پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

فراموشی – مهناز جُندی

«فراموشی»

می‌گه می‌شه فلان قطعه رو تو اینترنت برام پیدا کنی؟ می‌گم حتماً. براش پیدا می‌کنم. چشم‌هاش برق می‌زنه، مثل دختربچه‌ها ذوق می‌کنه:
ـ مرسی، پدرم این رو می‌نواخت و ما با صدای ویولون‌سل می‌خوابیدیم و گاهی با همون از خواب بلند می‌شدیم…

یه چیزهایی هم می‌گه به هلندی، متوجه نمی‌شم.

دراز می‌کشه و غرق می‌شه تو نت‌ها.

من می‌رم حیاط که ادامهٔ مقاله‌ام رو بنویسم.

از گوشهٔ چشمم نامه رو هم می‌بینم. بی‌قرارم؛ انگار تو دلم رخت می‌شورند. می‌رم سیگارم رو بردارم، چشمم بهش می‌افته که غرق لذت هست، بی‌اختیار گریه‌ام می‌گیره.

اون هیچی از دنیای من نمی‌دونه.

می‌شینم یه گوشه، نگاش می‌کنم و سیل اشک جاری می‌شه.

صدای موسیقی قطع شده. چشماش رو باز می‌کنه و چشمش به من می‌افته.

می‌گه:
ـ چی شده، چرا گریه می‌کنی؟

می‌گم:
ـ تینی، چرا زندگی این‌همه سخته!

می‌گه:
ـ چی!؟

باز تکرار می‌کنم.

می‌گه:
ـ چون که مجردی، باید یه مرد خوب بیاد به زندگی‌ات…

می‌گم:
ـ من کسی رو نمی‌شناسم اینجا.

می‌گه:
ـ باید با ژاکوبین صحبت کنم، تو رو به یکی از مهمونیاش دعوت کنه، یا هم باید بری ورزش کنی.

می‌گم:
ـ آره، ورزش خوبه، شنا رو دوست دارم.

می‌گه:
ـ نه، باید بری به یک ورزش گروهی ثبت‌نام کنی. می‌دونی من شوهر اولم رو تو بازی اوکی پیدا کردم. اون تو آمستردام بود و من تو یک دهکدهٔ کوچیک زندگی می‌کردم. تو بازی آشنا شدیم و ازدواج کردیم….

می‌گم:
ـ مشکل من مرد نیست. به‌طور کلی پرسیدم.

می‌گه:
ـ آهان، جنرااال. خب، خیلی چیزها دست ما نیست، پس باید قبول کنیم…

ادامهٔ حرف‌هاش رو نمی‌شنوم…

می‌گم:
ـ می‌ترسم از درد، از سرطان، از سرطانِ درد.

شوک می‌شه…

می‌گه:
ـ چی…

می‌گم:
ـ هیچی، ولش کن.

می‌گه:
ـ تو مریضی؟

دستپاچه می‌شه، می‌گه:
ـ باید زنگ بزنم به دخترها… باید بری اورژانسی عمل…

هی می‌پرسه و می‌پرسه…

ـ دکترت کیه؟ ببینم آزمایشت رو.

عینکش رو می‌زنه و می‌گه:
ـ خوبه، دکتر هم هلندیه…

باز می‌پرسه:
ـ وقت گرفتی؟

صداش می‌لرزه. می‌دونم ناراحت شده.

می‌گم:
ـ چیزی میل داری، چایی یا شراب؟

می‌گه:
ـ چری، لطفاً.

کاغذ رو ازش می‌گیرم و می‌رم آشپزخونه. از پنجره بیرون رو نگاه می‌کنم. غم تو دلم سنگینی می‌کنه. سیگارم رو برمی‌دارم و می‌رم حیاط، روشن می‌کنم…

برمی‌گردم. برای اون چری، برای خودم شراب می‌ریزم.

می‌گم:
ـ بفرما.

می‌گه:
ـ مرسی.

و با خنده می‌گه:
ـ سلامتی، santé.

می‌شینم روی مبل.

می‌گه:
ـ شام قراره چی بخوریم؟

آه می‌کشم و می‌رم سیگار دوم رو می‌کشم!


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب