در این خرابآباد چیست که مرا اینچنین به سوی خود میکشد؟
اینجا سرزمین من است، زادگاه من؛ سرزمین کودکی و نوجوانیام. برای دیگران شاید چیزی جز تودهای از خاک و آوار نباشد، اما برای من هر وجب این خاک، خاطرهایست از روزهایی که دیگر بازنمیگردند.

عجیب است؛ در بهشت امریکا، قلبم برای وجببهوجب این آوارها، برای کوچههای خاموش و خانههای متروکش میتپد. آری، این خرابآباد روزگاری اقامتگاه شاعران و نویسندگان کابل بود و برای من، بهشت بازیهای کودکانهام؛ جایی که خندیدم، دویدم و بخشی از زندگیام را در کوچههایش جا گذاشتم. امروز اما همان خانهها و کوچهها ویرانه و پناهگاه دزدان شدهاند.
با همه این ویرانیها، این خانههای متروک برای من ویژگیهایی دارند که آبشار نیاگارا ندارد؛ چیزی که نه در زیبایی یک منظره، بلکه در عمق یک خاطره میتوان یافت.
من ریشه در این خاک دارم و آن را با رگ و پوست و استخوانم احساس میکنم. گویی دنیای واقعی من هنوز در همین کوچهها گره خورده است؛ در میان همین دیوارهای فروریخته، در صدای خاموش همین خانهها.
شاید برای همین است که این ویرانهها چنین حسی در من برمیانگیزند؛ حسی توصیفناپذیر از دلتنگی، غربت و تعلق.
زادگاه من هنوز در جغرافیا وجود دارد، اما برای من دیگر تنها یک سرزمین نیست؛ نوستالژیِ سرزمینیست که بخشی از وجودم را در آن گذاشتهام








پاسخی بگذارید