اندوه ارغوانی یک سیب
گزیدهی اشعار شرمین ولی
بانو “شرمین ولی” (به کُردی: شەرمین وەلی) شاعر و نویسندهی کُرد ساکن اربیل است.
وی همسر آقای “آراس عبدالکریم” (به کُردی: ئاراس عەبدولكەریم) دیگر شاعر کُرد است.
از او کتابی با عنوان “باران را به کول کشیدم و تو از من میچکی!” منتشر شده، “زانا کوردستانی”، با گزینش و ترجمهی تعدادی از اشعار آن مجموعه در کتابی تحت عنوان “اندوه ارغوانی یک سیب” در ایران منتشر کرده است. پاییز تو را از شبنم رویاند.
ولی تو،
پاییز را گردنآویزی ساختی و
به گردن زندگی آویختی…
(۲)
قبل از زاده شدن،
مرگی وجود دارد
و آن زندگیست،
در آغوش من…
(۳)
چند صباحیست
که به قضا و قدر معتقد شده و
چشم انتظار آمدن مرگ ماندهام.
چند وقتیست که کولی و پناهجویم و
و هیچ سرزمینی،
وطن من نیست…
(۴)
زندگی،
چه ننگیست!
وقتی باید در آن سوی ناچاری
آرام بگیرم و
چشم انتظار معجزهای بمانم.
(۵)
خاطراتمان را
همچون دود سیگارت
به باد بده،
نکند زندگیات را بسوزانت!
و اینچنین،
نه خاطرهای برایت میماند و
نه نفسی برای کشیدن…
(۶)
من آفتابگردان باغ عشقم!
باغی که گلهایش از بیآبی خشک شدهاند و
پروانههایش از بیمیلی آلالهها
از خود میگویند و
قناریهایش از سردی صدایشان
برای من میخوانند…
(۷)
باران کنارم است
و من یواشکی به آغوشش میخزم و
تمام اندامم پر از روشنایی میشود.
آسمان،
بارانش را
از وجودم میگیرد و
و من به رقص بر میخیزم
آه! ای خدای من!
اکنون من ملکهی باران شدهام و
برای تمام عمر،
عطر تو از من بر میخیزد.
(۸)
من به رنگی خاص در آمدهام!
رنگی شبیه به امید،
عریان همچون آتش،
زمین خورده چون بخت زن و
غیر قابل بیان…
(۹)
کُرد بودن، چه تاوان سنگینی دارد!
و علاوه بر کُرد بودن، زن هم باشی،
تاوانی بدتر!
و آنگاه زن کُرد میبایست،
شرافتمندانه زندگی کند.
در این شرایط او باید چه شیردل و شجاع باشد،
تا فقط بتواند خودش بماند…
(۱۰)
در سکوت، میگریم!
در سکوت، فریاد میزنم!
در سکوت، انتظار میکشم!
آه و فغان از این سکوت…
و این سکوت مرا گیج و منگ و ناشنوا ساخته،
و ریز ریز،
نگاههایم را میریزد…
(۱۱)
چگونه
از قلمدوش زندگی پیاده شوم؛
وقتی عشق،
دلخستگیهایش را
در من خالی میکند…
(۱۲)
کجای دنیا را زیر قدم بگذارم؟
که همهی نگاهها را
تبدیل به روشنایی ماه کنم
و سمت تاریک ماه هم گم شود!!
(۱۳)
کتابهایم را یک به یک کنار میگذارم؛
چرا که نتوانستند آن قصور را بنویسند
که احساساتم را به پرواز درآوردند و
لیک بالهایش را در خود گم کردند…
(۱۴)
آستین زندگیام را گرفتهام و
برای خویش میرقصم؛
گویی که
تمام دنیا با من به رقص درآمده است!
———–
* تیلم: ئەو پارچە قوماشەیە کە زیاد دەبێ لە دروومان و فڕێ دەدرێت
* «تیلم» در کردی به پارچه اضافی که از دوخت لباس میآید گفته میشود؛ اینجا استعاره از بخشهای حاشیه یا اضافی اما ارزشمند زندگی است.
(۱۵)
آنقدر خودت را ببخش…
که از خودت،
گلایهای نداشته باشی!
(۱۶)
دعا،
ما را پرستو میکند و
به پروازمان در میآورد،
و گناه نیز
کبوتری پر و بال بسته!
(۱۷)
نوروز من هستم،
آن زمانی که
تو آتش میشوی و
من میسوزم!
(۱۸)
نوروز تویی!
آن زمانی که
من زندگی میکنم؛
شبیه تو!!
(۱۹)
احساس،
زندگی را پیش میبرد؛
نه
عقل و منطق!
(۲۰)
زخمهایم را به لهیب تبدیل و
در کنار خورشید رهایشان میکنم!
زیرا تنها خورشید است،
که میداند چگونه باید بدهیاش را ادا کند…
(۲۱)
دیروزم را
در خویش رویاندم،
آنگاه،
[رقصی در من]
رقصی در من پای میکوبد
درخت و برگ و پروانه و باد نیز
که همگی به سوی آن میروند!
به او حسد میورزند
رقصی که نه شیطان بر او فائق میگردد
و نه فرشتهای، همراهیاش میکند!
این چه رقصیست
که تمام عمر، مرا به خویش مشغول کرده؟!
چه رقصیست؟
که با هر لرزشاش،
مرا غرور در بر میگیرد…
غروری که
نه زندگی او را میشناسد
و نه مرگ بر آن چیره میشود!
رقصی که همیشه
در روح و جسمم جولان میدهد،
آه، من چه خاکی سرخوش و
چه آسمانی سعادتمند!
تو بهانهیای
که زندگی را در جانت جاری میکند،
تو چه سماع دیوانهوارهای هستی
که تا ابد در من گم میشوی…
(۷۰)
ببین، که نمیتوانم در باغِ خداوند،
حتی به خیال و رویا نیز،
برای لختی زندگی کنم!
آخر ما را چنین آموختهاند
که گناهکاران را حقی نیست،
در باغهای خداوند
حتی برگی را بنوازند
آمیخته شویم و
حتی یک شب نیز در آغوشِ روح،
آرام بگیرند…
ما گناهکاریم!
به درگاههای شرمساری،
خویشمان را از خدا طلب کردهایم!
از این رو مرا عفو کن،
اگر از بیرونِ باغهای خداوند
به وصل تو رسیدم…
(۷۱)
[گلدانی از تو]
کابوسی در سرم است
که خواب را از چشمانم میرباید!
کابوسی
که از قد و بالایم فرود میآید و
در تاریکی فرویم میکند…
از جانب تو میآید
به دعا بدل میشود،
و در حضورِ دلم مستجاب میگردد.
من تکهپارهام
گرچه تو که میآیی
چون گلدانی سفالین
مرا به دست خودم میسپاری!
تا همیشه
بهشتم در میان آن سبز باشد
دیگر من از چه چیز کمتر هستم؟!
تو فریادِ دلِ منی و
جانم نیز معدن گل سایه!
مانند شکوفهی سایهسار…
من برای خودم رمان میشوم
که از هزار سوی،
خواندن پایان مییابد
اما،
هیچ خوانندهای، هرگز نمیخواند
آن سطرهایی را که تو در آن نهانی!
تو با تمامِ خودت،
و من با تمامِ تو…








پاسخی بگذارید