شنیدهام که شخصی مرتکب گناه شد و هیچ کسی شاهدش نبود جز سگش. بعد از مدت زمانی، از آنجایی که نمیتوانست نگاههای سگ را تحمل کند، او را کشت و خودش را راحت کرد.
من سید کریم را از کودکی میشناختم ـ همسایهمان بود و دوست صمیمی پدرم. یک بار، ظهر یک روز گرم تابستانی، وقتی داشتم از لای در خانه سید کریم داخل حیاط را دید میزدم با این منظره روبرو شدم: دختر نوجوانشان نرگس لخت لخت بود و روی سکوی حوض نشسته بود ـ گاهی کاسهای آب برمیداشت و به سر و رویش میریخت. و بعد بلند شد، ایستاد و بازیگوشانه و خرامان از کنار حوض شروع کرد راه رفتن و حوض را دور زدن. و آب و نور از سرو رویش میریخت. تا ته حوض رفت و باز رقصان و خرامان برگشت. بدن ظریفش، پوست لطیفش، پاهای کشیدهاش، خیس در آفتاب. ناگهان صدایی آمد، سربرگرداندم. سید کریم، با عصایش از آن طرف کوچه میآمد. قلبم که تا آن موقع تند تند میزد، با دیدن سید کریم، یک باره، مثل سنگی سرد میان قفسه سینهام ایستاد. یخ زد.

پا به فرار گذاشتم، ولی چه فراری؟ در چنین مواقعی میشود از جلو یک آدم ناشناس فرار کرد و نه از کسی که همسایهمان بود و، بدتر از آن، دوست پدرم.
ولی فرار کردم. و او که نمیدانست چه شده است و من چه میدیدهام، از فرار من شگفت زده شد. لحظاتی بعد که در حیاط را گشود و بیشک دخترش را لخت مادرزاد کنار حوض دید، متوجه قضیه شد. درحالی که دستگیره در را گرفته بود، با صدایی بلند صدایم زد: “وایستا، میخوام چیزی بهت بگم.”
من تا ته کوچه دویده بودم، و از آنجا که فرارم ابلهانه بود، همانجا، بین ماندن و رفتن توقف کرده بودم. ولی وقتی سید کریم صدایم زد عزم جزم کردم و به کوچه بعدی پیچیدم و خودم را از نگاهش دور کردم.
اما دور شدن معنایی نداشت. سایه سید کریم، تا زمانی که زنده بود، رهایم نکرد. او آینهای بود که من روحم را در آن میدیدم. نگاهش مرا میپایید.
بعدها کمکم فهمیدم که هیچکس بهدرستی از دیگری فرار نمیکند. هر وقت کسی سعی کرده است از دیگری دور شود، دستکم نیمهای از آینهاش را با خود برده است؛ سایهاش معمولاً خیلی زودتر، به هر جا که پناه جسته، رسیده و دقیقتر از پیش به روح او نگاه کرده است. با وجود این سعیام این بود که جلو سیدکریم سبز نشوم و هرگز با او روبهرو نشوم. و معمولاً موفق میشدم. آمدنش را از دور حدس میزدم. گوشهایم صدایش را به خوبی تشخیص میداد. چشمهایم آمدنش را در حالی که هنوز اثری از او نبود حدس میزدند. مثل سرخپوستان بودم که صدای اسب دشمنانشان را از پشت کوههای بلند تشخیص میدادند. حس ششمام که بسیار سریعتر از قدمهای سید کریم بود، به من دستور فرار به کوچه بعدی میداد، و دستور فیالفور اجرا میشد. سید کریم گاهی به پدرم سر میزد. ساعتها مینشستند. و من تا وقتی او آن جا بود در کوچهها ویلان و سرگردان بودم و نزدیک نمیشدم.
روزها و ماهها گذشت، من بزرگ و بزرگتر میشدم و سید کریم پیرتر و فرتوتتر. یک روز شنیدم بیمار شده است، بیماری قند، فشار خون، ضعف جسمانی. چیزهای دیگر هم بود. میگفتند دیگر به سختی از در حیاط بیرونمیآید. حتی از اتاقش هم پا بیرون نمیگذارد. مدتی بعد همه جا شایع شد که او شبانهروز در رختخواب است و خوراکش را هم به زور به او میخورانند. همه چیز حاکی از این بود که به انتها رسیده است. این برای من مایه تسلی بود. احساس میکردم فرارِ من سرانجام به نتیجه رسیده است.
پدرم یک بار از در آمد تو، دستانش را به جانب آسمان بلند کرد. قطرات اشکی در چشمانش دیدم. و طوری که به سختی میشنیدم گفت: “سید کریم مُرد.”
شاید تصور اشک فقط در ذهن من بود و او اشکی نریخته بود. ولی همان تصور هم کافی بود. معمولاً واقعیت را همان تصورِ ما میسازد، و وقتی ساخته شود دیگر نمیشود نادیدهاش گرفت. و این واقعیت هنوز تا هنوز در ذهن من مانده است. و تنها همین یک بار بود که اشکهای پدرم را دیدم، اشکهای واقعیاش را.
ولی تصور این که سید کریم مرده و نگاههایش با او رفته و من راحت شدهام، باعث شد که ناخودآگاه لبخندی بر لبانم بنشیند. لبخندی از درون، از اعماق. خواستم به طرف پدرم بروم، او را بغل کنم و بگویم: ممنونم پدر جان. ممنونم برای این خبر خوش.”
همانطور که دستهایم را برای درآغوش گرفتن پدرم از هم گشوده بودم و به طرفش میرفتم، من هم چند قطره اشک واقعی ریختم و خیلی صمیمانه و با صدایی غمانگیز، که نمیدانم از کجای وجودم برخاسته بود، گفتم: “غم آخرت باشد پدرجان!”
دو هفته بیشتر نگذشته بود که شنیدم خانواده سید کریم از آنجا اسبابکشی میکند. برای کاهشِ خرج و مخارجشان، آن خانۀ بزرگ را فروخته بودند تا با بخشی از پول آن آپارتمان کوچکی در شهر بخرند که برادر بزرگ نرگس هر چه زودتر کاری پیدا کند و خرج خانواده را دربیاورد.
به جای آنها خانواده دیگری آمد. آن روز که آمدند ساعتها در خانه کار کردند، به این سمت و آن سمت میرفتند و اسباب اثاثیهشان را جابهجا میکردند و تمام مدت صدایشان میآمد. شب نیز همین بساط ادامه داشت و حیاطشان را روشن نگه داشته بودند. از پلهها بالا رفتم. رفتم پشت بام و آنجا، پشت نرده، در تاریکی نشستم. شروع کردم دید زدن. مردهایی ریش و سبیلدار این طرف و آن طرف میرفتند. پیرزنی که شاید مادر یا مادربزرگ خانواده بود، او نیز تلوتلوخوران چیزهایی را جابهجا میکرد و از این اتاق به آن اتاق میرفت. گوشهای از حوض خالی را میدیدم. آنجا دختری نشسته بود. سگی از ته کوچه شروع کرد پاس کردن. صدایش پنداری مرا نشانه گرفته بود.








پاسخی بگذارید