پرومته
چکامهای اندر نکوهش خدایان
از یوهان ولفگانگ فون گوته
(برگردان و بازسُرایی: حسین منصوری)
آسمانت را با بخار ابرها بپوشان زئوس
و بسان پسربچهای که غنچههای باباآدم را گردن میزند
بر فراز درختان بلوط و ستیغ کوهها
به تمرین خدایی بپرداز!
آسمان از آن توست
اما زمین
و کلبهای که تو آن را نساختهای
قلمروی من است
همچنین تنوری که به خاطر آتش درونش
بر من رشک می ورزی…
پس به آنها دست مزن.
من زیر آفتاب هیچچیزی نمیشناسم
که از شما خدایان مسکینتر و فقیرتر باشد!
شما خدایان مقامی والا و معظم دارید اما به شکلی حقیرانه
از خیرات و عبادات و هدایای تبرّعی نان میخورید،
و اگر نبودند کودکان و گدایان، این نابخردان امیدوار،
از گرسنگی هلاک میشدید.
من نیز در دوران کودکیام
زمانی که نمیدانستم راه کدام است و چاه کدام
چشم خود عاجزانه به جانب آفتاب میگرداندم
آنسان که گویی گوش شنوایی در دوردستهای آسمان
نالههای مرا میشنود
و دلی همچون دل من
بر دلشدگان دل میسوزاند.
در نبرد با تیتانهای سرکش
چهکسی به یاریام شتافت؟
چهکسی مرا از مرگ رهانید
و از بندگی؟
ای قلب گداخته و مقدس من
که جوان بودی و نیکسرشت و شعلهور
مگر نهاینکه این همه را تو خود به انجام رساندی؟
اما اینک که میدانی فریب خوردهای
چرا آن خدای خفته بر سریر ابرها را سپاس بگویی؟
من تو را ای خدای خدایان گرامی بدارم؟ برای چه؟
مگر درمان دردهای من تو بودی؟
مگر فرونشان اشکهای مرد هراسیدهای که من بودم تو بودی؟
مگر قادر مطلقی به نام زمان
و سرنوشتی جاودان
که تو را و مرا سروری میکنند
مرا ساخته و پرداخته نکردهاند؟
مگر تو نبودی که میگفتی
مرا بهتر آن است که به زندگی نفرت بورزم
و سر به بیابان بگذارم
زیرا میوههای نارس آرزوها و رویاهای بامداد شباب
هیچگاه پخته نمیگردند؟
من اینجا نشستهام
انسان شکل میدهم
او را به صورت خود شکل میدهم
انسانی که همسان خود من است
تا درد بکشد، اشک بریزد،
لذت ببرد، شادی کند،
و تو را گرامی ندارد
درست مانند خود من!








پاسخی بگذارید