پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

آزادی” چیست؟-محمود فلکی”

بسیاری خیال می‌کنند که مفهوم “آزادی” برای آنها و شاید برای همه چنان روشن و مشخص است که پرسشی از این دست (“آزادی چیست؟”) ساده‌انگاری یا بی‌معنا جلوه می‌کند. اما آیا همه‌ی آنهایی که این‌روزها از “آزادی”سخن می‌گویند وخواستار “آزدای”‌اند، واقعاً درک درستی از این مفهوم به معنای مدرنِ آن دارند؟

از زمان انقلاب مشروطیت که مسئله‌ی “آزادی” مطرح می‌شود، درک درستی از آزادی به معنای مدرنِ آن وجود نداشت. گروه‌های اندیشگی، چه با تمایل به چپ یا راست، “آزادی” را تنها برپایه‌ی منافعِ ایدئولوژیکیِ خود برآورد می‌کردند که با معنای برآمده از دستاوردهای مدرنیته تفاوت داشت. پیش از “انقلاب ۱۳۵۷” نیز بسیاری از ما از “آزادی” سخن می‌گفتیم؛ اما نه منِ تازه‌جوان نه پیرانِ ما مفهوم واقعی و مدرنِ “آزادی” را نمی‌فهمیدیم، همان‌گونه که درک درستی از “دموکراسی” و دیگر دستاوردهای مدرنیته نداشتیم. بنابراین دیگر تعجبی ندارد که شعار “آزادی” در آن “انقلاب” در هم‌جوشی با “دین” شکل گرفت و در قالبِ شعارِ “استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی” مغزها را تسخیر کرد. شاید استثناهایی وجود داشته باشد، اما در مجموع گمان نمی‌کنم در آن زمان کسی به این صرافت افتاده باشد که نه “جمهوری” با اسلام هم‌خوان است نه “آزادی” با دین سازگار. اگر در آغاز، افراد یا گروهی هم مخالف ترکیب “جمهوری اسلامی” بوده باشند، لزوماً به معنای درک درست آنها از مفهوم آزادی نیست، بلکه آنها نیز در فکر ایجاد نظام توتالیترِ ویژه‌ی خود بودند؛ زیرا مفاهیمی مانند آزادی و دموکراسی یا پلورالیسم در شرایط استبدادیِ گذشته به هیچ‌وجه نمی‌توانست به طور جدی مورد بحث قرارگیرد و یا اساساً بررسی یا تحلیل این مفاهیم مسئله‌ی آنها نبود. در آن زمان تقریباً برای همگان، “آزادی” به معنای تغییر رژیم به هر شکلی مفهوم می‌یافت. اما می‌دانیم که تغییر رژیم لزوماً به معنای رسیدن به آزادی و دموکراسیِ برآمده از دستاوردهای مدرنیته نمی‌تواند باشد؛ همان‌گونه که آن “انقلاب” که به تغییر رژیم انجامید مانند تغییر رژیم در برخی از کشورهای عربی به دگرگونیِ بنیادی در سوی برقراری آزادی و دموکراسی منجر نشد.

حالا که این‌روزها نیز همه از “آزادی” سخن می‌گویند، باید این پرسش را تکرار کرد که آیا همه‌ی آنهایی که خواستار “آزدای”‌اند، واقعاً درک درستی از این مفهوم به معنای مدرن آن دارند؟

برای پاسخگویی به این پرسش ابتدا به درکِ متفاوت از مفهوم “آزادی” در نزد برخی از گروه‌های اندیشگی نگاهی می‌اندازم تا شاید بعد بتوانیم به تعریف دقیق‌تری از “آزادی” دست بیابیم:

از آنجا که انسان‌ها در جامعه‌ی بسته، دین‌بنیاد یا استبدادی در هر شکلش، وابسته و اسیر داده‌های دینی-اسطوره‌ای هستند که از نظمی سنتی و دگرگون‌ناپذیر برمی‌آید و انسان خود را درجهان اسطوره‌ای یا در شخصی نامرئی یا مرئی (خدا، شاه یا رهبر و…) یا در جمع تعریف می‌کند یا در آن مستحیل می‌شود، آگاهی وتبیین او از هستی، غریزی-عاطفی یا عرفانی است و به جای درک عقلانی از پدیده‌ها و پایه‌ریزیِ قوانین طبیعی-انسانی بر اساس شرایطِ مکانی و زمانی، قوانین و احکامِ الاهی-ابدی حکم‌فرماست که هرگونه دگرگونی در آن، کفر و حتا خیانت و جنایت به حساب می‌آید.

