پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

ماهی- از واهرام ماردیروسیان- ترجمه: آنی هُوسِپیان

ماهی

از: واهرام ماردیروسیان

ترجمه: آنی هُوسِپیان

روی پل، کنار نرده‌ها، روی صندلی‌های گرد و بلندی که بر پایۀ‌ای بلند می‌چرخند، نشسته بودیم و چشم‌هایمان به پایین بود و از مردم آن‌جا حرف می‌زدیم و زیر پاهایمان رودخانۀ عمیقی جریان داشت. تپه‌ای با دامنه‌ای سبزپوش از کرانۀ راست تا لب آب فرود آمده بود و خانه‌های چوبیِ تک‌ طبقه‌ایِ رنگ‌باختۀ کرانه چپ، میان درختانی که به جنگلی انبوده گسترده می‌شد، به‌چشم می‌آمدند.

«بیشتر عمرشان ماهیگیر بودند»؛ مردی که سمت چپم نشسته بود این را گفت و اکنون در خاطرم نیست که بود.

من به حرف آمدم، «آن روزها در رودخانه حتماً ماهی‌های بیشتری بوده و زندگی نسبتاً آسوده‌ای داشتند».

«اکنون، اما، نزدیک به صد‌سالی می‌شود که ماهیگیری را کنار گذاشته‌اند».

«چرا؟». از حرفش بسیار متعجب بودم. من ماهی را دوست داشتم، با آنکه هیچ‌گاه شیفتۀ ماهیگیری هم نبودم.

مرد سمت راستم ترکی بود که انگار درست از قلب قرون وسطای بیرون آمده باشد به حرف آمد، «تا رودخانه از ماهی پر شود». بعد از این حرفش دقیق‌تر به رودخانه‌ای که دیگر مردابی شده و کلی نیزار وعلف‌زار‌های بلند دوره‌اش کرده بودند، نگاهی انداختم. پیدا بود زمان زیادی از آخرین باری که اهالی سری به رودخانه زده بودند، گذشته است. من گمان کردم اکنون دیگر رودخانه پر از ماهی شده؛ ماهی‌هایی که با فراخ‌بال لالوی علف‌ها شنا می‌کنند؛ حتی برای لحظه‌ای چشم‌گرداندم تا شاید جنب‌وجوشی در آب ببینم و درست در همین لحظه مرد سمت چپی دستش را طرف بید بلند کرانۀ چپ رودخانه دراز کرد. بر فراز شاخه‌های بید بلند ماهی‌ای بال‌بال می‌زد، «نگاه کنید؛ ماهیِ پرنده».

او همین را گفت.

بال‌بال‌زنان و آرام‌آرام ماهی اوج گرفت و خیلی زود رسید بالایِ سرمان، من هم دستم را بی‌اختیار دراز کردم و گرفتمش.

ماهیِ عادی متوسطی بود؛ تقلای چندانی هم نمی‌کرد، ازاین‌رو، انگشتانم را کمی شل کردم و به آن دو هم نشانش دادم و دیدم که از دهان تا انتهای باله‌اش شکمی خمیده ندارد. مسافر ترک گفت: «معجزه است، دربارۀ این ماهی پیش‌تر شنیده بودم». اما آن تنها یک ماهی بود، نه‌چندان بزرگ تا چند نفری را سیر کند و هیچ مایل نبودم تا با این ظاهر عجیبش، نگهش دارم. خواستم همان‌جا رهایش کنم که ناگهان متوجه شدم به پوست دست راستم چسپیده؛ تلاش کردم تا با دست چپ انگشتان دست راستم را از بدن ماهی جداکنم. اما، فایده‌ای نداشت. ماهی به کف دستم چسپیده بود و با تمام قوا من را طرف رودخانه می‌کشید. پاهایم را محکم روی زمین فشار دادم و با حرکتی تند ماهی را از دستم جدا کردم و تا به خود بیایم دیدم چسپیده به شلوارم و دوباره با همان نیرو دارد من را طرف آب می‌برد.

نرده‌هایِ پل آن‌جایی که روی صندلیِ بلند و گرد نشسته بودم، کوتاه بود و کافی بود کمی خم شوم تا جانم در خطر باشد. پس با صدایی نه‌چندان گیرا کمک خواستم، «کمک کنید».

درست همان دَم مسافر ترک با انگشتان چون چنگک خم شده و دست‌وپا می‌زد تا ماهی را از شلوارم جدا کند.

آن مسافر بخت‌برگشته کله‌ای پر از موهای درهم پیچ‌وتاب خورده‌ای داشت که نصف صورتش را می‌پوشاند؛ و اگر ماهی به موهایش می‌چسپید! دیگر هیچ راهی برایش باقی نمی‌ماند.

نویسنده، شاعر و روزنامه‌نگار معاصر ارمنی است که ۱۹۵۹، در گیومری متولد شد. او از چهره‌های شناخته شدۀ ادبیات ارمنی پس از فروپاشی شوروی به شمار می‌رود. واهرام مارتیروسیان در آثارش با طنز تلخ، نگاه انتقادیِ اجتماعی و روایت بحران‌های انسان معاصر شناخته می‌شود. از مهم‌ترین آثار او می‌توان به رمان «لغزش» اشاره کرد. آثار او به چندین زبان ترجمه شده‌اند و جایگاه ویژه‌ای در ادبیات معاصر ارمنستان دارند. از این نویسنده تا کنون هیچ اثری به فارسی ترجمه نشده و این نخستین‌بار است.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com