پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

محکوم به اعدام تنها در خواب زندگی می‌کرد-فریبا ثابت

محکوم به اعدام تنها در خواب زندگی می‌کرد.

طرح از ابوالقاسم شمسی هر روز به وقت اذان از خواب می‌پرید و منتظر بود.

یکی از همان وقت اذان‌های صبح که همسر و عشق زندگی‌اش را اعدام کردند.

هر روز منتظر است در یک وقت اذان، با گلوله‌های سربی جانش را بگیرند و یا طناب دار بر گردنش بیاویزند.

راستی، کدام گران‌تر است، گلوله یا طناب دار؟

صدای باز شدن قفل در، بند افکارش را پاره می‌کند.

در با صدای دلخراشی باز می‌شود و صدای پاسدار زن در راهرو می‌پیچد:

ـ چای، فلاکس چای!

روز شروع می‌شود و او سعی می‌کند خود را تا آنجایی که می‌شود در روزمرگی گم کند و کمتر فکر کند. او از مرگ نمی‌ترسد. هراس او از چیز دیگری است.

دستش را روی شکمش می‌گذارد و به موجودی که در او رشد می‌کند می‌اندیشد.

نه، فایده‌ای ندارد. گفتن بی‌حاصل است. مگر سال شصت زن حامله را اعدام نکردند؟ می‌گویند هفت‌ماهه بود.

نه، فایده‌ای ندارد. این راز سر به مهر را باید پیش خود نگه دارم و با خود به گور ببرم.

اشک‌هایش جاری می‌شود و برای بچه ندیده‌اش حسابی می‌گرید.

بعد خود را دلداری می‌دهد.

من تنها نیستم، این همه مادر داغدار…

یادش میاد که خودش هم با او می‌میرد. اشک‌هایش را پاک می‌کند و به کارگری بند مشغول می‌شود.

من این راز سر به مهر را با خودم به گور می‌برم.

محکوم به اعدام در بیرون نقاش بود. خیلی دلش می‌خواست می‌توانست نقاشی کند تا هم سرگرم شود و هم از خود، لحظه‌های آخر زندگی‌اش را به یادگار بگذارد. اما نه امکانات بود و نه یواشکی کار ساده‌ای بود. چشم‌ها و گوش‌ها همه‌جا بودند.

گاهی با خودکار آبی و مشکی که یک ساعتی در اتاق می‌چرخید و با تکه‌کاغذها اینجا و آنجا چند خطی می‌کشید. اما همیشه ناتمام…

اما آن شب اتفاق جالبی افتاد. ساعت‌ها روی بوم بزرگی نقاشی کرد. بدون توقف رنگ به رنگ می‌کشید. نقاشی جان گرفت و تابلوی زیبایی پدیدار شد.

ذوق‌زده به نقاشی نگاه کرد. شبیه تابلو «گوستاو کلیمت» نقاش معروف شده بود. تابلوی زیبای «مرگ و زندگی». آره، مرگ و زندگی.

فریادی از شادی کشید و از خواب پرید.

سکوت مرگ همه‌جا را فرا گرفته بود، اما از اذان هنوز خبری نبود.

شامگاه با تمام وسایل فراخوانده شد.

در میان اشک و زاری هم‌بندیانش بدرقه شد. از پله‌ها بالا رفت و از دفتر بند پا به راهرو گذاشت. تابلوی «مرگ و زندگی» هنوز در نظرش بود.

دو نفر دیگر در راهروی بند به او پیوستند.

سه‌نفری با هم راه افتادند.

پاسدار زن داد زد:

ـ اجرای احکام!

و سه نفر را به پاسدار مردی سپرد.

اجرای احکام، هر سه نفر ناخودآگاه دست همدیگر را گرفتند.

تابلوی «مرگ و زندگی» فکری به سرش انداخته بود.

دست کناردستی‌اش را محکم فشرد و آرام گفت:

ـ من حامله‌ام.

کناردستی‌اش گفت:

ـ چرا نگفتی؟!

پاسدار فریاد می‌زند:

ـ خفه!

ـ آقا، من حامله‌ام.

ـ چی! حامله!

ـ آره، درست شنیدید، من حامله‌ام.

ـ خفه شو! حالا که دم اعدامی، حامله‌ای؟

دو نفر همراه مرتب تکرار می‌کنند:

ـ کوتاه نیا و مقاومت کن.

پاسدار رو به مسئول می‌گوید:

ـ حامله است.

تست حاملگی در آزمایشگاه بهداری زندان مثبت بود.

قاضی رأی می‌دهد:

ـ حکم اعدام محکوم بعد از به دنیا آمدن بچه اجرا شود.

او را به بند می‌فرستند و باز منتظر…

روزهای از پی هم می‌گذرد و بچه رشد می‌کند و او هر روز به مرگ نزدیک‌تر می‌شود، اما او دیگر غمگین نیست. او زندگی داده است، حتی به قیمت جان خود.

اسمش را می‌گذارم رود، دختر باشد یا پسر، رود، روان و جاری.

و احساس می‌کند زندگی در تمام رگ‌هایش جاری است.

رود خروشان من، می‌دانم که می‌روی. بی من هم، می‌دانم که می‌روی.

دیگر وقتش رسیده است. از حرکت و تلاش رود می‌فهمد.

صدای گریه بچه می‌پیچد.

ـ دختر است، خانم!

و بچه را روی سینه او می‌گذارد.

اشک‌هایش جاری می‌شود.

می‌دانم که می‌خروشی دخترم، می‌دانم…

۱۰ اکتبر، رود دم در ورودی با پلاکارد «زندگی را اعدام نکنید» «نه به اعدام و برای زندگی» به بازدیدکنندگان نمایشگاه خود خوش‌آمد می‌گوید.

می‌دانم که می‌خروشی دخترم، می‌دانم…

رود با بلندگویی در دست می‌خروشد:

زندگی را اعدام نکنید.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب