بهاره ضیایی، شاعر و داستان نویس متولد۱۳۶۴اصفهان
تحصیالت: کارشناسی ارشد ادبیات فارسی
مرگ مسری است
هوا راکد
روی یک تیر چراغ برق
روی رفه یک پنجره
مگر جای چند پرنده است
پرنده هایی هم همیشه در پروازند
مثل معده آدمها که همیشه کار می کند
نوروز آباد یا زعفرانیه
-دیگه هر خری پامیشه میاد شمال
-ببخشید خانم اطراف شما آلودهشده
مرگ مسری است
بعضی چیزها همیشه کارمی کند
مثل کارخانه شیرینی پزی
که ظهر عاشورا هم کارمی کند
مثل آلت تکثیرچهدرشلوارک کنار ساحل
چه شلوار کردی اهل خزانه
کجای تهرانی ؟
آقا محله ما قنادی ندارد
پنجره ها بسته می شوند
اما سرایت سرایت است
بهاره ضیایی
هنوز کنار هر وٓن سیاه
باپرده های کشیده ودیو درون
صدای نازکی میگوید ماغربیم..ماغرببیم
هنوز بدنی مغرور
از داخل شدن به تباهی سرپیچی میکند
تو اینجایی
هنوز داری خواب فرشتهها رامیببنی
وزیباییات درسرم جاری است
زیباییات درماسک اکسیژن
زیبایی ات درخون کنار لاله گوش جاری است
لبان سرخ ات می رقصند
دست وچشمهایت می پرسند
چرا ؟ چرا…؟
نام تو
ازروی تخت برخاسته
ازروی سنگ
ودارد فصل را عوض میکند
چه نام دلخواهی!
انگار از صخره سبزی بالا میرود
که طلوع شود
انگار سرچوپی ریتم را تغییر داده
تو هنوز داری خواب فرشتهها را میبینی
اما دهانهای ماندگار
درگشوده تورا میخوانند
ژینا
ژینا
سلام
تونمردی
نام تو
رمز شد
بهاره ضیایی








دیدگاهتان را بنویسید