رضا آغاز، نویسنده ۲۹ ساله اهل افغانستان. او پیش از این با داستان کوتاه «دنیای مردهها» موفق به کسب مقام سوم در “جشنواره ادبی-هنری زخمهای جنگ” شده و با داستان کوتاه «الف مثل اَباس» مقام اول مسابقه داستاننویسی «A Thousand Voices: Afghanistan Short Story Competition » را به دست آورده است.
«دمِ دروازهی آپارتمان که رسید، دروازه باز شد و یک خانم بیرون آمد. سلام کرد و رضا سر تکان داد. دروازه را گرفت تا بسته نشود. منزل اول، جلوی دروازهی خانهشان رسید. دست راستش را داخل جیب شلوارش برد. بیرون کشید و دست چپش را داخل جیب دیگر شلوارش انداخت. دست در جیب، یک لحظه ایستاد. رفت روی راهپلهای که کنار دروازهی واحد آنها بود و به منزل دوم و سوم میرفت، نشست. سیگاری روشن کرد. سرش را به نردههای راهپله تکیه داد و به دروازهی واحدشان خیره شد.
منزل اول یک واحد داشت. در فضای باقیمانده، یک موتر کرولای مدل ۲۰۰۰ صاحبخانه و چند موتر و بایسکل پارک شده بود. بیشتر شبیه اتاق نگهبانی پارکینگ بود؛ اتاقی که به باریکهی تردید میماند، ولی یک واحد کامل.
لایترش را با قوطی سیگار در دست گرفته بود. همان لایتری بود که دیروز، وقتی خسوربرهاش کپسول گاز را برمیداشت، رضا رفته بود و آن را از روی گاز برداشته بود. همان باعث شد خسوربرهاش صدا بزند:
«زهره، اینجه بیا. بیا نشان بده چه چیزا مالِ تو اس؟»
زهره در راه آمدن از اتاق نشیمن به آشپزخانه جواب داد:
«تمام چیزای آشپزخانه.»
زنش، یعنی زن سابقش، از اتاق نشیمن وارد آشپزخانه شد. خسوربرهاش نگاهی به رضا انداخت. رضا مثل تنهی درخت خشک در باد تکان نمیخورد و نگاهش به دروازهی باز خانه بود. خسوربرهاش کپسول را برداشت. زهره آمد، جعبهی چنگال و قاشق را گرفت و بیرون برد.
مازدا بیرون دروازهی واحد، رو به عقب ایستاده بود. راننده که روی مازدا کپسول را پیش کمد جابهجا میکرد، گفت:
«امونجه بانین، مه داخل اینی بوجی میمانم.»
وقتی آنها بیرون بودند، رضا جک شیشهای آب خالی را که روی اُپن بود برداشت و وسط کتابها گذاشت. کتابها بیرون اُپن، روی موکت، مثل خشتهایی در اندازههای مختلف اما از پشت مرتب، چیده شده بودند. میان بستهبندیهای داخل کارتن و وسایل داخل بوجیهای آرد که روی کف خانه مثل سنگهای قبرِ روستایی، بزرگ و کوچک، کنار هم قرار داشتند، تنها چیزی که هنوز نظم داشت همان کتابها بود. تقریباً هر هفتاد، هشتاد جلد روی هم چیده شده بود و تعدادشان به هشتصد جلد یا کمی کمتر میرسید.
همانجا در آشپزخانه ایستاده بود و به خسوربرهاش، موقع بلند کردن لوازم آشپزخانه، نگاه میکرد. زهره در اتاق نشیمن مشغول جمع کردن لباسهایش بود. رضا داخل اتاق نشیمن رفت، ساک پشتیاش را برداشت، زیپش را باز کرد، داخلش را نگاه کرد و دوباره بست. ساک را آورد و روی اُپن گذاشت.
«چه کار میکنی؟ کتاب اس!»
خسوربرهاش ردیف دوم کتابها را که تازه بلند کرده بود کنار ردیف اول، روی کف خاکی اتاق گذاشت؛ جایی که گوشهی موکت را از زیرش بیرون کشیده بود.
«موتر ایستاد اس.»
رضا یکی از کتابها را از روی خاک برداشت و نگاهش کرد: «اخلاق ـ اسپینوزا». خاکش را با دست تکاند. به کتابهای دیگر که روی خاک افتاده بودند نگاه کرد، بعد کتاب را لای خاکهای روی سیمان رها کرد.
آمد روی لبهی موکت که تا نیمه از روی زمین برداشته شده و گوشهاش در دست خسوربرهاش بود. روبهرویش ایستاد. خسوربرهاش با دست به ردیف دیگر کتابها که هنوز روی موکت بودند زد و چند کتاب افتادند. مرد میانسال و درشتهیکلی بود که موهای پیش سرش ریخته بودند.
«بد کدی که خودت موکت ره از زیر اینا نکشیدی. برو که بیازو حوصله ندارم.»
رضا جلوتر رفت و روبهروی او ایستاد. قدهایشان برابر بود، ولی رضا کمجان مینمود. به چشمهایش نگاه کرد. خسوربرهاش گوشهی موکت را رها کرد، دستهایش را به کمر گرفت و نگاهش کرد. رضا با دو دست به سینهی او زد.
زهره تند از اتاق نشیمن آمد. برادرش که با آن ضربه عقبتر رفته بود، دوباره پیش آمد، اما زهره با صدایی که به جیغ میماند گفت:
«چه گپ شده؟»
رضا به او نگاه کرد. حولهاش را تا کرده و در دست گرفته بود. همانطور ایستاد و نگاهش کرد.
زهره به برادرش گفت:
«تو برو وسایلهای او اتاقه ببر… اونو چمدانِ باز ره بان.»
رضا رفت و به اُپن تکیه داد. زهره حولهی تاشدهاش را روی اُپن، کنار رضا، گذاشت. از نیمرخ به او نگاه کرد و رفت نصف ردیف اول کتابهای روی خاک را برداشت و روی اُپن گذاشت. با صدایی که بیشتر به حرف زدن با خود در تختخواب میماند، گفت:
«خو اول کتابها ره یکجای بان، بعد موکت ره بکش.»
رضا شنید، اما بدون اینکه نگاه کند از کنار اُپن رفت و داخل آشپزخانه شد. سیگاری روشن کرد و کنار روشویی روی پا نشست. به دیوار تکیه داد.
زهره کتابهایی را که برادرش ریخته بود برداشت و منظم روی همان ردیف گذاشت. چند ردیف دیگر را هم آورد و روی اُپن گذاشت. خم شد تا ردیف دیگری بردارد که چشمش به جک خالی میان کتابها افتاد؛ به پهلو افتاده بود.
ایستاد و به رضا نگاه کرد که نیمرخش دیده میشد. سیگار لای انگشتان رضا بود. سرش را به دیوار تکیه داده، دستش را روی زانویش دراز کرده و به سقف خیره شده بود.
زهره گوشههای جمعشدهی موکت را دوباره کشید تا مثل سابق پهن شود. کتابها را از روی اُپن برگرداند و روی موکت گذاشت. دستهایش را به شلوارش پاک کرد، حوله را از روی اُپن برداشت و سرش را پایین انداخت. رفت داخل اتاق نشیمن.
رضا همچنان به سقف آشپزخانه خیره بود. صدای زهره را شنید:
«موکت ره هیچ نیار.»
سیگارش تمام شد. یک خانم با یک بچه از راهپلهها پایین آمدند. خانم سلام کرد. رضا بلند شد و گفت:
«سلام.»
از راهپله بالا رفت و منزل سوم، خانهی صاحبخانه، در زد.
از اتاق نشیمن رد شد. رضا همانجا ایستاد و به چارچوب دروازهای که از اتاق نشیمن به سمت آشپزخانه میرفت تکیه داد. صاحبخانه زنی تقریباً پنجاهساله، درشتاندام و عینکی بود.
«انشاءالله که یک خانهی بهتر از اینجه گیر آوردین.»
رضا به صاحبخانه نگاه میکرد. زن شیر آب روشویی را باز کرد و گفت:
«یک دستمال ظرفشویی ندارین؟»
رضا جواب نداد.
«آقا رضا، یگان حوله یا پارچه.»
رضا رفت داخل اتاق. میان کتابهایش را نگاه کرد. زن عینکی به اطراف اتاق و آشپزخانه نگاه کرد:
«یگان پلاستیک هم درست اس.»
رفت داخل حمام و دستشویی که هر دو یک دروازه داشتند و راهشان از آشپزخانه بود. شیر دستشویی را باز و بسته کرد و شیر حمام را باز گذاشت. برگشت داخل آشپزخانه.
«کلِ چیز ره بردین. چرا کتابا و ای موکت ره هم بار نزدین؟»
رضا از روی طاق کلکین، یک پلاستیک خالی برداشت و به زن داد.
«نشد.»
زن با پلاستیک سوراخهای روشویی را بست و شیر را باز کرد. رفت و شیرهای ظرفشویی را که قبلاً باز گذاشته بود، بست.
«شما دانشگاه ره خلاص کدین؟»
«سال آخر.»
زن عینکی سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. پلاستیک را با انگشتانش فشار داد تا سوراخهای روشویی را ببندد.
«مستأجر قبلی تمام لولهها ره بند کده بود. مه هم چک نکدم. آخر که مستأجر جدید آمد، مجبور شدم پانزدهصد به لولهبازکن بتم… رنگ خو خوب اس، اونه خودش دیده میشه.»
رضا ساکش را از روی اُپن گرفت و رفت داخل اتاق نشیمن. روی طاق کلکین نشست، از جیبش پیسه درآورد و شمرد. همان ۴۵۰۰ افغانی بود که صبح همان روز از طلافروشی برچی سیتی سنتر گرفته بود.
طلافروش اولی گفته بود ۵۰۰۰ افغانی، اما وقتی بِلِ خریدش را خواست، رضا گفته بود ندارد. در دکان دومی، کنار میز شیشهای ایستاده و دست چپش را روی لبهی میز گذاشته بود. به حلقهاش روی ترازو نگاه میکرد.
«بدون کاغذ خرید، البته به شما برنخوره، دزدی حساب میشه.»
تقتقِ انگشت طلافروش روی ماشینحساب را شنید. به رد باریک و سفیدرنگی که حلقه روی انگشتش گذاشته بود و با رنگ گندمی پوستش نمیخواند نگاه کرد. دستش را دراز کرد تا حلقه را از روی ترازو بردارد که طلافروش گفت:
«خیره، دگه جایا دو سه هزار بیشتر نمیخره. مه تو ره چهار و نیم میتُم.»
پیسه را داخل جیبش گذاشت. گوشیاش را بیرون کشید و برای شریف نوشت:
«یک اتاق مجردی برایم پیدا کو، رفیق.»
پیام را خواند و بعد پاک کرد.
ساکش را باز کرد. یک گودی پاندای کوچک بیرون کشید. لکهی سرخ بزرگی روی سفیدی گونهی پاندا بود. به آن خیره شد. از جیب ساکش یک تخته گولی ترامادل بیرون کشید که سه تا در آن مانده بود. یکی را کف دستش ریخت، در دهان گذاشت، لحظهای آب دهانش را جمع کرد و قورت داد. تخته گولی را در جیبش گذاشت.
به پاندا نگاه میکرد که زن عینکی گفت:
«چیقه ناز. نینی گودی خوده نبرده؟»
رضا به زن که روبهرویش ایستاده بود نگاه کرد.
«میبرم.»
زن از جلوی رضا کنار رفت و به دیوار اتاق نشیمن دست کشید.
«اینی خانه هم رنگ کدنی اس.»
رضا به او نگاه کرد.
«رنگ کدنی؟»
«ها ویی، اینه بیا.»
رضا بلند شد. انگشتان دست راستش را به دیوار سفید کشید و نگاه کرد. سر هر سه انگشتش سیاه شده بود. چیزی نگفت. انگشتانش را به کف دستش مالید و همانجا روی پا نشست و به دیوار تکیه داد.
زن عینکی گفت:
«دودِ ذغال بسیار زود روی دیوار میشینه… از همی خاطر، ما خودمان بخاری برقی گرفتیم.»
به رضا نگاه کرد. کنار دیوار روی پا نشسته بود و به گودی پاندا نگاه میکرد.
«یک چیز بگویم؟ ناراحت نمیشین؟»
رضا به زن که داشت به سقف نگاه میکرد، نگاه کرد. زن نگاهش را به او برگرداند و خودش ادامه داد:
«او شب، همو شب ماه پیش که بری کرایه خانه آمده بودم، نینی ره بد زدی.»
کاملاً رو به رضا کرد.
«او هم سرِ یک چپه کدنِ جک آب.»
رضا از کنار زن عینکی به ساختمان روبهرو خیره شد که از کلکین بیپردهی اتاق نشیمن دیده میشد. شبیه بچهی چهار پنج سالهای بود که با صدای حرف زدن از خواب بیدار شده، اما میان آدمهای دورش مادرش را نمیبیند و به یکی خیره میشود.
زن عینکی کنار رفت و کلکین را باز کرد.
«بعد از او، چند بار شما ره دیدم، خواستم بگویم اما نتانستم. مه اینه سه برابر تو سن دارم، بریت میگم که زندگی اوقه ارزش نداره. آب خشک میشه؛ اشتباه بچه هم اوقه ضرررسان نیس و از یاد میره. مگم دل سیاه میمانه.»
به رضا نگاه کرد. رضا آب دهانش را قورت داد و سرش را پایین انداخت. زن لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:
«البته دَ خانه، ای گپا پیش میایه.»
رضا بلند شد و رفت کنار روشویی. آب از روشویی سرریز کرده و تمام کف آشپزخانه را گرفته بود. بوی گند کمکم در فضا میپیچید.
لحظهای به کف آشپزخانه نگاه کرد. تخته ترامادل را از جیبش بیرون آورد، یکی دیگر به دهان گذاشت و با آبی که از شیر روشویی میرفت قورت داد. بعد شیر آب را بست.
زن عینکی آمد:
«واااا، اینه! گفتم که اینی رقم میشه.»
بینیاش را با گوشهی چادر گرفته بود و به کفشور آشپزخانه نگاه میکرد؛ آب بیحرکت روی آن ایستاده بود.
رضا رفت، گودی را داخل ساکش که روی طاق کلکین اتاق نشیمن بود گذاشت و زیپش را بست. دروازهی خانه را باز کرد و رفت روی راهپله نشست.
صدای زن عینکی میآمد.
اعلان دریافت پیامک گوشیاش سه بار به صدا درآمد. بار چهارم گوشی را نگاه کرد. شریف بود:
«رفیق، امشب عروسی بچهکاکایم اس.»
«هر دوی تان با یانگه دعوت استین.»
«مه وقت نکدم که کارت ره بیارم.»
«وقتی که حرکت کدین، زنگ بزن که مه پیش تالار برایم.»
**پایان**
حمل، ۱۴۰۵








پاسخی بگذارید