۱ـ راه و مقصد
(ترانۀ سوارکار)
کوردوبا
دور و تنها
مادیان سیاه، ماه درشت
و زیتونها در خورجینم
هرچند راه را میشناسم
هرگز به کوردوبا نخواهم رسید
از میان دشت، از میان بادها
مادیان سیاه، مهتاب سرخ
مرگ از برجهای کوردوبا به من مینگرد
آه، چه راه بلندی!
آه، مادیان دلیر من!
آه، که مرگ پیش از رسیدن به کوردوبا چشم به راه من است!
کوردوبا
دور و تنها
(گارسیا لورکا، مترجم: نامشخص)
لورکا در این شعر کوتاه سوارکاری را تصویر میکند که بر اسبی سیاه در دل شب به سوی کوردوبا میشتابد. ماه بزرگ است و چشمانداز پوشیده از درختان زیتون. سوارکار راههای کوردوبا را میشناسد و با این حال هرگز به کوردوبا نمیرسد. راز شعر درست در همینجاست. مشکل از اسب نیست، اسب شجاع است، اما مرگ، پیش از رسیدن به کوردوبا، در انتظار سوارکار است. شعر نیز با همان ندای تکرارشونده به پایان میرسد: «کوردوبا، دور و تنها.»
با کمی دقت متوجه می شویم که کوردوبا در اینجا صرفاً یک شهر جغرافیایی نیست. مکانی است برای اشتیاق و آرزو، جایی برای نرسیدن، و حتی دلیل وجود آن نیز شاید همین نرسیدن باشد. مسافر به سوی مقصدی حرکت میکند که خود را از رسیدن او کنار میکشد. ناکامی از آنجا ناشی نمیشود که اسب قادر به پیمودن راه نیست یا مسافر جهت را نمیشناسد. خودِ مقصد است که دستنیافتنی به نظر میرسد.
در برابر این تصویر، جمله آشنای کافکا قرار میگیرد: «هدفی هست، اما راهی وجود ندارد؛ آنچه ما راه مینامیم، تعلل است.»
جمله کافکا گویا عکس آن چیزی است که گارسیا لورکا در این شعر می گوید: از نظر کافکا هدف وجود دارد اما راهی نیست. مقصد هست، اما میان انسان و مقصد هیچ پیوند واقعیای برقرار نمیشود. هر راهی که گمان میکنیم ما را بدان سو میبرد، میتواند در نهایت به شکلهایی از تعویق، دور زدن یا درنگ و تعلل تبدیل شود.
و با وجود این به نظر میرسد که جمله کافکا و شعر لورکا در همینجا به یکدیگر میرسند. با تلفیق این دو احساس میکنیم که انسان میان راه و مقصد گرفتار است. در جملۀ کافکا، پیوند میان راه و مقصد در خودِ راه از هم میگسلد، در شعر لورکا نیز مرگ، این پیوند را پیش از رسیدن مسافر ناکام میگذارد.
و شاید بتوان یک گام دیگر نیز برداشت: در جمله کافکا، مقصد بهواسطه نبودن راه، هرچه بیشتر دور میشود؛ در شعر لورکا، کوردوبا به این دلیل «دور» است که راه وجود دارد و حرکت، به اندازه سکون، فاصله ایجاد میکند. طبق جمله کافکا، خودِ راه به سازوکار نرسیدن تبدیل میشود. در شعر لورکا، مانع نهایی مرگ است که پیش از رسیدن مسافر به هدف، چشم به راه اوست. مرگ از برجهای کوردوبا نگاه میکند و آنچه میبایست نشانهی رسیدن باشد، خود نمادی از نرسیدن میشود
شبیه آنچه کافکا در جمله فوق می گوید، در رمان قصر به نمایش گذاشته می شود. مسئله فقط این نیست که ک. به مقصد نمیرسد. خودِ ساختار جهانِ قصر رابطهی میان راه و مقصد را مختل میکند. راهها، آدمها، پیامها، واسطهها، مقامات و اطلاعات، همه بخشی از یک نظام پیچیدهاند که ظاهراً برای رسیدن ساخته شدهاند، اما خود، همان را ناممکن میکنند.
در رمان قصر، این ارتباط، به اصل سازماندهنده روایت تبدیل میشود. ک. راههای دسترسی به قصر را جستوجو میکند، میآزماید، با آدمهای گوناگون وارد گفتوگومیشود، پیامهایی دریافت میکند و از جایی به جای دیگر ارجاع داده میشود. بنابراین راهها و حرکتها بیوقفه ادامه دارند. اما هیچیک از آنها به رسیدن نهایی منتهی نمیشود.
