داستان کوتاه: شلیک
تفنگ روی شانهی من است. در مخفی گاه نشسته و چشم دوختهام به دایره ی دوربین و نوک مگسک. تاریک روشن است، چیزی به صبح نمانده و تمام شب عبور ناگهانی کسی یا کسانی را انتظار کشیدهام، خرابههای شهر از دور پیداست و نخلهای پراکندهی سوخته و سرشکسته، گاه صدای دورگهی انفجار خمپارهای از دوردست یا صدای موتور ماشینی نظامی که دیده نمیشود. حریم نگهبانی من عمق و عرضی یک کیلومتری ست. سر لولهی تفنگم مانند شبحی ترسیده عرض خیابانهای سوت و کور را جستجو می کند، قرار است اتفاقی بیافتد مثل مرد دِشداشه پوشی که از کنجی سر میکشد، دقیقن وسط باضافهی دوربین تفنگ من، مکث می کنم، دوباره سرک میکشد و عرض خیابان را میخواهد با عجله طی کند، باضافهی مگسک روی گوش چپ او نشسته است، قنداق را به کتفم می چسبانم. مرد بی تقلایی فرومی ریزد، انگار سرب از گوش چپ او وارد شده و از گوش راستش خارج شده است، عرق پیشانیام را با آستین پاک می کنم، هیچ صدایی نیست، مرد در دشداشهاش مچاله شده و جز این دیده نمیشود، جنبندهی دیگری حرکت میکند! تفنگ هیجان زده به کتفم میچسبد، پسر بچهای به سمت جسد میدود و روی او میافتد، باد خاک را بر میدارد و به جایی میبرد، چشم اندازم کور است، حالا میبینم. باضافهی دوربین و مگسک روی کتف پسرک ایستاده است، زنی شیون کنان خود را به مرد و پسرک میرساند. باد بیدار شده و خاک و خاشاک را به هم می ریزد . زن شیون می کند و دستانش را در هوا تکان میدهد، جسد را به آغوش میگیرد و این از نگاه تفنگ دور نمیماند، زن پسر بچه را به سمت شلیک گلوله میگیرد، چشم از عدسی دوربین بر میدارم، عرق داخل چشمانم میرود، چشمانم می سوزد وآستینم خیس است. زن دستانش را به سمت تفنگ حرکت می دهد و التماس میکند او و پسرک را هم بزنم . پسر را زمین میگذارد و دستانش را از هم باز میکند و به قلبش اشاره می کند، دیده نمیشوم اما او میداند تفنگی به سویش نشانه رفته است، به تاریک ترین نقطه اشاره میکند، مخفی گاه من! ناباورانه از این فاصله صدای گنگ شیونش را می شنوم، انگار مردش آخرین کشتهی این جنگ است، از هیچ جا صدایی نمیآید، چند چراغ متحرک کم سو در دور دست گاه دیده میشوند، حالا باد همه چیز را جا بجا میکند، صداهای مهیب! دستانم را روی گوشهایم می گذارم. زن بین به آغوش کشیدن مرد، پسرک و مرگ که منم در آمد و شد است. باد صدایش را به من می رساند. با زبانی بیگانه که میفهمم فریاد میزند.
:تمامش کن! کارما تمام است ، او را کشته ای ما هم مرده اییم.
چشمانم می سوزد، عرق کرده ام، زن رو به من ایستاده و پسرک را به سینه می فشارد. درست وسط باضافه ی دوربین ایستاده اند . قنداق را به کتفم میچسبانم.
پایان








پاسخی بگذارید