پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

کتاب‌هایی که زبان مرا نمی‌دانستند- رضا باقری

شنبه، دهم اکتبر.

نمایشگاه کتاب فرانکفورت.

آدم‌ها می‌رفتند. از این سالن به آن سالن، از این راهرو به آن راهرو. بیشترشان جوان بودند. انگار همه دنبال چیزی می‌گشتند که هنوز اسمش را نمی‌دانستند. یا می‌دانستند و من نمی‌دانستم.

من هم می‌رفتم. از کنار کتاب‌ها، کشورها، زبان‌ها، غرفه‌های بزرگ و کوچک. گاهی می‌ایستادم، نگاهی می‌کردم و دوباره راه می‌افتادم.

عجیب است، آدم در نمایشگاه کتاب هم می‌تواند احساس کند بی‌سواد است. این‌همه کتاب، این‌همه زبان، این‌همه آدم که لابد می‌دانند چه می‌خواهند.

و من؟   من فقط می‌رفتم.  تا اینکه چشمم به غرفه‌ای افتاد. کتاب‌های تزئینی!  از همین اسمش هم خوشم نمی‌آید. کتاب مگر گلدان است؟ مگر مجسمه است که بگذاری گوشهٔ اتاق تا کسی بگوید چه قشنگ؟ اما پاهایم ایستادند.  گفتم ببینم این کتاب‌های خوش‌لباس چه چیزی زیر پوستشان پنهان کرده‌اند.  یکی را برداشتم. هاملت!  نه یکی، سه تا هاملت!  سه هاملت کنار هم ایستاده بودند و نگاهم می‌کردند. انگار شاهزادهٔ دانمارک سه بار از قبر بیرون آمده بود تا از من بپرسد:

بودن یا نبودن؟

گفتم: بودن، البته اگر بتوانم بخوانمت!

بازش کردم. انگلیسی. خب، معلوم است. هاملت که قرار نبود برای خاطر من فارسی حرف بزند.  کتاب را بستم. یکی درون ذهنم گفت:

بگذار سر جایش. تو که انگلیسی را آن‌قدر خوب نمی‌فهمی. چه می‌خواهی از جان این بیچاره؟

اما دستم نرفت که بگذاردش سر جایش. چشمم به کتاب دیگری افتاد. بعد یکی دیگر. بعد یکی دیگر. کتاب‌ها از قفسه بیرون می‌آمدند. نه، من برشان می‌داشتم. ولی چه فرقی دارد؟ وقتی چیزی آدم را صدا می‌زند، دیگر معلوم نیست چه کسی به طرف چه کسی رفته است.

یکی، دو تا، پنج تا، ده تا… بیش از بیست کتاب!

با خودم گفتم: مرد حسابی، این‌ها را برای چه می‌خواهی؟ تو که زبانشان را درست نمی‌فهمی!  یکی از آن صداهای توی سرم گفت: مگر آدم باید زبان هر چیزی را بفهمد تا دوستش داشته باشد؟

آن یکی گفت: خفه شو! پولش را از کجا می‌آوری؟

صدای سومی گفت: حالا بردار، بعداً فکر می‌کنیم.

همیشه همین صدای سوم کار دست آدم می‌دهد.  کتاب‌ها را یکی‌یکی روی میز دختر جوانی گذاشتم که مسئول غرفه بود.

دختر نگاهم کرد. بعد به کتاب‌ها. بعد دوباره به من.  آدم‌های دوروبر هم نگاه می‌کردند. انگار من به جای کتاب، بیست تا حیوان بی آذار را از قفسه‌ها بیرون کشیده بودم و روی میز گذاشته بودم.

دختر چند زبان می‌دانست. از همان‌هایی بود که زبان‌ها در دهانشان با هم دعوا نمی‌کنند. پرسید:

ـ می‌خواهید این‌ها را بفروشید؟

گفتم: ـ نه!

نگاهی به کتاب‌ها انداخت.

ـ پس حتماً می‌خواهید هدیه بدهید؟ چون گفتید انگلیسی را خوب بلد نیستید.

لبخند زدم. چه می‌توانستم بگویم؟ بگویم دخترجان، من خودم هم نمی‌دانم چرا این کتاب‌ها را برداشته‌ام؟ بگویم بعضی وقت‌ها آدم چیزی را می‌خرد که نمی‌تواند بخواند، فقط برای اینکه دلش نمی‌آید آن را همان‌جا تنها بگذارد؟

دختر از لبخندم چیزی فهمید. یا فکر کرد فهمیده است. شروع کرد به حساب‌کردن. کتاب‌های بزرگ، سی یورو. کوچک‌ترها، بیست یورو. بیست، سی، بیست، سی…عددها روی میز راه می‌رفتند.

من به کتاب‌ها نگاه می‌کردم و عددها به من. یکی از صداهای توی سرم گفت:

هنوز وقت داری. بگو پشیمان شدی.

آن یکی گفت:

مگر دیوانه‌ای؟ همهٔ پولت را می‌خواهی بدهی برای کتاب‌هایی که نمی‌توانی بخوانی؟

و آن صدای سوم…ساکت بود. همان که مرا به این روز انداخته بود، حالا لال شده بود!  کیف پولم را بیرون آوردم. پول‌ها را شمردم.  کم بود. دوباره شمردم.  باز هم کم بود. انگار اسکناس‌ها در راه از ترس فرار کرده بودند. همهٔ موجودی کیفم را روی میز گذاشتم. چند کتاب را کنار کشیدم. دختر یکی را ارزان‌تر حساب کرد.

حتما دلش سوخت. و یا با خودش گفت بهتر است این دیوانه قبل از اینکه پشیمان شود هرچه زودتر از اینجا برود.

کتاب‌ها را در کوله‌پشتی گذاشتم. سنگین بود. خیلی سنگین. اما عجیب اینکه وزن کتاب‌ها از وزن کیف پول خالی‌ام کمتر بود. راه افتادم. هر قدمی که برمی‌داشتم، کتاب‌ها به پشتم می‌کوبیدند.

تق، تق، تق… انگار فریاد می‎زدند خفه شدیم کجا می‎ری؟ خانه. برای چه؟

نمی‌دانم.

می‌توانی ما را بخوانی؟

نه، درست و حسابی نه.

پس چرا خریدی‌مان؟

جوابی نداشتم.

از نمایشگاه بیرون آمدم. آدم‌ها هنوز می‌رفتند و می‌آمدند. جوان‌ها می‌خندیدند، حرف می‌زدند، کتاب به دست داشتند.

و من با کوله‌ای پر از کتاب و کیفی خالی راه می‌رفتم. تا سر ماه دیگر پولی برای خرید مواد غذایی نداشتم. این دیگر شوخی نبود.

با خودم گفتم: بسیار خوب، حالا می‌توانی هاملت را با نان و پنیر بخوری؛ البته اگر نان و پنیری مانده باشد! خندیدم، اما خنده‌ام ته دل خودم هم نرسید. فکر کردم مردم اگر بفهمند چه کرده‌ام، چه می‌گویند؟

می‌گویند این مرد واقعاً دیوانه شده است. شاید هم راست می‌گویند. مگر دیوانگی شاخ و دم دارد؟  گاهی یک کوله‌پشتی دارد، پر از کتاب‌های انگلیسی.

به خانه رسیدم. کوله را زمین گذاشتم. انگار چند نفر از پشتم پایین پریدند. کتاب‌ها را یکی‌یکی بیرون آوردم و روی میز چیدم.

چه زیبا بودند! حالا که روی میز نشسته بودند، دیگر هیچ شباهتی به کتاب‌های تزئینی نداشتند. انگار منتظر کسی بودند، اما چه کسی؟ من که نمی‌توانستم بخوانمشان. نگاهشان کردم، خالی بودن کیف پولم را فراموش کردم. آن‌ها هم نگاهم کردند. هاملت از میانشان سر بلند کرد و گفت:

بودن یا نبودن؟

گفتم: فعلاً گرسنه‌بودن!

گوشی‌ام را برداشتم، عکسی گرفتم، برای دخترم فرستادم.

او کتاب‌خوان است. کتاب را می‌فهمد. با کتاب زندگی می‌کند. شاید بتواند با این مهمان‌های انگلیسی حرف بزند. چند لحظه بعد، انگار تصویر کتاب‌ها از صفحهٔ گوشی بیرون پرید و خودش را به خانهٔ دخترم رساند. ذوق‌زده شده بود. نزدیک غروب آمد. هنوز درست ننشسته بود که رفت سراغ میز.کتاب‌ها را یکی‌یکی برداشت. باز کرد. ورق زد. نگاه کرد. چشم‌هایش برق می‌زد.

همان برق را می‌شناختم. از آن برق‌هایی که آدم نمی‌تواند بخرد. برگشت طرف من و گفت:

ـ بابا، تو چقدر خوش‌ذوقی!

خوش‌ذوق؟ من؟

ذهنم درگیر شد، همان مردی که چند ساعت پیش در نمایشگاه داشت حساب می‌کرد تا سر ماه چه بخورد؟

یکی از کتاب‌ها را برداشت، گفت:

ـ اینو می‌برم. هر وقت تموم شد، می‌آم یکی دیگه رو می‌برم.

و ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. کتابی که من نمی‌توانستم بخوانمش، داشت خوانده می‌شد. نه با چشم‌های و ذهن من. با چشم‌های دخترم. انگار کلمه‌ها فهمیده بودند اشتباهی به خانهٔ من نیامده‌اند.

روز بعد دختر دیگرم آمد. او هم کتاب‌ها را دید. یکی را برداشت و با خودش برد. کتاب‌ها داشتند از خانه بیرون می‌رفتند، اما این بار نه به قفسهٔ فروشگاه، به خانه‌هایی که در آن‌ها خوانده می‌شدند.

عجیب بود، من کتاب خریده بودم، اما انگار کتاب‌ها خودشان خواننده‌هایشان را انتخاب می‌کردند. همانروز دختر کوچک‌ترم آمد.

به کتاب‌ها نگاه کرد. یکی را برداشت. پشت جلدش را دید. چشمش به برچسب قیمت افتاد.

ـ بابا، راستی اینا چقدر قیمت داشتن؟

سکوت کردم، قیمت؟ باز هم قیمت!

انگار عددهای روی میز فروشگاه فرانکفورت تا خانه دنبالم آمده بودند.

دخترم قیمت را حساب کرده بود. نگاهم کرد.

ـ بابا! تو یعنی این‌همه پول برای کتاب دادی؟ تو که انگلیسی رو نمی‌فهمی!

چه می‌گفتم؟ بگویم نمی‌دانم؟ بگویم شاید آدم بعضی چیزها را برای خودش نمی‌خرد؟ بگویم شاید کتاب‌ها زبان مرا نمی‌دانستند، اما زبان دخترهایم را می‌دانستند؟ هنوز دنبال جوابی می‌گشتم که نگاهم به کیف پولخالی‌ام روی میز افتاد. دخترم هم نگاه کرد. نمی‌دانم چه چیزی در آن کیف دید.

حتما همان چیزی را که من تمام راه از دیدنش فرار می‌کردم. یا چیزی دیگر. با لبخندی پر از محبت گفت:

ـ از اینکه پدرم هستی، خیلی مغرورم.

نمی‌دانم چرا آن لحظه صدای نمایشگاه در گوشم پیچید. صدای قدم‌ها، صدای جوان‌ها، صدای دختر فروشنده، صدای اسکناس‌هایی که از کیفم بیرون می‌رفتند. همه با هم حرف می‌زدند. هاملت هم آنجا بود. سه هاملت. هر سه روی میز نشسته بودند. یکی می‌گفت: بودن.

دیگری می‌گفت: نبودن.

سومی ساکت بود.

نگاهم به کتاب‌ها افتاد. چند جلد کم شده بودند. یکی در دست دختر اولم، یکی در خانهٔ دختر دومم و یکی هم در دست دختر کوچک‌ترم و من؟  من هنوز انگلیسی را خوب نمی‌فهمیدم. کیف پولم هنوز خالی بود. تا سر ماه هم چیزی عوض نشده بود، اما آن بیستد کتاب دیگر بیست کتاب نبودند، داشتند در چند خانه زندگی می‌کردند. در چند جفت چشم. در چند ذهن. شاید روزی یکی از دخترهایم جمله‌ای از همان کتاب‌ها را برایم بخواند، یا نخواند. چه اهمیتی دارد؟ من که قرار نبود همهٔ کتاب‌های دنیا را خودم بخوانم. روی صندلی نشستم. به کیف پولم نگاه کردم که خالی بود. به میز نگاه کردم، چند کتاب هنوز مانده بود، به حرف دخترم فکر کردم:«از اینکه پدرم هستی، خیلی مغرورم.» عجیب است. آدم گاهی تمام پولش را می‌دهد تا چیزی بخرد که زبانش را نمی‌فهمد؛ بعد می‌بیند آن چیز، بی‌آنکه حتی یک کلمه با او حرف زده باشد، حرفی را به زبان فرزندش آورده که هیچ پولی نمی‌توانست بخرد.

آن شب، پیش از خواب، دوباره صدای هاملت را شنیدم:

بودن یا نبودن؟

گفتم: بودن، هاملت جان، بودن… حتی با کیف پول خالی. حتی اگر تا سر ماه مجبور باشم با شکم گرسنه به کتاب‌ها نگاه کنم و برای نخستین بار فکر کردم آن روز، در نمایشگاه کتاب فرانکفورت، من کتاب‌ها را نخریده بودم، آن‌ها آمده بودند تا مرا به دخترهایم هدیه بدهند.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب