غزل
همخانهٔ تنهایی، همسایهٔ بارانم
مست از غم پاییزی، در فکر بهارانم
احساس قفس با من، در گوشهٔ این دنیاست
پر ریخت مرا یارا، از دوری یارانم
انگشت تلنگر را از شیشهٔ دل بردار
آیین شکستن را، من آینهدارانم
در خود سپری دارم، در اوج توانایی
تا نشتر غمها را، هر لحظه بتارانم
چون شیر در این جنگل، سلطان دل خویشم
در بیشه و در میدان، سردار سوارانم
میگریم و میجنگم، از برج غرور، اما
با دشمن رو در رو، یک تن به هزارانم
یک تن به هزاران؟ نه، یک شیر و هزاران مور
یک جان و هزاران تن، ایرانی ایرانم!








دیدگاهتان را بنویسید