت عینی زندگی طبقه‌ای است به نام کارگر.
مستقل فکر کردن یعنی اتکا به نیروی واقعی کارگری و تصمیم‌گیری مستقیم و جمعی، بدون دخالت دبیرکل و ایدئولوژی بسته. در این راه بایکوت می‌شوی، برچسب می‌خوری و گاه این بی‌حرمتی به خانواده‌ات هم می‌رسد. اما یاد می‌گیری آزاد باشی. یاد می‌گیری مبارزه‌ی طبقاتی یعنی چه و دیگر سیاهی‌لشکر معامله‌گری دیگران نشوی.
با اراده‌ی آزاد طبقاتی، برای لغو بنیادین نظام بردگی مزدی مبارزه کنیم، چه دولتی و چه خصوصی، به‌جای منتظر ماندن برای سلطه‌ی ناجیان خارج از اراده‌ی طبقاتی، خود منجی طبقه‌ی خود شویم، تلاش کنیم برای سیاست سازمان‌یابی مستقل کارگری در راه برون‌رفت از وضعیت دردناک موجود، تلاش کنیم تا یک‌بار برای همیشه متکی به اراده‌ی واحد و یکپارچه‌ی طبقاتی کارگری باشیم. تلاش کنیم برای سازمان‌یابی شوراهای مستقل ضد سرمایه‌داری با اراده‌ی تصمیم‌گیری جمعی طبقاتی کارگران.

مظفر فلاح کارگر بخش تأسیسات.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب