پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

ریبوار سیویلی- ترجمه: بابک صحرانورد

ریبوار سیویلی، شاعر، نویسنده و مدرس فلسفه، سال ۱۹۶۹ در سلیمانیه متولد شده و تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم در همان‌جا به اتمام رسانده و سپس تحصیلاتش را در دانشگاه هنرهای زیبا ادامه می‌دهد. در سال ۱۹۸۸ به کشور دانمارک رفته و در آنجا تحصیلاتش را از سر گرفته، بالاخره سال ۲۰۰۰ در رشته فلسفه فارغ‌التحصیل می‌شود. در همان سال به کردستان بازگشته و در دانشگاه صلاح‌الدین اربیل در رشته فلسفه، به‌عنوان استادیار، به تدریس مشغول می‌شود. سال ۲۰۰۵ سمت استادی گرفته و سال ۲۰۰۷ رسماً رشته فلسفه را تأسیس می‌کند و سال ۲۰۱۲ به سمت استادی می‌رسد.

ریبوار سیویلی در دانشکده‌های (سلیمانیه) و (راپه‌رین) تجربه تدریس داشته و هم‌اکنون استاد فلسفه کلاسیک یونان است. او به زبان‌های کردی، فارسی، عربی و انگلیسی مسلط است و تاکنون بیش از ۳۰ جلد کتاب در زمینه‌های مختلف، از جمله شعر و ادبیات، فلسفه، نقد و ترجمه از او منتشر شده است. مدتی نیز از اعضای انجمن فلسفی (Soren Kirkegaard) بوده است.

بخشی از منظومه

(زبان عشق، عصر کُشتار)

از همان درگاه قصیده، تا آستانه‌های دروازه‌ی دوزخ

خون سرخ‌رنگی

قطره‌قطره از من فرو می‌چکد

و چون افعی جراری در پی‌ام
کِش می‌آید؛

این خون به زخمی ناسور می‌ماند

که از ازل تا به ابد در من بیتوته کرده.

ای کلام، برایم مزاری مهیا کن

چنان وسیع، انگار گستره‌ی آسمان است

منِ انسان، با چنین شکستی، پُرهیبت‌ترم.

و در بخشنده‌ترین سپهر

با چنین پروازی از مرغ حق تنهاتر.

از من مپرس که هستم؟!

چرا که (انفال) گذشته‌ام را حرف‌به‌حرف خط زده

مرا مپرس که هستم؟!

چرا که انفال
تمامیت مرا به تاراج برده

منِ انسان، در «اکنون» می‌زیم، شاید که در «اکنون» زندگی کنم

در «اکنون» دهان می‌گشایم

و در «اکنون» همچنان باشم

تا بیاغازم…

جز خویشتن خویش، چه خاکی را می‌شناسم

تا بر آن زندگی کرده و آنگاه بدرود بگویم

برای این شروع، دست‌به‌دامان
رویا می‌شوم

و تو با موسم رویاهایم در می‌آمیزی:

{با پیتزایی در دست، هر دو به
قامت ستبر درختی تکیه می‌دهیم

و من به‌آرامی، برشی از آن را به دهان می‌برم

و می‌دانم با طمأنینه همراهی‌ام می‌کنی…

سر آخر، واپسین تکه را با هم سهیم می‌شویم

همین تکه‌ی آخر چه خوشمزه است،
تُرد و آبدار

و از بوسه مالامال می‌شویم.

لب‌هایمان را به هم گره زده تا در اکنون یکی شوند

عطش تشنگی هنوز در ما زبانه می‌کشد

سوار بر دوچرخه‌ای بر راه
مال‌رو جنگل

لب چشمه‌ای می‌رسیم

در آنجا دو پیرزن با سگ‌هایشان را می‌بینیم

و غرش قطاری که از کنارمان چه
شتابان می‌گذرد.

بر سینه‌ی تپه‌ای ماهور، جایی می‌یابیم

و آنگاه، آرامِ آرام، رام می‌شویم تا آستانه‌ی طمع

آرام و رها، به درگاه خواهش و لذت می‌رسیم!

آرام و عریان به ابتدای مرز خواب…

و من خود را به دست رویا می‌سپارم:

برای این شروع،

مرا بسنده است که در اندیشه قطعه‌ای
موسیقی باشیم

با ترانه‌ای ساده

و خنیاگری که از گلویش به
وسعت جهان فریاد برمی‌آرد:

(آه، مرا وارهید، ای جان من…)

صدایش به هیچستان هم نمی‌رسد.

طفلی خود را به آغوشم انداخته و با حالتی افسونگرانه‌ای مرا می‌گوید:

(هیس… سکوت کن! تا حکایتی
را برایت بازگویم!)

و این حکایت مرا بسنده است
برای آغازیدن.

کبوتری بر هره‌ی ایوان خانه نشسته

سر به زیر بال‌های پنبه‌ای خود برده

همین گرمی زیر بال‌هایش

ما را بسنده است برای شروعی
تازه.

بیتوته کرده جنگی ویرانگر در
میان ما

و از ترس خندخنده‌های ریز، خواب در چشمانش شکسته.

به پرواز درآمدن و چرخیدن
همین خندخنده‌ها و شوق‌ها

بسنده است ما را

برای در آشتی زیستن.

پانوشت:

۱ـ انفال، اشاره به یک واقعه تاریخی در کردستان عراق دارد که در زمان صدام حسین و به دستور مستقیم او، طی عملیات‌هایی منسجم و پی‌درپی، ارتش عراق به روستاهای کردنشین یورش برده و بنابر آمار رسمی سازمان ملل متحد ۱۸۲ هزار کرد زنده‌به‌گور شدند. از آن موقع بسیاری از هنرمندان و شاعران در آثار خود به این واقعه، هر کدام به شکلی، به آن پرداخته‌اند.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب