پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

آگاهی، ناآگاهی- رضا باقری

ٰآگاهی؛ سلاحی در دست هدف

آگاهی به‌خودیِ خود نه رهایی‌بخش است و نه ویرانگر. آنچه جهت آن را تعیین می‌کند، «هدفی است که انسان برای خود برگزیده است». انسان ابتدا چیزی می‌خواهد و سپس برای رسیدن به آن، به جست‌وجوی دانشی می‌رود که راه را برایش هموار کند. از این منظر، آگاهی را می‌توان به سلاحی تشبیه کرد؛ نه لزوماً سلاحی برای کشتن، بلکه ابزاری برای رفتن، رسیدن، ساختن، تسلط یافتن یا رهایی یافتن.

شاید نخستین انسانی که سنگی را تیز کرد، تنها می‌خواست پوست حیوانی را ببرد، شاخه‌ای را جدا کند یا غذای خود را آماده سازد. آن ابزار در پاسخ به یک نیاز ساخته شد. اما همان تیغه، پس از چندی برای هدفی دیگر به کار برده شد،  برای آن هدف کیفیت اش را نیز تغییر دادند، ‌توانست وسیله‌ای باشد که  برای کشتن انسان به کار رود. چاقو همان چاقو بود؛ چیزی که تغییر کرده بود، دستی بود که آن را گرفته بود و هدفی که آن دست را هدایت می‌کرد.

تاریخِ دانش نیز بارها همین مسیر را پیموده است. شناخت طبیعت، ماده و انرژی، امکان‌هایی در برابر انسان گشود که پیش از آن تصورشان دشوار بود. دانش هسته‌ای می‌توانست راهی برای شناخت جهان و تولید انرژی باشد، اما همان دانش در جریان جنگ جهانی دوم به ساخت بمب اتمی انجامید. مسئله این نیست که دانشمندان از قدرت تخریبی آنچه می‌ساختند بی‌خبر بودند؛ مسئله مهم‌تر این است که دانشی که در یک ساختار علمی شکل می‌گیرد، پس از ورود به ساختار قدرت، دیگر الزاماً در اختیار نیت نخستینِ پدیدآورندگانش باقی نمی‌ماند. امروز نیز هزاران کلاهک هسته‌ای در جهان وجود دارد و دانشی که زمانی کشف علمی بود، بخشی از نظام بازدارندگی، تهدید و قدرت سیاسی شده است.

از همین‌جا می‌توان گفت که آگاهی، هنگامی که به ابزار تبدیل می‌شود، از صاحب نخستین خود استقلال پیدا می‌کند.

انسان راهی را کشف می‌کند، اما نمی‌تواند تضمین کند که دیگران همان راه را برای همان مقصد به کار خواهند برد.

چاقویی که برای بریدن نان تیز شده، می‌تواند جان بگیرد.

علمی که برای درمان انسان گسترش یافته، می‌تواند در خدمت جنگ قرار گیرد.

روان‌شناسی می‌تواند به فهم رنج انسان کمک کند، اما همان شناخت می‌تواند برای مهندسی جامعه و سازماندهی رفتاره به کار رود.

رسانه می‌تواند وسیلهٔ گسترش آگاهی باشد و هم‌زمان وسیلهٔ فریب و شستشوی مغی باشد.  سیاست می‌تواند دانشِ سازمان‌دهی انسانیت در جامعه باشد و در عین حال به فنِ حفظ قدرت تبدیل شود. به همین دلیل، نمی‌توان هر آگاهی‌ای را مترادف تعالی انسانی دانست.

کسی که می‌خواهد جامعه‌ای عادلانه‌تر بسازد، به شناخت تاریخ، اقتصاد، مناسبات قدرت و روان انسان نیاز دارد. اما کسی که می‌خواهد بر جامعه مسلط شود نیز به شناخت همین چیزها نیازمند است. او نیز باید بداند مردم از چه می‌ترسند، به چه امید می‌بندند، چه چیزی آنان را به حرکت درمی‌آورد و چگونه می‌توان رضایت یا سکوتشان را به دست آورد.

آگاهی در هر دو سوی این میدان حضور دارد.

قدرت نیز بدون آگاهی نمی‌تواند مدت زیادی دوام بیاورد. حکومت‌کردن نوعی دانش می‌طلبد. تبلیغات دانش می‌طلبد. جنگ دانش می‌طلبد. کنترل جمعیت، تولید رضایت، شکل‌دادن به افکار عمومی و حتی ساختن دشمن، هر یک مجموعه‌ای از شناخت‌ها و روش‌ها را در خود دارند.

از این منظر، حتی ایدئولوژی هنگامی که به ابزار قدرت تبدیل می‌شود، صرفاً مجموعه‌ای از باورها نیست؛ دستگاهی از شناخت و روش نیز هست. کسی که می‌خواهد از مذهب برای کسب قدرت استفاده کند باید زبان مذهب، احساسات مذهبی و ساختارهای اجتماعی آن را بشناسد. کسی که از ناسیونالیسم استفاده می‌کند باید بداند چگونه احساس تعلق و ترس را به حرکت درآورد. کسی که از بازار و سرمایه برای سلطه بهره می‌گیرد، باید سازوکارهای اقتصاد و رفتار مصرف‌کننده را بشناسد.

پس مسئله، «دانستن یا ندانستن» نیست.

مسئله این است: «برای چه می‌دانیم؟»

جامعهٔ امروز بیش از هر دورهٔ دیگری انباشته از دانش است، اما انباشت دانش الزاماً به معنای انسانی‌تر شدن جهان نیست. انسان می‌تواند در چند ثانیه به انبوهی از اطلاعات دسترسی پیدا کند؛ در همان حال جنگ ادامه دارد، فقر ادامه دارد، طبیعت تخریب می‌شود و فاصلهٔ میان کسانی که قدرت بیشتری دارند و کسانی که از آن محروم‌اند پابرجاست.

این تناقض شاید یکی از بنیادی‌ترین تناقض‌های تمدن معاصر باشد: «توانایی انسان برای دانستن بسیار سریع‌تر از توانایی او برای انسانی‌کردن آن دانسته‌ها رشد کرده است.»

قدرت‌های بزرگ اقتصادی و سیاسی نیز این حقیقت را به‌خوبی دریافته‌اند. آنان تنها سرمایه، ارتش و منابع طبیعی در اختیار ندارند؛ بخش بزرگی از تولید و توزیع آگاهی را نیز در اختیار دارند. دانشگاه، رسانه، فناوری، شبکه‌های ارتباطی، مؤسسات پژوهشی و اکنون سامانه‌های عظیم داده و هوش مصنوعی می‌توانند آگاهی تولید کنند، اما این پرسش همچنان باقی است که این آگاهی در خدمت چه کسی و چه هدفی قرار می‌گیرد.

اینجاست که مسئلهٔ اخلاق وارد میدان می‌شود. آگاهی بدون هدف انسانی می‌تواند بسیار پیشرفته باشد و در عین حال به‌شدت ضدانسانی عمل کند. یک نظام می‌تواند از نظر فنی پیچیده، علمی و کارآمد باشد، اما انسان را به عدد، نیروی کار، رأی، مصرف‌کننده یا سرباز تقلیل دهد.

از نظر من، آن آگاهی که باید در جوامع انسانی برتری یابد، آگاهی‌ای است که «کرامت انسان، برابری اجتماعی، آزادی، همبستگی و حفظ زیستگاه را در مرکز هدف خود قرار دهد.»

این به معنای حذف سایر علوم یا شناخت‌ها نیست. مسئله جهت‌دادن به آنهاست.  دانشگاه تنها نباید به انسان بیاموزد چگونه موفق شود؛ باید او را وادار کند بپرسد موفقیت به بهای چه چیزی به دست می‌آید.

مدرسه تنها نباید برای بازار کار نیروی ماهر تربیت کند؛ باید انسانی تربیت کند که بتواند سلطه، تبعیض، دروغ و خشونت را تشخیص دهد.

علم تنها نباید بپرسد «آیا می‌توانیم این کار را انجام دهیم؟»؛ باید بپرسد «اگر انجام دهیم، چه بر سر انسان و جهان خواهد آمد؟»

و سیاست تنها نباید هنر به‌دست‌آوردن و حفظ قدرت باشد؛ باید به دانشی برای سازمان‌دادن زندگی مشترک انسان‌ها بر پایهٔ عدالت تبدیل شود.

اما چنین مسیری آسان نیست.

زیرا آگاهی اکنون خود بخشی از ساختار قدرت است. کسانی که بیشترین منابع را در اختیار دارند، امکان بیشتری نیز برای تولید دانش، هدایت افکار و تعیین پرسش‌هایی دارند که جامعه باید دربارهٔ آنها بیندیشد. قدرت فقط پاسخ‌ها را کنترل نمی‌کند؛ گاهی حتی تعیین می‌کند چه پرسش‌هایی مطرح شوند و چه پرسش‌هایی هرگز به زبان نیایند.

به همین دلیل، حرکت به سوی آگاهی انسانی تنها با بیشتر دانستن ممکن نیست؛ با «انتخاب هدف انسانی»آغاز می‌شود. آگاهی راه را نشان می‌دهد، اما مقصد را تعیین نمی‌کند. مقصد را ما انتخاب می‌کنیم. اگر مقصد قدرت باشد، آگاهی می‌تواند ابزار سلطه شود. اگر مقصد سود باشد، آگاهی می‌تواند جهان را به کالا تبدیل کند. اگر مقصد نابودی باشد، آگاهی می‌تواند سلاح‌هایی بسازد که زندگی را در چند لحظه نابود کنند. اما اگر مقصد انسان باشد، همین آگاهی می‌تواند ابزار رهایی شود. مسئله پس نه جنگ میان آگاهی و ناآگاهی، بلکه جنگ میان «هدف‌هایی است که آگاهی را به خدمت می‌گیرند».

و شاید دشوارترین مبارزهٔ انسان امروز نیز همین باشد: بازپس‌گرفتن دانایی از دست قدرت و قرار دادن آن در خدمت زندگی؛ پیش از آن‌که سلاح‌هایی که خود ساخته‌ایم، بیش از ما دربارهٔ سرنوشت جهان تصمیم بگیرند.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب