یکهزار سال گذشت
تا به دنیا آمدم
دوهزار سال گذشت
تا راه رفتم
سههزار سال گذشت
تا به دو راهی رسیدم
چهارهزار سال گذشت
تا توانستم انتخاب کنم
پنجهزار سال گذشت
تا گوش به گوشِ رئیسدانا
صدایِ سوسن را با قلبام دیدم:
دوسِت دارم میدونی ششهزار سال
آب از سرم گذشت؟
کاش هفتساله نمیشدم
به دبستان نمیرفتم
بلد نبودم بنویسم صدا
تنها صداست که عاشق میشود
راه میرود
خسته میشود
خسته نمیشود
کاش به مدرسهی شاهعباس نمیرفتم
بلد نبودم بنویسم تنها صداست
که با خودش حرف میزند
تنها صداست که با صدا
دستهایِ تو با دستهایِ من حرف
لبِ پایینِ تو با هر دولبام حرف
کاش فعلِ هیچجملهای میزد نبود
کاش هیچآدمی در بند نبود
همه دربند بود
کاش چشمهایِ تو از پشتِ میز بلند نمیشد
تازه داشت قهوهایتر از قهوهای میشد
کاش به دبیرستانِ مجتهدزاده نمیرفتم
کاش از آقایِ البرزِ برجسفیدی خوشم نمیآمد
معلم پایِ تخته داد نمیزد
یک با یک برابر نیست!
کاش حسابداریِ صنعتی را ترجیح میدادم به چشمبندِ سیاه
به من از شمارشِ پلِّهها نمیترسم
دروغ چرا تا قبر آه همشهریام آه
ایرجِ پزشکزاد آه آه آه هنوزهم آه
من از شمارش میترسم از اعداد
از شمارشِ کوچههایی که با تو نرفتم
از کوچههایِ بهبهان، اهواز، تجریش، کیانمهر از
کاش صدا نمیشدم کاش
راه نمیرفتم خسته نمیشدم کاش
نمینشستم در تنهایی به همهچیز فکر نمیکردم
به این روزهایِ عبوس و اخمو کاش
به جنگ به بمباران به موشکهای خندان
به کودکان به گُلهایِ ایران کاش
هفتهزارسال گذشت آری
تا توانستم با خودکارِ قرمز بنویسم:
امضاء میکنم
فرامرز سهدهی
بیانیه
یکهزار سال گذشت
تا به دنیا آمدم
دوهزار سال گذشت
تا راه رفتم
سههزار سال گذشت
تا به دو راهی رسیدم
چهارهزار سال گذشت
تا توانستم انتخاب کنم
پنجهزار سال گذشت
تا گوش به گوشِ رئیسدانا
صدایِ سوسن را با قلبام دیدم:
دوسِت دارم میدونی ششهزار سال
آب از سرم گذشت؟
کاش هفتساله نمیشدم
به دبستان نمیرفتم
بلد نبودم بنویسم صدا
تنها صداست که عاشق میشود
راه میرود
خسته میشود
خسته نمیشود
کاش به مدرسهی شاهعباس نمیرفتم
بلد نبودم بنویسم تنها صداست
که با خودش حرف میزند
تنها صداست که با صدا
دستهایِ تو با دستهایِ من حرف
لبِ پایینِ تو با هر دولبام حرف
کاش فعلِ هیچجملهای میزد نبود
کاش هیچآدمی در بند نبود
همه دربند بود
کاش چشمهایِ تو از پشتِ میز بلند نمیشد
تازه داشت قهوهایتر از قهوهای میشد
کاش به دبیرستانِ مجتهدزاده نمیرفتم
کاش از آقایِ البرزِ برجسفیدی خوشم نمیآمد
معلم پایِ تخته داد نمیزد
یک با یک برابر نیست!
کاش حسابداریِ صنعتی را ترجیح میدادم به چشمبندِ سیاه
به من از شمارشِ پلِّهها نمیترسم
دروغ چرا تا قبر آه همشهریام آه
ایرجِ پزشکزاد آه آه آه هنوزهم آه
من از شمارش میترسم از اعداد
از شمارشِ کوچههایی که با تو نرفتم
از کوچههایِ بهبهان، اهواز، تجریش، کیانمهر از
کاش صدا نمیشدم کاش
راه نمیرفتم خسته نمیشدم کاش
نمینشستم در تنهایی به همهچیز فکر نمیکردم
به این روزهایِ عبوس و اخمو کاش
به جنگ به بمباران به موشکهای خندان
به کودکان به گُلهایِ ایران کاش
هفتهزارسال گذشت آری
تا توانستم با خودکارِ قرمز بنویسم:
امضاء میکنم
فرامرز سهدهی








دیدگاهتان را بنویسید