در چنین شرایطی امکان رشد اندیشه در سوی درک و رسیدن به آگاهی به آزادی به معنای مدرنِ آن نمی‌تواند پدید بیاید. بنابراین تا زمانی که انسان تنها از غرایز طبیعی یا احساس و عاطفه‌ی خود پیروی می‌کند، در بندِ مناسباتی قرار می‌گیرد که هرگز به جست‌و‌جوی آزادی برنمی‌آید. شاید بهتر باشد که بگوییم “آزادی” را نمی‌فهمد یا اینکه آزادی را در حد تغییر این حاکم یا آن حاکم یا این نظام یا آن نظام درمی‌یابد. یعنی به جای آزادی، وابستگی را برمی‌گزیند؛ چرا که اتکای به سنت یا دیگری یا جمع و در احساس مشترک، کار آسان‌تری است تا اینکه مستقل بیندیشد، داوری کند یا تصمیم بگیرد. شعار “خواهی نشوی رسوا / همرنگ جماعت شو” دقیقاً از همین مستحیل شدن در جمع و در احساس مشترک برمی‌آید که در آن، فرد هر گونه به خود بودن، اراده‌ی آزاد یا انتخاب و پذیرش مسئولیت را “رسوایی” می‌داند و دیگر نیازی به اندیشیدن احساس نمی‌کند.

در اینجا در پیوند با این نوع مستحیل شدن و از کف دادنِ فردیت و آزادی، بد نیست مثالی از زمانی که نازی‌ها به قدرت رسیدند بیاورم:

استیون راوشنبوشِ آمریکایی از تجربه‌‌ی خود در آلمان در زمان نازی‌ها در کتاب خود زیر عنوانِ ” پیشروی فاشیسم” می‌نویسد:

“با یک خواربارفروشِ آلمانی که بی‌میل نبود امور را به یک سیّاحِ آمریکایی توضیح دهد، از این احساس خویش گفتم که با از دست دادنِ آزادی چیز بسیار گران‌بهایی را از دست دادیم. خواربارفروش در پاسخ گفت شما اصلاً نمی‌فهمید، ما پیش از این ناگزیر بودیم که درباره‌ی انتخابات و احزاب و رأی دادن تصمیم بگیریم و نگران باشیم، چون مسئولیت داشتیم. اما اکنون هیچ‌گونه نگرانی و مسئولیتی نداریم. اکنون آزادیم.” ۱

در نظام‌های خودکامه از هر نوعش، به قول ارنست کاسیرر، فیلسوف آلمانی، “آن‌ها معنای آزادی را سرکوب و نابود می‌کنند؛ اما در عین حال مردمان را از همه‌ی مسئولیت‌های شخصی «آزاد» می‌سازند” ۲

شاید گفته شود که نظام سیاسی-دیکتاتوری یا استبدادیِ عصر جدید یا معاصر با نظام‌های کهن تفاوت دارد. البته که شکل این نظام‌ها متفاوت‌ است، اما در هر دو مورد، اساس قدرتِ آنها را کنترُل و سرکوبِ ایدئولوژیکی می‌سازد، چه ایدئولوژیِ دینی، چه ناسیونالیستی چه از نوع کمونیستی و… در نظام‌های خودکامه‌ی مدرن، ایدئولوژی ماهیتِ دینی به خود می‌گیرد و مانند دین عمل می‌کند.

البته هر چند که شکلِ درک از “آزدای” در دین‌ها و آیین‌ها و ایدئولوژی‌ها می‌تواند متفاوت باشد، اما محتوای درکِ آنها از این مفهوم به‌گونه‌‌ای است که ارتباطی به “آزادی” به مفهومِ مدرنِ آن ندارد. به‌مثل در مسیحیت، آزادی یعنی رها شدن از گناهان خود. برای همین است که در سده‌های میانی، کلیسا برای درآمد بیشتر، به مردم نادان تلقین کرده بود که با اهدای پول و مال به کلیسا، از گناهان خود “آزاد” می‌شوند تا در آن دنیا راحت به بهشت عزیمت کنند. اما “آزاد” شدن از گناهان به معنای آزادی اجتماعی یا حتا فردی نیست. در این حالت، انسان، نه در خود، به عنوانِ انسانی مستقل و با اراده‌ی معطوف به خویش، بلکه در وابستگی به دیگری (حیاتی دیگر یا وجود یا شخصی دیگر یا ایده‌ی مشخص) هویت می‌یابد. در اینجا انتخاب و تصمیم فردی جایی ندارد و فرد تنها در جمع یا در وجودی مرئی یا نامرئی هستی می‌یابد. بنابراین، آزادی فردی بی معنا می‌شود و انسان هم‌چون موجودی بی‌اراده و وابسته نمود می‌یابد که بندگی را می‌پذیرد. اگر چه آنها خود را رها و آزاد از بند روزگار بدانند، اما آنها نیز مانند عارفان اسلامی-ایرانی که جدایی از تن یا تعلق به زندگی و بنده‌ی خدا بودن را آزادی می‌دانند، مستحیل شدن در وجودی دیگر (هرچه که باشد) را رهایی می‌پندارند، که در اصل نه رهایی که بند تازه‌ای است که آنها را از خویشتنِ خویش تهی می‌سازد. به عنوان مثال، عزیزالدین نسفی در مورد آزادی یا “حریت” در نزد عارفان می‌گوید: “آن‌گاه مقام حریت [آزدای] کامل شود که انسان از کل عالم ببرد و جدا شود. هر کس به هر چه تعلق دارد بنده‌ی آن است، چون در بند آن است.”3 یعنی انسان باید از کل هستی “ببرد و جدا شود” تا “عبودیت” یا بندگی نسبت به “حق” (خدا) تحقق پذیرد. از همین دیدگاه است که حافظ جدا شدن از هر گونه تعلق به زندگی و “اسیرِ بندِ خدا” بودن را “آزادی” می‌داند:

گدای کوی تو [خدا] از هشت خلد مستغنی‌ ست

اسیر بندِ تو [خدا] از هر دو عالم آزاد است

غلام همتِ آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

عبدالرحمان جامیِ عارف نیز گسستن از همه و”بندگی” نسبت به خدا را “آزادی” و “شادی” می‌نامد:

از همه بگسل و با او [خدا] پیوند

بنه از بندگی‌اش بر خود بند

بو که از بندِ غم آزاد شوی

به غمِ بندگی‌اش شاد شوی

آن‌گونه که عارفان، اسارت در بندِ خدا و جدا شدن از “تعلق” به علایقِ زمینی و حتا “تن” را “آزادی” می‌دانند، این نوع آزادی هیچ ارتباطی به آزادی اجتماعی و حتا فردی ندارد و همه چیز در وابستگی یا بندگی نسبت به معشوق ازلی یا به طور کلی وجودی دیگر در هر شکلی یا ایده‌ی مشخص معنا می‌یابد که هیچ‌گونه نقد و پرسش‌گری را جایز نمی‌شمرد (“هر چه استاد ازل گفت، بگو می‌گویم”). در عین حال باید گفت که حل یا محو شدن در معشوق ازلی (خدا) که هدف عارفان است نشان می‌دهد که عارف نه در پی آزادی یا رهاییِ “من” برای رسیدن به فردیت، بلکه در پی نیست شدنِ “من” است، همان چیزی که در دیگر اَشکالِ عرفانی، از جمله در کیش دیونیسوسی نیز مشاهده می‌شود. به‌مثل بودیسم محو شدن در “نیستی” را “رستگاری حقیقی” می‌داند.

در ایده‌ی کمونیستی نیز آزادی، رها شدن از نظام‌های دموکراتیک غرب است که آن را – بی‌آنکه به دستاوردهای مدرنیته در غرب تمایلی نشان بدهند یا آن را درک کنند-، تنها به عنوان نظام سرمایه‌داری می‌شناسند که باید از بندش “آزاد” شد تا دیکتاتوری پرولتاریا برقرار شود. حالا بگذریم از اینکه سرمایه‌داری نه یک “نظام”، بلکه شیوه‌ی اقتصادی است، اما ذهنی که در پی برقراریِ دیکتاتوری یا نظام توتالیتر از هر نوعی باشد، یعنی می‌خواهد مانند دین با اقتدار یا سرکوب برای انسان‌ها درهای بهشت را نشان دهد یا باز کند، و پرسش و نقد نیز در آن راهی ندارد، هرگز قادر به درک مفهوم آزادی نخواهد بود، چه برسد به اینکه بخواهد آن را پیاده کند.

برای کانت، فیلسوف آلمانی، آزادی مترادف با “اختیار” یا حق انتخاب است، اما “این آزادی یا اختیار به این معنی است که قانونی که ما در اَعمال خود از آن اطاعت می‌کنیم، از بیرون [یعنی از طریق کتاب مقدس، پاپ و فرمانروا، شاه و رهبر و…] بر ما تحمیل نشده باشد، بلکه شخص اخلاقی، این قانون را خود برای خویش وضع کرده باشد […]. آزادی میراث طبیعی بشر نیست، برای آن‌که آزاد باشیم باید آزادی را بیافرینیم.” ۴

اگر بخواهیم دیدگاه هگل در ارتباط با رسیدن به “خودآگاهی روح” یا خودآگاهی به آزادی را در نظر بگیریم، خودآگاهی به آزادی ابتدا تنها در یونان پدید آمده است نه در شرق. بر همین اساس است که هگل می‌گوید “در آسیا یک تن، یعنی حاکم یا شاه، در یونان عده‌ای، یعنی شهروندان ۵، و در اروپا همه آزاد هستند.” بنابراین، “تاریخ جهان، یعنی پیشرفت در آگاهی به آزادی.” ۶

اما آزادی یا آگاهی به آزادی به معنای مدرنِ آن، زمانی در غرب مطرح و شکل گرفت که تردید و پرسشگری نسبت به حقیقت‌ مطلق و ابدی‌نمای جامعه‌ی دین‌بنیاد آغاز شده و نقد و تحلیل انتقادی به ابزار شناخت هستی و انسان تبدیل می‌شود، و جای آگاهی غریزی-عاطفی را آگاهی عقلانی و جای قوانین الاهی-اشرافی را قوانین طبیعی-انسانی می‌گیرد و به جای حکومت تک‌نفره، دولت، به عنوان نماینده‌ی مردم از طریق انتخاباتی آزاد به سامان می‌رسد، و در نتیجه، “آزادی” در رأس هرمی قرار می‌گیردکه اضلاعش را دموکراسی، سکولاریزاسیون، تکثر، حقوق بشر، حقوق برابر زن و مرد، استقلال قوه‌ها از یکدیگر و… می‌سازند. یعنی آزادی در همه‌ی پهنه‌ها، به‌ویژه اقتصاد وسیاست است که دموکراسی لیبرال بر پایه‌ی قانون‌مداری شکل می‌گیرد، قانونی که برای همه از هر رنگ و تبار و مقام و جنسیت و دین وعقیده یکسان عمل می‌کند و تفاوتی بین فرادست و فرودست نمی‌گذارد. بدین‌گونه است که قانون، هم حافظ منافعِ همگانی و هم حافظ حریم خصوصی یا آزادیِ فردی است. بر خلاف نظام‌های توتالیتر، در آزادیِ برآمده از دستاوردهای مدرنیته هیچ فرد یا مقامی، حتا بالاترین مرجع سیاسی-اجتماعی حق ندارد به اراده‌ی شخصی در امور دیگران دخالت کند یا به امر و نهی بپردازد. یعنی همه در برابر قانون مسئول و برابرند.

بنابراین، تا زمانی که در ذهن انسان یا در سرزمینی آزادی در این مفهوم و با چنین ابعادی مطرح و یا شکل نگرفته باشد، سخن گفتن از آزدای بی‌معنا می‌شود.

