وقتی کلنگ به سر تروتسکی خورد، سانسور به سر وصیت لنین خورد ۲۱ آگوست ۱۹۴۰.
در چنین روزی تروتسکی ترور شد. ۲۰ آگوست ۱۹۴۰ در تبعیدگاهش در کویوآکان مکزیکو، رامون مرکادر که با نام جعلی ژاک مورنار خودش را به عنوان هوادار جا زده بود وارد دفترش شد و با کلنگ کوهنوردی ضربه مهلکی به سرش زد. تروتسکی روز بعد، ۲۱ آگوست در بیمارستان جان داد. قاتل اعزامی مستقیم مسکو بود. این متن انگلیسی که در ادامه میآید، همان وصیتنامهایست که استالین بعداً مجبور شد اصالتش را بپذیرد.

همینجا صریح بگویم، دعوای من با آدمها نیست. من با لنین، با تروتسکی و با استالین دشمنی شخصی ندارم. اتفاقاً لنین و نسل بلشویک را از جسورترین و سخنورترین انسانهای روزگار خودشان میدانم. دعوای من با ذهنیت طبقاتی است که پشت این آدمها میآید، ذهنیت معاملهگر، خودمحور و قدرتپرست که میتواند حتی با پرچم سرخ هم برگردد.
از این زاویه طبقاتی باید گفت تروتسکی مغز بود و استالین مشت. لنین بدون هر دوی آنها نمیتوانست بایستد. یکی نقشه میکشید، دیگری میخ را میکوبید. برای همین لنین تا لحظه آخر نتوانست یکی را به جای دیگری انتخاب کند، فقط هشدار داد که رابطه این دو نصف خطر انشعاب حزب است و مراقب باشید همدیگر را تکهپاره نکنند. و آخرش هم همان شد.
آنچه در ادبیات کمونیسم تودهای و احزاب خواهر و برادرش در سراسر جهان سانسور شده، خود همین هشدار است، که لنین این متن را از ۲۵ دسامبر ۱۹۲۲ تا ۴ ژانویه ۱۹۲۳ در بستر مرگ دیکته کرد. منشیاش لیدیا فوتیوا نوشت. قرار بود در کنگره دوازدهم خوانده شود، اما کروپسکایا *همسر قانونی لنین* از ترس جانش نگه داشت و بعد از مرگ لنین تحویل داد و رهبری حزب جلوی خواندنش را گرفت.
*متن بیسانسور این است*
*عامل اصلی ثبات کمیته مرکزی، از نظر من، استالین و تروتسکی هستند. رابطه بین این دو، نصف خطر انشعاب را تشکیل میدهد. رفیق استالین، با تبدیل شدن به دبیرکل، قدرت عظیمی در دستش متمرکز کرده و من مطمئن نیستم که همیشه بتواند از این قدرت با احتیاط کافی استفاده کند. از طرف دیگر، رفیق تروتسکی، همانطور که مبارزهاش علیه کمیته مرکزی ثابت کرد، نه تنها با توانایی استثناییاش متمایز است. او شخصا با استعدادترین فرد در کمیته مرکزی فعلی است بلکه با اعتماد به نفس بیش از حد و تمایل بیش از حد به جنبه صرفا اداری کارها متمایز است.*
و در پینوشت چهارم ژانویه اضافه میکند:
*استالین خیلی خشن است، و این نقص که در روابط بین ما کمونیستها قابل تحمل است، در مقام دبیرکل غیرقابل تحمل میشود. بنابراین پیشنهاد میکنم رفقا راهی برای برکناری استالین از این مقام و انتصاب فرد دیگری به جای او پیدا کنند که صبورتر، وفادارتر، مودبتر و با ملاحظهتر نسبت به رفقا باشد.*
چیزی که در ترجمه فارسی رسمی حذف میشود همینجاست. اینکه لنین صریح میگوید تروتسکی بااستعدادترین فرد کمیته است، و اینکه صریح میگوید استالین را از دبیرکلی برکنار کنید. این مهمترین جمله وصیت است، نه تذکر رفیقانه، حکم برکناری است.
دلیل این پینوشت هم فقط خشونت تشکیلاتی نبود. یک هفته قبل از آن، استالین به کروپسکایا* همسر لنین * تلفن کرده و با فحاشی گفته بود تو داری با این نامهها لنین را میکشی. لنین وقتی فهمید، سکته سومش را کرد و همان شب آن پینوشت را دیکته کرد و در نامهای جدا به استالین نوشت که به خاطر بیادبی به همسرم باید عذرخواهی کنی یا رابطهمان قطع است. استالین هیچوقت عذرخواهی نکرد. یک سال بعد لنین مرد و همان وصیتنامه سالها در گاوصندوق حزب مخفی ماند.
وقتی کلنگ به سر تروتسکی خورد، سانسور به سر وصیت لنین خورد ۲۱ آگوست ۱۹۴۰.
در چنین روزی تروتسکی ترور شد. ۲۰ آگوست ۱۹۴۰ در تبعیدگاهش در کویوآکان مکزیکو، رامون مرکادر که با نام جعلی ژاک مورنار خودش را به عنوان هوادار جا زده بود وارد دفترش شد و با کلنگ کوهنوردی ضربه مهلکی به سرش زد. تروتسکی روز بعد، ۲۱ آگوست در بیمارستان جان داد. قاتل اعزامی مستقیم مسکو بود. این متن انگلیسی که در ادامه میآید، همان وصیتنامهایست که استالین بعداً مجبور شد اصالتش را بپذیرد.
همینجا صریح بگویم، دعوای من با آدمها نیست. من با لنین، با تروتسکی و با استالین دشمنی شخصی ندارم. اتفاقاً لنین و نسل بلشویک را از جسورترین و سخنورترین انسانهای روزگار خودشان میدانم. دعوای من با ذهنیت طبقاتی است که پشت این آدمها میآید، ذهنیت معاملهگر، خودمحور و قدرتپرست که میتواند حتی با پرچم سرخ هم برگردد.
از این زاویه طبقاتی باید گفت تروتسکی مغز بود و استالین مشت. لنین بدون هر دوی آنها نمیتوانست بایستد. یکی نقشه میکشید، دیگری میخ را میکوبید. برای همین لنین تا لحظه آخر نتوانست یکی را به جای دیگری انتخاب کند، فقط هشدار داد که رابطه این دو نصف خطر انشعاب حزب است و مراقب باشید همدیگر را تکهپاره نکنند. و آخرش هم همان شد.
آنچه در ادبیات کمونیسم تودهای و احزاب خواهر و برادرش در سراسر جهان سانسور شده، خود همین هشدار است، که لنین این متن را از ۲۵ دسامبر ۱۹۲۲ تا ۴ ژانویه ۱۹۲۳ در بستر مرگ دیکته کرد. منشیاش لیدیا فوتیوا نوشت. قرار بود در کنگره دوازدهم خوانده شود، اما کروپسکایا *همسر قانونی لنین* از ترس جانش نگه داشت و بعد از مرگ لنین تحویل داد و رهبری حزب جلوی خواندنش را گرفت.
*متن بیسانسور این است*
*عامل اصلی ثبات کمیته مرکزی، از نظر من، استالین و تروتسکی هستند. رابطه بین این دو، نصف خطر انشعاب را تشکیل میدهد. رفیق استالین، با تبدیل شدن به دبیرکل، قدرت عظیمی در دستش متمرکز کرده و من مطمئن نیستم که همیشه بتواند از این قدرت با احتیاط کافی استفاده کند. از طرف دیگر، رفیق تروتسکی، همانطور که مبارزهاش علیه کمیته مرکزی ثابت کرد، نه تنها با توانایی استثناییاش متمایز است. او شخصا با استعدادترین فرد در کمیته مرکزی فعلی است بلکه با اعتماد به نفس بیش از حد و تمایل بیش از حد به جنبه صرفا اداری کارها متمایز است.*
و در پینوشت چهارم ژانویه اضافه میکند:
*استالین خیلی خشن است، و این نقص که در روابط بین ما کمونیستها قابل تحمل است، در مقام دبیرکل غیرقابل تحمل میشود. بنابراین پیشنهاد میکنم رفقا راهی برای برکناری استالین از این مقام و انتصاب فرد دیگری به جای او پیدا کنند که صبورتر، وفادارتر، مودبتر و با ملاحظهتر نسبت به رفقا باشد.*
چیزی که در ترجمه فارسی رسمی حذف میشود همینجاست. اینکه لنین صریح میگوید تروتسکی بااستعدادترین فرد کمیته است، و اینکه صریح میگوید استالین را از دبیرکلی برکنار کنید. این مهمترین جمله وصیت است، نه تذکر رفیقانه، حکم برکناری است.
دلیل این پینوشت هم فقط خشونت تشکیلاتی نبود. یک هفته قبل از آن، استالین به کروپسکایا* همسر لنین * تلفن کرده و با فحاشی گفته بود تو داری با این نامهها لنین را میکشی. لنین وقتی فهمید، سکته سومش را کرد و همان شب آن پینوشت را دیکته کرد و در نامهای جدا به استالین نوشت که به خاطر بیادبی به همسرم باید عذرخواهی کنی یا رابطهمان قطع است. استالین هیچوقت عذرخواهی نکرد. یک سال بعد لنین مرد و همان وصیتنامه سالها در گاوصندوق حزب مخفی ماند.
**
حالا میفهمیم چرا نباید به ترجمههای رسمی فارسی اعتماد کرد. وقتی تاریخ را از پایین و از چشم کارگر نمیخوانیم، از بالا برایمان روتوشش میکنند.
**
برای منِ کارگری که از ذهنیت حزبمحوری و انحراف سندیکالیسم بریدهام، اهمیت این سند دقیقاً همینجاست: نشان میدهد وقتی قدرت در دست یک دبیرکل متمرکز شود، حتی اگر به نام طبقه کارگر باشد، چگونه به ضد خودش تبدیل میشود.
این را در تجربه کارگریام هم دیدهام. در برخورد نزدیک و دور با آدمها و احزاب گوناگون، با تیپهایی که خودشان را عاشق طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی جا میزنند. آنها کارگر را در کتاب دوست دارند، نه جلوی رویشان وقتی مستقل فکر میکند. تا وقتی فقط کارگر مظلوم و نیازمندِ آگاهیِ حزبیشان باشی، دوستت دارند؛ همین که بگویی خودم فکر کردم و به نقد لنینیسم رسیدم، دیگر کارگر نیستی، میشوی منحرف.
مظفر فلاح کارگر بخش تأسیسات.








دیدگاهتان را بنویسید