من،قباد آذرایین ،متولد فروردین ۱۳۲۷،در مسجدسلیمان…دانش آموخته ی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران…اولین داستانم در سال ۱۳۴۵ در نشریه ” بازار” چاپ رشت،زیر نظر شادروان محمدتقی صالحپور منتشرشد.
اولین مجموعه داستانم درسال ۱۳۷۷ منتشر شد با نام ” حضور”…پیش از آن ،دو داستان با نام های ” پسری آن سوی پل” و ” راه که بیفتیم ترسمان می ریزد” را برای گروه سنی نوجوان نوشته بودم .آثار دیگر من عبارتند از
داستان من نوشته شد
چه سینما رفتنی داشتی یدو؟!
از باران تا قافله سالار
شراره ی بلند
هجوم آفتاب
روزکارنامه ( برای گروه سنی نوجوان)
من،مهتاب صبوری
فوران
توله های تلخ
برای کتاب هایم جوایز زیر را دریافت کرده ام
جایزه تک داستان های برگزیده بنیاد گلشیری برای داستان” ظهر تابستان” از مجموعه ی ” شراره بلتد”
جایزه مهرگان ادب و جایزه کتاب فصل،برای کتاب هجوم آفتاب
درخارج از کشور کتاب های زیر را منتشر کرده ام
شب مشوش: نشر پیام آلمان
لوطی یی که انترش مرده بود: نشر مهری لندن
ناربه اساطوریان و شاگردش بارون: نشر نوگام لندن
قباد آذرآیین
شب سرهنگ
“زخمی به او بزن/ عمیق تر از انزوا “
“شارل بودلر”
پیرمرد – بلند بالا و لاغر- پوشیده در لباس نظامی کهنه و رنگ و رو رفته و بیدرجه و نشان، اما اتوکشیده، عصا زنان رسید جلو در نوانخانه… پیرمرد، موهای خاکستری داشت. ریشش را سه تیغه کرده بود. نگهبان، دیلاق و هیکلی، از توی کیوسک نگهبانی آمد بیرون. شق و رق چند قدمی پیرمرد ایستاد؛ محکم پا کوباند، سلام نظامی داد و بلند گفت: «درود، سرهنگ!»
پیرمرد ایستاد؛ دستۀ عصایش را انداخت گل ساعد دست چپش، دست راست لرزانش را تا نزدیک شقیقهاش بالا برد و بلند گفت:«سپاس، نگهبان!»
هردو خندیدند. رانندۀ سرویس نوانخانه هم خندید.
نگهبان گفت: «کجا به سلامتی جناب سرهنگ؟»
پیرمرد گفت: «میرم یه سری به بچهها بزنم. پدرسوختهها انگار نه انگار یه بابای پیری هم داشتهن!»- خندید-«دیشب خانم امر فرمودن برم ببینمشون”
نگهبان گفت: «خدا رحمت کنه سرکار خانمو جناب سرهنگ!»
پیرمرد گفت: «خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه…میبینی آقا، کار دنیا برعکس شده! من پیرمرد باید با این حال و روز، شال و کلاه کنم راه بیفتم برم سراغ بچهها!”
ساکت شد بعد گفت: «البته از چشمشون نمیبینم آقا، هزار جور گرفتاری دارن»
نگهبان گفت: «آقا رسول میرسوندتون جناب سرهنگ…سلام ما رو هم برسونین»
پیرمرد گفت : «راضی به زحمت ایشون نیستم…همه جای این خراب شده رو مثل کف دستم میشناسم. خیابون به خیابون، کوچه به کوچه، پلاک به پلاک. همه جا شو گشتم، از وقتی که یه دهکوره بود تنگ بغل شابدولظیم تا حالا که اینجور درندشت و بی درو پیکر شده…مزاحم آقا نمیشم.”
نگهبان گفت: «چه مزاحمتی جناب سرهنگ…ایشون هم جای پسرتون.».
راننده دست به سینه تعظیم کرد: «وظیفهس جناب سرهنگ.»
نگهبان گفت: «آدرس دقیق آقازادهها رو دارین جناب سرهنگ؟»
پیرمرد خندید و با انگشت اشاره لرزانش به شقیقهاش تلنگر زد و خندید: «همهش این جاس.»
جای زخم کهنۀ ترمیم یافتهای بر شقیقۀ راستش آشکار بود.
نگهبان گفت: «خدا رو شکر، بفرمایید سوار شین جناب سرهنگ.»
اشاره کرد به پراید سفیدرنگی که روی در سمت راستش آرم و نام نوانخانه بود
پیرمرد رو به نگهبان گفت: «با اجازه!”
.” نگهبان گفت: «به سلامت جناب سرهنگ
پیرمرد راه افتاد طرف پراید سفید رنگ..
نگهبان، آرام به راننده گفت: «هواشو داشته باش آقارسول.»
راننده گفت: «خیالت تخت محمودآقا.»
نگاه کرد به پیرمرد که سعی میکرد صندلی عقب پراید سوار بشود، گفت: «جوونیاش عجب هیکلی داشته، ها، معلومه محمودآقا”
نگهبان گفت: «حالا شو نگاه نکن آقارسول، یه هنگ بود و یه سرهنگ میرافشار…برو، معطلش نکن.»
راننده گفت: «با اجازه!»!.
نگهبان گفت: «به سلامت!»
«نمن بهفرموده دارم میرم سربزنم به بچهها، خانم، در اجرای اوامر دیشب حضرت عالیه!…من چی دارم میگم؟ شما که خودتون هم همراهم هستین خانم، همیشه، همه جا. من بدون شما که جایی نمیرم، یعنی نمیتونم برم… میدونین من بدون شما شبیه چی میشم خانم؟…بگم؟…میشم عینهو خری که بارش کج شده و نه خودش حالیشه نه خرکچی!» بلند خندید. راننده توی قاب آیینه نگاهش کرد و سر تکان داد. «برگردم؟!…کجا خانم؟ خونهم؟…خونهم کجاس؟ منظورت این زندونه؟ چی دارین میگین خانم؟…به راننده بگم برم گردونه؟! آخه چرا؟! مگه شما همین دیشب ازم قول نگرفته بودین که حتمن برم بچهها رو ببینم، تکتکشونو به جای شما سیر ببوسم؟…نکنه به همین زودی فراموششون کردین خانم؟…داریوش، آرش، تهمینه، پوراندخت…یادتون اومد؟ تعجبه از شما.. گفتهن خاک سرد میکنه، فراموشی میآره، اونو برای غریبهها میگن نه پدر و مادر و بچههاشون خانم… شوخیتون گرفته؟!»
راننده گفت: «رد نشیم جناب سرهنگ.»
پیرمرد گفت: «نه پسرم، حواسم هست، اون نزدیکا رسیدیم بهت میگم.».
«خانم، راستی، یادتون میآد… اون روز صبح شما برخلاف عادت همیشگی که صبها زودتر از من بیدار میشدین که به قول خودتون منو راه بندازین، خواب مونده بودین و من دلم نیومده بود چراغو روشن کنم، نکنه شما بدخواب بشین…همون جور کورمال لباس پوشیدم و رفتم پادگان، وقتی داشتم از لشکر سان میدیدم، چشمم افتاد به پاهام، دیدم ای دل غافل، جورابامو لنگه به لنگه پوشیدهم، یه لنگه جوراب مشکی خودم یه لنگه از جورابهای ساق بلند آبی شما!…غروب که اومدم خونه اینو به شما گفتم غش غش خندیده بودین و گفته بودین من موندهم شما با این حواسپرتی چهجور یه هنگو اداره میکنی جناب سرهنگ! یادش به خیر، انگار همین دیروز بود خانم…اول میرم خونه داریوش اینا. از راننده پرسیدم فردا چن شنبهس گفت جمعه، جمعهها همه جمع میشن خونه داریوش اینا… برادر بزرگهس دیگه…مثل اون وقتها که جمعهها همه میاومدن خونۀ ما. بچهها خونه رو میذاشتن رو سرشون. یادتون میآد که خانم، شما از دو روز قبلش جوری تدارک میچیدین، انگار قراره یه بیستنفری مهمون داشته باشیم… می گفتین پدرسوختهها فردا خراب میشن رو سرمون… من میگفتم چرا از من مایه میذاری خانوم؟… بعد دوتایی میزدیم زیر خنده. یادش بخیر انگار همین دیروز بود. حالا شما اونجا، من تک و تنها اینجا، بچهها هرکدوم سی خودشون…میگن بهترین دعایی که میشه در حق کسی کرد اینه که بهش بگی امیدوارم عاقبتبهخیر بشی، حالا ما چی؟ عاقبت به خیر شدیم؟…ناشکر نیستم خانم، خدا رو شکر، بچههامونو همونجور که خواستیم تربیت کردیم و به ثمر رسوندیم…»
پیرمرد سرک کشید بیرون ماشین و گفت: «خیابون بعدی دست راست، برو تو پسرم.»
راننده گفت: «چشم جناب سرهنگ…کدوم یکی از آقازادهها اینجا تشریف دارن جناب سرهنگ؟»
پیرمرد گفت: «داریوش…پسر بزرگم».
راننده انگار با خودش، گفت: «داریوشخان میرافشار».»
حالا پیچیده بود توی یک خیابان تنگ با ساختمانهای بلند که انگار سینهبهسینۀ هم شق و رق قد کشیده بودند… پیرمرد همانطور که بیرون را نگاه میکرد گفت: «دکتر داریوش میرافشار، فوق تخصص غدد مترشحه داخلی از امریکا…همینجا بزن کنار پسرم…دستت درد نکنه.»
راننده راهنما زد، کنار ساختمانی با نمای آجری ایستاد، پیاده شد، در را برای پیرمرد بازکرد و کمکش کرد پیاده شود
پیرمرد تکیه به عصا ساختمان را نگاه کرد. رو به راننده گفت: «شما دیگه تشریف ببر پسرم. خیلی به زحمت افتادی.»
راننده گفت: «مگه نمیخواین بچههای دیگه رو هم ببینین جناب سرهنگ؟»
پیرمرد گفت: «فردا همه میآن اینجا میبینمشون. دیگه دیروقته حالا…به سلامت پسرم، ممنون.»
“هواشو داشته باش آقا رسول… “
پیرمرد عصازنان راه افتاد. راننده نگاهش کرد و با خودش گفت: «خدایا یعنی همهمون یهروز میافتیم به این حال و روز؟!» سر تکان داد. نفسش را بلند و پرزور بیرون داد…به گلگیر ماشین تکیه زد و سیگاری گیراند…دید که پیرمرد از ورودی ساختمان گذشت، وارد راهرویی نیمهتاریک شد. حالا زیر نور مات کریدور، سایهاش گاهی زیر پایش له میشد ، گاهی ازش جلو میزد و گاهی دنبالش میدوید…
پیرمرد حالا رسیده بود جلو دیواری با صفحهای از دکمههای روشن…راننده جایش را عوض کرد و جوری ایستاد که بهتر او را ببیند…پیرمرد سرش را جلو برد و انگشتش را نزدیک دکمههای روی دیوار لرزاند…دکمهای را فشرد و خودش را کمی عقب کشید. سرش را بالا گرفت و منتظر ماند…حتمن کسی جواب نداده بود که پیرمرد چند دقیقه بعد دوباره جلو رفته بود و دکمه را فشرده بود و باز خودش را عقب کشیده بود…راننده دید که اینبار پیرمرد لابد به صدایی، از جایش کنده شد و گوشش را چسباند به یکی از دکمههای روشن و با کسی شروع کرد به حرف زدن…حرف زدن و حرکت دستهاش جوری بود که انگار میخواسته چیزی را یاد کسی بیاورد…راننده دید که وقتی صحبت پیرمرد با کسی که آنطرف زنگ بود، تمام شد، انگار که داشته از حال میرفته، دستش را گرفته بوده به دیوار، چند دقیقهای همانطور مانده بوده…بعد دوباره دستش را با یکجور دودلی تا نزدیک دیوار دکمههای روشن برده بوده و انگار که پشیمان شده باشد، آن را پس کشیده بوده…راننده تند خودش را رساند به او و زیر بغلش را گرفت: «چی شد جناب سرهنگ؟»
پیرمرد گفت: «بریم پسرم…بریم.!
سنگینیاش را انداخت روی شانۀ راننده. راننده دستش را انداخت دور کمر پیرمرد. او را تا کنار ماشین برد. در عقب را برایش باز کرد و کمکش کرد سوار بشود…پیرمرد روی صندلی وارفت.
راننده گفت: «کجا بریم جناب سرهنگ؟»
پیرمرد گفت: «خونه آرش، پسرم! اون باید بدونه برادرش کجاست.».
راننده گفت: «شما استراحت کنید جناب سرهنگ، فقط آدرس دقیق خونۀ آقا آرشو به من بگین، رسیدیم خبرتون میکنم.»
پیرمرد گفت: «سلطنتآباد پسرم…سلطنتآباد…حالا تا اونجا برو تا بقیه نشونیش یادم بیاد.
راننده گفت: «چشم جناب سرهنگ.»!
«دکترجانتان که تحویلم نگرفت خانم…چی گفت؟ پاک منکر شد که بابایی به اسم سرهنگ منوچهر میرافشار داشته. با چه امیدی رفته بودم ببینمشون. دریغ از یه بفرمای ناقابل. خودش بود خانم. حاضرم قسم بخورم. به جان چهارتاشون، صداش صدای خودش بود. حتا اگه بو میکشیدم بوشو هم میتونستم حس کنم از بیست طبقه اون بالا… گفتم داریوش جان، درو باز کن بیام بالا فقط ببینمون پسرم. گفتم مزاحمتون نمیشم بابا…اصلاً انگار داشتم با دیوار حرف میزدم…چرا این کارو کرد با من خانم؟ من که دستم تو جیب خودمه و شکرخدا هنوز از پا نیفتادهم»
راننده گفت: «ببخشید بیدارتون کردم جناب سرهنگ. اینجا سلطنتآباده.
پیرمرد یکه خورد. عینکش را واکند، چشمهایش را مالید و بیرون را نگاه کرد
گفت: «اینجا باید اولهای سلطنتآباد باشه. درسته پسرم؟
راننده گفت: «بله اولهاشه جناب سرهنگ. البت حالا دیگه اسمش سلطنتآباد نیست. اسمشو عوض کردن.
-عوض کردن؟!…چی گذاشتن؟
-گذاشتن پاسداران، جناب سرهنگ
پیرمرد گفت: «غلط کردن! اسم به اون خوبی…!»
راننده گفت : «کجاش بریم جناب سرهنگ؟
پیرمرد دوباره چشمهاش را مالید و بیرون را نگاه کرد. گفت: «دوتا…نه، سه تا خیابون برو بالاتر، بپیچ دست راست، پسرم..
راننده گفت: «چشم جناب سرهنگ.
«نزدیکای خونه آرشیم خانم…خدا کنه آرش دیگه مثل داداش بزرگهش نگه من پدری به این اسم و رسم ندارم! نمیگه… آرش از همون کوچیکی هم با داریوش خیلی فرق داشت. هم از نظر هیکل و جسم و جان، هم از نظر خلقیات. حتا رنگ موهاش هم با داریوش فرق میکرده…کمتر کسی باور میکرده داریوش و آرش برادر باشن. یادتون میآد خانم؟”
راننده راهنما زد، پیچید سمت راست و وارد یک خیابان خلوت شد. آنجا خانهها، ویلایی، دو طبقه یا سه طبقه بودند، با حیاطهای درندشت و پردارودرخت. پیرمرد داشت بیرون را نگاه میکرد. ماشین رسید به یک چهارراه خلوت
راننده گفت: «چار راهو رد کنم جناب سرهنگ؟”
پیرمرد شیشه را پایین کشید، سرش را برد بیرون. به چپ و راست خیابان سرک کشید و گفت: «خودشه…خودشه. درست اومدیم پسرم. چار راهو رد کن سر خیابون وایستا.
راننده گفت: «چشم جناب سرهنگ!
راننده از چهارراه گذشت، راهنما زد و کنار خیابان ایستاد. تند پیاده شد. در عقب را باز کرد، و کمک کرد پیرمرد پیاده شود…پیرمرد پیاده شد، دو مُشته تکیه زد به عصایش، چشم گرداند توی خیابان، با عصایش دری را نشان داد و گفت: «اونجاست، پسرم.
راننده مسیر عصای لرزان پیرمرد را نگاه کرد؛ یک خانه ویلایی دوطبقه که چراغ کمنوری بالای سردر ورودیاش سوسو میزد
راننده گفت: «میخواین باهاتون بیام جناب سرهنگ؟
پیرمرد گفت: «نه پسرم، ممنون..
راننده آخرین نخ سیگارش را گیراند، پُک عمیقی زد و پاکت خالی سیگار را مچاله کرد و انداخت تو مانداب کنارخیابان
پیرمرد رسید جلو در خانه… زنگی را فشار داد…صدای زنی شنیده شد: «بله!
پیرمرد سرش را خم کرد. دهانش را به دکمۀ زنگ نزدیک کرد و گفت: «منم، ساغر خانم…میرافشار…باباسرهنگ، خوبی دخترم؟
حالا صدای زن دور و آرام میآمد. انگاردستش را گذاشته بوده روی دهنی گوشی آیفون و با کسی حرف میزده… بعد صدای مردی شنیده شد: «بفرمایید آقا، با کی کار دارین؟
پیرمرد سرش را خم کرد روی دکمۀ زنگ و گفت: «سلام آرش جان، خوبی بابا؟…من…
صدای مرد توی حرف پیرمرد گفت: «با کی کار دارین پدرجان؟»
پیرمرد گفت: «آرش جان، عزیزم، منو جا نمیآری؟… صدام میکردی بابا سرهنگ…یادت میآد کلاهمو میذاشتی سرت، تو خونه شق و رق قدمرو میکردی، سلام نظامی میدادی و ادامو درمیآوردی؟
صدای مرد گفت: «اشتباه تشریف آوردین پدرجان، ما اینجا کسی به اسم آرش نداریم…شبتون خوش!
پیرمرد صدای تقۀ گذاشتن گوشی روی دستگاه آیفون را شنید. به دیوار تکیه زد و جوری که انگار از یک سربالایی تند بالا آمده، نفسنفس زد…راننده، تند خودش را رساند به او، زیر بغلش را گرفت، او را آورد کنار ماشین، در عقب را بازکرد و کمکش کرد سوار شود..
راننده گفت: «کجا بریم جناب سرهنگ؟
پیرمرد گفت: «هیچجا پسرم، هیچ جا، برگردیم خونه.
توی دلش گفت: « لابد اون دوتای دیگه هم همینو میگن
آهسته، زیر لب، انگار برای خودش گفت: «ما کسی رو به این اسم نمیشناسیم…
راننده گفت: «یه روز از صب با هم میآیم، شده تمام کوچهپسکوچههای تهرانو زیر پا بذاریم پیداشون میکنیم جناب سرهنگ. نگران نباشین. بلخره از تهران که نزدهن بیرون. یکیشونو که پیدا کنیم، نشونی بقیهشونو میگیریم. این کارو بسپارین به نوکرتون جناب سرهنگ.
پیرمرد گفت: «زنده باشی پسرم. خدا سایهتو از بالاسر بچههات کم نکنه..
“آرش هم، آرش زمان بچگیهاش خانم. ایشون هم آب پاکی رو ریخت رو دستم. میخوای بدونی چی گفت عزیز دردونۀ تهتغاریتون خانم؟- ادای صدای مرد پشت خط را درآورد –” ما اینجا کسی به اسم آرش نداریم، شبتون خوش!…” به راننده گفتم برم گردونه به قول شما خونهم…سراغ دخترها دیگه نرفتم. چه فایده؟…غیر از اینکه سرانۀ پیری خودمو سنگ رو یخ بکنم؟ حتمن اونا هم درمیآن میگن ما پدری به این اسم و رسم نداریم!…حالا آقای راننده قول داده یه روز دوتایی از صب راه بیفتیم یه پرس و جوی درست و حسابی بکنیم. از در و همسایههاشون بپرسیم…چه میدونم…خواب تو رو هم خراب کردم. شببخیر خانم”.
راننده توی آیینه دید که پیرمرد، انگار که ذوقزده شده باشد، شق و رق روی صندلی نشسته، لبخند میزند و تندتند دو طرف خیابان را نگاه میکند…حرکتهاش طوری است که انگار چند سال جوان شده. عصایش را کنارش رها کرده. انگار پاک فراموشش کرده
راننده پرسید: «دنبال جایی میگردین جناب سرهنگ؟
پیرمرد به خودش آمد: «آره پسرم، کاخ سلطنتآباد…باید همین دور و حوالی باشه. خوب یادمه…آره، باید همینجاها باشه پسرم..
راننده راهنما میزند. میایستد. رو برمیگرداند طرف پیرمرد: «یه کم صبر کنین جناب سرهنگ، الان برمیگردم خدمتتون
از ماشین پیاده میشود. شماره نگهبان نوانخانه را میگیرد.
-آقامحمود، سلام! فکر کنم سرهنگه بدجوری قاطی کرده. دنبال یه جایی میگرده به اسم کاخ سلطنتآباد…باید یه پادگانی چیزی بوده دور و بر پاسداران، چیکارش کنم؟
نگهبان گفت: «ببرش جلو پادگان صفر6 ، او نجا رو بهش نشون بده
راننده برگشت رو به پیرمرد گفت: «گمونم پیداش کردم جناب سرهنگ! همین نزدیکیهاس..
–چی رو پسرم؟ چی رو پیداکردی؟
همون…چی بود اسمش؟ کاخ.-
-کاخ سلطنتآباد؟…گفتم که همین دور و برهاست.
– بله، همونجا جناب سرهنگ…بریم اونجا؟
بریم پسرم!…بریم.
راننده دید که پیرمرد مثل بچهها ذوق کرد…خیابان را دور زد، افتاد توی خیابان اصلی و زیر لب گفت: «کاخ چی گفت؟ باز یادم رفت… بریم ببینیم چی میشه..
راننده گفت: «رسیدیم جناب سرهنگ…اینم همون…کاخِ….
راننده دید که پیرمرد، بیکمک او از ماشین پیاده شد و شق و رق راه افتاد به طرف در بزرگ پادگان…بلند گفت: «عصاتون, جناب سرهنگ.
پیرمرد، بدون اینکه رو برگرداند، دست چپش را جوری حرکت داد یعنی که لازم نیست…پیرمرد حالا رسیده بود جلوی در پادگان و با سرباز نگهبان جلوی در صحبت میکرد… حرکت پیرمرد جوری بود انگار که بخواهد به زور وارد پادگان شود…سرباز او را برگرداند، دست گذاشت دور شانهاش و تا چند قدمی خیابان همراه او آمد…پیرمرد هر به چند قدم، پا سست میکرد، برمیگشت و نگاه میکرد به پادگان….
راننده توی آینۀ بالای سرش، پیرمرد را دید که یکوری توی خودش مچاله شده. چشمها و دهان پیرمرد باز بود.
گفت: «رسیدیم خونه جناب سرهنگ.
پیرمرد جواب نداد، راننده دستش را از میان دو صندلی جلو، دراز کرد و گذاشت روی دست پیرمرد. یکه خورد. دست پیرمرد یخ بود.
تند پیاده شد و بهدو خودش را رساند به اتاقک نگهبانی.
– آقامحمود، گمونم حال جناب سرهنگ خوش نیست.
نگهبان بلند شد و تند خودش را رساند به ماشین…در عقب ماشین را باز کرد و خودش را بهزور کشاند روی صندلی. نبض پیرمرد را زیر انگشتان شست و اشارهاش گرفت، خم شد و سرش را گذاشت روی سینۀ او…سر بالا کرد، رو به راننده گفت: «راحت شد!








پاسخی بگذارید