از این منظر، می توان کوردوبای لورکا را تا حدی با منطق کافکایی خواند بیآنکه لورکا را به نویسندهای «کافکایی» تبدیل کنیم. این دو از جهانهای ادبی کاملاً متفاوتی میآیند، اما رابطه میان راه، حرکت و مقصدِ دستنیافتنی، ساختاری مشابه بهوجود میآورد. در شعر لورکا، مقصد شهری است که با اشتیاق، مرگ و خاطره بارِ معنایی پیدا میکند؛ در رمان کافکا، مقصد نهادی است که همچون ساختاری از قدرت و نظم، خود را از دسترسی کنار میکشد. لورکا از یک مکان کاملاً مشخص و تاریخی ــ کوردوبا ــ سخن میگوید، اما تجربهای که از آن استخراج میشود میتواند جهانی باشد؛ کافکا برعکس، از جهانی ظاهراً بیمکان و عمومی سخن میگوید، اما تجربهی او نیز در نهایت در مکانها و ساختارهای مشخص عینیت مییابد.
۲ـ غریبه و امکان تعلق
شاید اینجا بتوان به ارتباط عمیقتری رسید: لورکا در برابر شهر، غریبه باقی میماند؛ همانطور که ک. نیز غریبه است. ارتباط فقط در راه و مقصد دور از دسترس نیست، بلکه در جایگاه غریبه نسبت به مکان نیز هست. شعر لورکا در ابتدا مانند ترانهای درباره سفری به سوی کوردوبا به نظر میرسد. اما مسافر به کوردوبا تعلق ندارد. او از بیرون میآید، به شهر نزدیک میشود و در همان نزدیک شدن دور میماند. ک. نیز در رمان کافکا غریبه است. او وارد روستا میشود و ادعا میکند که از طرف قصر بهعنوان نقشهبردار فراخوانده شده است. اما ساکنان آنجا او را بهعنوان کسی که جایگاهی در نظم موجود دارد نمیپذیرند. او با وجود این میکوشد به جهانی دسترسی پیدا کند که قواعدش را نمیشناسد. و از همین رو، خودِ راه به مهمترین نمود غریبگی تبدیل میشود.
کسی که رابطهاش با یک مکان بدیهی است، ضرورتی نمیبیند برای رسیدن بکوشد. اما غریبه باید به آنجا برسد. درکِ فاصله درست از همینجا شکل میگیرد. کوردوبا فقط به این دلیل «دور» نیست که سوارکار از آن فاصله دارد، بلکه به این جهت که چنین فاصلهای با هیچ نزدیکشدنی کاهش نمی یابد. در مورد ک. نیز وضعیت مشابه است: روستا وجود دارد، راهها وجود دارند، قصر وجود دارد، اما هیچیک از اینها او را به کسی که به آنجا تعلق دارد تبدیل نمیکند. درست زمانی که او بیش از همیشه این احساس را می کند که به قصر نزدیک شده است، قصر ناپدیدتر میشود.
این موضوع ما را به مفهومِ “درمیانه بودن” میرساند که برای خواندن هر دو متن بسیار روشنگر است. غریبه نه کاملاً بیرون است و نه درون. او صرفاً به سوی یک مکان حرکت نمیکند؛ بلکه به سوی امکانِ تعلق داشتن به آن مکان در حرکت است. هم در شعر لورکا و هم در جهان کافکایی، این امکان همچنان گشوده و بیجواب میماند. خود راه نیز ناکجایی است که نه مبدأ است و نه مقصد. چیزی “در میانه” است و در همان میانه میماند.
۳ـ مکانِ بیگانه
قابلِ توجه این که لورکا از دوری و تنهایی مسافر نمیگوید. او میگوید که کوردوبا دور و تنهاست. و بدین ترتیب، به عنوان یک تفسیر ادبی، باید گفت که لورکا تنهایی و دوری را از سوژه به مکان منتقل میکند. این دگرگونی تأثیر تعیینکنندهای دارد. اگر میگفت «من دور و تنهایم»، جدایی همچنان ویژگیِ مسافر باقی میماند. اما با «کوردوبا، دور و تنها»، که هم در ابتدا و هم در انتهای شعر میآید، خودِ شهر تغییر میکند: شهر از منظر بیگانه، مکانی دور و تنها به نظر میرسد. میتوان گفت که انسانِ بیگانه در اینجا بیگانگیِ خود را به مکان منتقل میکند. شهر که بیگانه میشود، تلاش انسانِ مسافر و غریبه چندان افاقه نمی کند.
می توان تصور کرد که چه دلایلی لورکا را به اینجا رسانده است که کوردوبا را “دور و تنها” ببیند. انسان هر بار فقط میتواند بخشی از یک چیز را، چه از نظر زمانی و چه از نظر مکانی، درک کند و باقی از او دور میماند. او هر بار فقط میتواند مکانی مانند کوردوبا را تکهتکه درک کند. به عنوان مثال خیابانی را ببیند، ساختمانی را، قبری را، باقیماندهٔ دیواری را؛ میتواند دربارهٔ ابنرشد، ابنمیمون، سنکا، ابنحزم و دوران خلافت بخواند ــ اما هر کدام از این قطعات به واقعیتی بسیار بزرگتر اشاره میکند که اکنون از دست رفته است. انسان، هر بار در نقطهای مشخص ایستاده است و از آن نقطۀ محدودِ مکانی و زمانی نگاه میکند. بنابراین میتوان گفت که دوری کوردوبا فقط به معنای دوریِ شهر از مسافر نیست، بلکه به معنای دوریِ گذشتهای است که درون این شهر قرار دارد و با وجودِ این، ازدست رفته و ناپیداست. تنهایی کوردوبا از این بابت معنای دیگری نیز مییابد: کوردوبا صرفاً شهری تنها نیست، بلکه آنچه از آن باقی مانده و دیده میشود، در برابر کلیت غائب شهر، تنها ایستاده است. به عبارت دیگر، کوردوبایی که مسافر لورکا از آن میگوید، از کلیت خود، جدا افتاده است.
همین شخصیتبخشی است که کوردوبا را به چیزی بیش از یک مکان مشخصِ جغرافیایی تبدیل میکند. کوردوبا به آینهٔ مسافر تبدیل میشود و بیگانگی از وضعیت ذهنیِ مسافر به کیفیت هستیشناختیِ مکان انتقال مییابد، و درست در همین نقطه پیوند تنگاتنگی با کافکا بهوجود میآید: در رمان قصر، بیگانه در ابتدا خودِ ک. است. او از بیرون میآید. اما هرچه بیشتر در روستا حرکت میکند و هرچه بیشتر میکوشد به قصر دسترسی پیدا کند، بیشتر به نظر میرسد که جهان نیز بیگانه و دستنیافتنی است. بیگانگی، زمانی به تجربهای آگاهانه تبدیل میشود که رابطهی میان انسان و مکان مخدوش شود و انسان این جدایی را دریابد و در جستوجوی غلبه بر آن برمیآید. و از اینجا یک پارادوکس تأملبرانگیز بهدست میآید: تلاش برای غلبه بر بیگانگی، آن را آشکار میکند. هر چه هست، دور شدن و نزدیک شدن است. و نزدیک و دور گویا شکلهای همان “تعللی” هستند که کافکا از آنها میگوید. مسافر و بیگانه، با وجود این، ناچارند که دور یا نزدیک بشوند، چرا که به نظر میرسد هیچکدامشان در جایی نیستند که باید میبودند.
پینوشت:
بعد از آماده شدن مطلب بالا کتابی وزین به دستم رسید از مجموعه دوزبانه شعرهای فدریکو گارسیا لورکا جلد اول با ترجمه علی اصغر فرداد که در آلمان و چاپ Edition Pajam منتشر شده است. ترجمه همین شعر را با قلم علی اصغر فرداد در اینجا مینویسم:
ترانه سوار
کوردوبا
دور
تنها
تاتوی سیاه، بدر ماه
زیتونها در کولهبارم
تمامی راهها را میشناسم
و میدانم
هرگز به کوردوبا نخواهم رسید
از دشتها، در بادها
تاتوی سیاه، ماه سرخ
مرگ مرا
از فراز قلعههای کوردوبا نگاه میکند
آه، راههای بیفرجام!
آه، تاتوی دلیرم!
مرگ؛ مرا چشم به راه است
پیش از آنکه به کوردوبا برسم!
کوردوبا
دور
تنها








دیدگاهتان را بنویسید