پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

حیرت در جنگل – احمد خلفانی

حیوانی هم بود که برای نخستین‌بار انسانی را دید. شگفت‌زده شد که وقتی می‌تواند از هر چهار پایش استفاده کند چرا این‌طور سیخ و نااستوار روی دو پا ایستاده است. با خودش گفت: همین حالاست که بیفتد.

ولی نیفتاد.

و حیوان احساس کرد که دلیل نیفتادن آن موجود این است که دو پایش را چون دو میخ طویله محکم به زمین کوبیده است.

ولی لحظاتی بعد، آن موجود که انسان بود، حرکت کرد، راه افتاد، و حیوان بیچاره فهمید که اشتباه کرده است و از میخ یا ابزار دیگری خبری نیست.

آن حیوان، در عمرش موجودات زیادی دیده بود، موجوداتی کوچک و بزرگ، پهن و کلفت. موجودات دراز و کشیده‌ای هم دیده بود که روی زمین می‌خزیدند و به این سو و آن‌سو می‌رفتند. مثلاً مار را دیده بود که گاهی، هنگام احساس خطر، خشمگین سرش را بلند می‌کند و می‌کوشد با تمام بدنش از زمین جدا شود؛ راست‌قامت و تقریباً عمودی لحظاتی در هوا بماند، اما خیلی زود دوباره به حالت معمول خود بازمی‌گردد.

ولی این موجود که انسان بود، همان‌طور در هوا مانده بود.

آن حیوان درخت را هم دیده بود که ریشه داشت و سفت به زمین چسبیده بود و در هوا قد می‌کشید. ولی حالا، از دیدن آن موجود متحرک، و راه رفتنش روی دو پا، آن قدر تعجب کرده بود که از دیدن راه رفتن یک درخت می‌توانست تعجب کند. سعی کرد راه رفتن درختی را در ذهنش تداعی کند. ناممکن بود. اصلا تصورش هم ناممکن بود.

با خودش گفت: این بی‌شک یکی از همان حیوانات جنگلی است که بازی‌اش گرفته و این‌طوری ادا درآورده است. می‌خواست داد بزند که: “بابا، بسه دیگه، کوتاه بیا! می‌افتی.” و دهانش را بازوبسته کرد و داد زد و تقریباً همین را گفت. ولی آن موجود دوپا، دور شده بود و نمی‌شنید.

حیوان فکر کرد: شاید اصلا یکی از خود ماها باشد. به خودش نگاه کرد و تصور کرد که به فرض، خودش هم بتواند روی دوپایش بلند شود و مثل یک درخت یا مثل یک مار مدتی دیوانه‌وار در هوا سیخ بماند، باز هم آن‌طور نمی‌شود که آن یکی شده است.

همان‌طور ایستاده بود و چشمانش از تعجب گشاد و گشادتر می‌شدند. باز نگاه کرد. آن قدر نگاه کرد که موجود دوپا کم‌کم از دید او پنهان شد.

حیوان که پلنگ بود خوشحال شد که دست‌کم این‌طور می‌تواند تعجبش را خنثی کند. خنثی نه؛ فراموش کند. فراموش کند که چنین موجود دوپایی روی زمین هست.

و فراموش کرد. فراموشی مثل علف هرز دورتادور ذهنش را گرفت و تاریکش کرد.

ولی چند روز بعد آن موجود دوپا بار دیگر پیدا شد. پلنگ باز هم شگفت‌زده شد.

پلنگ البته می‌دانست که از دیدن چیزهای شگفت‌انگیز معمولاً فقط یک بار می‌شود تعجب کرد.

ولی او، بارها و بارها منظرۀ آن موجود دوپا را می‌دید و هر بار به همان شکل سابق و حتی بیشتر تعجب می‌کرد.

با خودش می‌گفت: این نه درخت است نه مار و نه کسی از خود ما که بازی‌اش گرفته باشد. چیز عجیبی است. این را می‌گفت و باز هم تعجب می‌کرد.

و خیره نگاه می‌کرد تا آن موجود دوپا دور شود و باز از نو پدیدار شود.

و هر بار از نو درمی‌یافت که بر زمین موجودی هست که نمی‌توان به آن عادت کرد.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب