نوشتهی: خالد رسولپور
( احتمالا در سال ۱۳۸۰ – با کمی تغییر)
*
۱
راه، رازی ناگشوده بود.
ما لب بر گونهی آوار نهاده،
در جرنگاجرنگِ گوشوارهها
خواب میشدیم
و در بوسهی طویلِ ویرانی
آفتاب را
بر سرانگشتهای کوچه
میساختیم.
ابرهای شکسته
به خوابمان میآمدند
و ما کاغذمچالههای خیس را
هیچگاه نمیدیدیم
که از لای پردههای توریِ بادزده
میآمدند و رُفته میشدند،
پاره میشدند.
۲
پدر
دو دوست داشت:
یکی،
بنّایی که گنبدِ قندانهایمان را میساخت
و چایمان همیشه بوی نماز میداد.
دیگری،
شاعری که زیر تختهسنگهای حیاط
دنبالِ کرمهای قافیه میگشت.
و گربهام
که شامّهی ویرانش بوی مرگِ موش میداد
هر شب
با دهانِ حیاط (که از پشت بام به شکلِ یک دُم بود)
دندانهایش را
در خیالِ موشهای خانه فرو میبُرد.
۳
راه، رازی ناگشوده بود.
و چشمهای مادر
همیشه خاکآلود.
مادر لطیف بود
ـ پدر میگفت: همچو «آه» ـ
و صندوقهایش
همیشه پُر از میخک و قرآن.
خانه
پُر از کوچه بود
و مادر
از انبوهِ کوچههای خانهمان
بلوز میبافت
با نقشِ گربه و موش.
ما بچه بودیم و خانه بزرگ بود.
۴
از آوارگوشها
گوشواره میروئید
و صدا
تنها
جرنگاجرنگِ طلا و غضروف بود.
خدا
ردِّ پایی بود
که از سقفِ زیرزمین
تا آسمانِ حیاط میرفت.
آفتاب میپوسید.
ابرها میپوسیدند.
و راه
رازی ناگشوده بود
تا بر سرانگشتهای کوچهها بخشکیم.
۵
ما بچه بودیم.
لبهایمان را
گاه ابرها به بازیِ باران میگرفتند
و گاه
زمین بر آوارهای خود میفشرد.
باد
بر بسترِ دروازهی بزرگِ حیاط
همخوابِ لولاهای زنگزده بود
رعد و برق
در هزارتوی کوچههایی که مادر دور انداخته بود
آب میشد
و ما هر شب
به خوابِ نطفههایمان میگریختیم
تا در فردای بعد
به دنیا نیاییم.








پاسخی بگذارید