پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

فندکی که کشیدی-مهناز جُندی

فندکی که کشیدی

فندکی که کشیدی به وجودت

به نوک موهای من هم گرفت.

و سوخت مرا.

تو سوختی،

خانه سوخت،

نغمه‌های عاشقانه سوخت،

و جهان سوخت.

بعد از آن

هر زنی که از کنار آینه رد شد،

بوی دود می‌داد.

من اما

هنوز تنم را

مثل آخرین اتاقِ سالمِ شهر

برای برگشتنت نگه داشته بودم.

دهانم

پر از بوسه‌هایی بود

که انتظارت را میکشیدند

انگشتانت را به خاطر دارم،

نه برای نوازش،

برای این‌که می‌توانستند

تمام جغرافیای مرا

به یک کبریت تقلیل بدهند.

شب‌های کنارِ تو

برهنگی،

تنها لباسِ امنم بود

هر بار که پیراهنم

از شانه‌هایم پایین می‌افتاد،

یک حکومت

در ذهنِ مردی فرو می‌ریخت…

و هر بار که لب‌هایم

نام تو را هجی می‌کردند،

زبانم

از تمام کتاب‌های مقدس

بی‌گناه‌تر بود.

بعد از تو

آموختم

بوسه هم می‌تواند

یک اسلحه باشد.

ران‌های یک زن

وقتی از میلِ خودش

به هم می‌رسند،

جهانِ مردسالار فرو می پاشد

حالا اگر از من بپرسند

چه چیزی در آن آتش نسوخت،

خواهم گفت:

همان زنی

که از میان خاکسترها بیرون آمد

و برای روشن کردن سیگارش

از قلب خودش

آتش قرض گرفت

میترسم دهانم را باز کنم

و تو بیرون بپری

و اینگونه ما تاابد در تنهایی بست خواهیم نشست!

مهناز جُندی


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com