حالا این پرسش را می‌توان دوباره مطرح کرد که آیا همه‌ی گروه‌های مختلفِ “اپوزیسیون” چنین درکی از آزادای دارند؟ اگر چنین است چرا در بحث‌های جدیِ سیاسی یا در پهنه‌ی همگانی، این مفهوم در دیالوگِ همگانی در شکل بحثی جدی و تعیین کننده و دموکراتیک، نه در حد تکرار شعارها، نمی‌گنجد؟

آیا واقعیت این نیست که هنوز بسیاری، مانند ما در گذشته، هم‌چنان تغییر رژیم به هر شکلی را “آزادی” می‌دانند؟ “تغییر” می‌تواند تنها آغازی برای “آزادی” باشد، اما هنوز به معنای رسیدن به آزادی واقعی که در رأس هرم قرار بگیرد و اضلاعش را بتواند آزادانه بگستراند نیست.

اگر فرد یا جریانی مدعی برقراری آزادی و دموکراسی باشد باید آن فرد یا جریان در بحثی آزاد و همگانی و با رعایت فرهنگ واقعیِ دیالوگ مشخص کند که منظورش از “آزادی” و “دموکراسی” چیست یا چه تعریف مشخصی از این مفاهیم به دست می‌دهد. منظورم بیان یک‌سویه‌ و شعاریِ این مفاهیم نیست که فراوان است، بلکه این موضوع در عمل و با شرکت در بحث و دیالوگِ همگانی به شیوه‌ای دموکراتیک مطرح شود.

آن‌چه در اینجا آمد، باید آن را تنها در حد طرح مسئله در نظر گرفت که نیاز به بحث درازدامنی دارد. اما در پایان باید این نکته را هم بیفزایم که تفاوت بینِ درکِ سنتی (یا پیش‌مدرن) و مدرن از مفاهیمِ ظاهراً یکسان را می‌توان در مورد مفاهیم گوناگون – به‌جز “آزادی” که در اینجا مطرح کرده‌ام- صادق دانست. معنای سنتیِ مفاهیمی مانند عقل و خرد، اخلاق، رواداری (مدارا)، علم، عدل وداد، معنویت و هم‌چنین فرهنگ، هنر، ملت، دولت و…، با معنای مدرن آنها تفاوتی ماهوی دارد. تا زمانی که این تفاوت که تفاوتِ بینِ جهانِ سنتی یا قدسی-ایمانی یا پیش‌مدرن و جهانِ مدرن یا جهانِ خردِ خود‌بنیاد یا آگاهی عقلانی است، تشخیص داده نشود، ذهن هم‌چنان در برزخ بین اندیشه‌ی سنتی و مدرن گیر می‌کند و عمدتاً دچار تناقض‌گویی می‌شود. ۷

برای روشنگری در جامعه‌ی ایرانی نیاز به تجدید نظر جدی در درکِ مفاهیم و بازتعریفِ آنها با نگاهی مدرن است تا مانع از کژفهمی و برداشت نادرست از کارکردِ این مفاهیم شود. برای درکِ درست‌تر از مفاهیمِ مدرن باید شیوه‌ی اندیشیدن را تغییر داد و به نواندیشیِ مدرن دست یافت.

منتشر شده در نشریه‌ی گندی شاپور، شماره ۲

……………………………………………………………………………

۱۴۱۲-۴۱۳

۲ همان، ص ۴۱۲

۳ رساله‌ی قشیریه، ص ۱۵۰. سید جعفر سجادی: فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی. ۱۳۸۶، ص ۳۱۷

۴ کاسیرر، همان، ص ۴۱۲-۴۱۱

۵ در دموکراسی آتنی (یونان) تنها “عده‌ای”، یعنی “شهروندانِ” آتن حق رأی یا انتخاب داشتند، ولی خارجیان، زنان و برده‌ها از چنین حقی برخوردار نبودند، برای همین است که هگل می‌نویسد در یونان “عده‌ای” ( یعنی شهروندان) آزاد بودند.

۶ Georg Friedrich Wilhelm Hegel: Die Vernunft in der Geschichte, ۱۹۵۵, S. ۶۲-۶۳

۷ در کتاب جدیدم (“رؤیاهای ایرانی – تحلیل انتقادی تاریخ، دین و فرهنگ ایران باستان”) در جستار ” تفاوت مفاهیمِ کهنه و نو در واژه‌های یکسان”، در مورد چگونگیِ تفاوتِ این مفاهیمِ در دو جهان پیش‌مدرن و مدرن، گسترده پرداخته‌ام. این کتاب توسط انتشارات فروغ (کلن) منتشر شده است.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب