پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

سه‌شنبه صبح، کنتیش تاون- مترجم سمیره حنائی

نویسنده: کوین بری (Kevin Barry)

دو زن ایرلندیِ نزدیک به هشتادسالگی، جین می‌نوشیدند و به پرده‌ی عظیم زمستان نگاه می‌کردند: بخش گرفته و دلگیر کنتیش تاون، اواخر صبح. باران تیزی با باد می‌آمد و می‌رفت و آسمان دسامبر گرفته و سنگین بود.

«با این چیزا داری جونتو کف دستت می‌ذاری.» آنی گفت.

«با فرکننده‌ی مو؟» تِس با تعجب گفت.

«سیل موریارتی نصف بالای گوش چپش رو سوزوند. همین هفته‌ی پیش رو می‌گم. داشت برای مراسم خاکسپاری آماده می‌شد.»

«خاکسپاری؟ کی مرده که سیل بیچاره مونده؟»

«برادرش… سیریل بود؟ چارلی؟»

«سیریل بیچاره!» تِس گفت. «نمی‌شناختمش. قلب بود؟ موریارتی‌ها هیچ‌وقت از بابت قلب و این‌جور چیزا خیلی قوی نبودن.»

«قلب نبود.»

«ریه؟»

«ریه هم نبود.» آنی گفت. «تصادف کرده بود، درواقع. تراژدی.»

«تصادف؟!» تِس فریاد زد.

«با یه دلیورو توی خیابون اصلی دالستون تصادف کرده بود و سرش قطع شده بود.»

«آدم نه روزش رو می‌دونه، نه ساعتش رو!»

«تازه، چارلی رو می‌گم؛ بیچاره فقط رفته بود برای ویپش مایع بخره.»

«بهتر نبود همون سیگار رو می‌چسبید؟ مگه اینو توی مرکز بهداشت نمی‌گن؟ دست‌کم به سیس منگن که اینو گفته بودن.»

«دیگه برای اون دیر شده، نه؟»

«سیریل بیچاره.» تِس آه کشید. «نه روزش رو می‌دونست، نه ساعتش رو.»

آن‌ها در طبقه‌ی اول یک ردیف خانه‌ی به‌هم‌چسبیده نشسته بودند. کمی بیشتر از نصف خانه‌های این ردیف حالا جنتریفای شده بود. خانه‌ها سه طبقه روی یک زیرزمین داشتند و هرکدام هشت پله‌ی سرخوش و شیب‌دار تا در ورودی‌شان بالا می‌رفت. شوهر مرحوم آنی، جری، که گچ‌کار معروف محل بود، این خانه را سال ۱۹۷۴ به قیمت ده شیلینگ و یک تخم‌مرغ ترشی خریده بود. چند خانه‌ی آخر این ردیف هنوز به آپارتمان‌های کوچک تقسیم نشده بودند، اما آجرکاری‌شان آینده‌ی درخشانی داشت. حالا یک‌درمیان، زوج‌های جوان و لاغر و دراز با لباس‌های نازک و پشمی از اینجا رد می‌شدند و با صورت‌های کوچولوی هراسان‌شان به بالا نگاه می‌کردند؛ با چشم‌هایی مثل چشم‌های مرغ‌های دریایی گرسنه. زن‌ها جرعه‌جرعه کورک درای‌شان را می‌نوشیدند، کمی هم به آن اضافه کرده بودند، و به بیرون نگاه می‌کردند ــ

«اینم از این، داره میاد.» آنی گفت. «حواست هست؟»

«که حواسم هست! وای، چه خوش‌تیپ شده!» تِس با ذوق گفت.

«تِیدی همیشه خودش رو درست و حسابی تحویل می‌ده.» آنی با غرور گفت.

منظورش خواهرزاده‌اش، تِیدی، بود که در طبقه‌ی همکف خانه زندگی می‌کرد. خودش بچه نداشت و بیشتر از آنچه جا داشت، محبت برای بخشیدن داشت. تِیدی حالا اواخر پنجاه‌سالگی‌اش بود و آخرین کازانوای خانواده؛ فقط کمی به سمت غرب لنگ می‌زد. داشت با تلفنش حرف می‌زد و حسابی از کوره دررفته بود و هم‌زمان کلیدش را توی قفل در می‌چرخاند.

«پس کجا بوده؟»

«واقعاً دلم نمی‌خواد بگم، تِس.»

«از زیر زبونت بکشم؟»

«اوه، نمی‌تونم.»

«بگو دیگه…»

«خب… با یه زن پیر توی ارلز کورت می‌پریده، مگه نه؟»

«زن‌های پیر توی ارلز کورت!» تِس فریاد زد. «هیچ‌وقت فکر خوبی نیست.»

صدایشان از پایین می‌آمد ــ معلوم بود تِیدی باز در یکی از همان موقعیت‌های خودش گیر افتاده. صدایش بالا و لرزان شده بود و تقریباً داشت سر تلفن داد می‌کشید، درحالی‌که با شدت وارد آشپزخانه‌ی زیر آن‌ها شد…

«من نمی‌تونم واقعیتِ تو باشم، دورین!» غرید.

«دورین؟» تِس گفت. «من که از صدای اسمش هم خوشم نمیاد. تِیدی این روزها چه‌کار می‌کنه؟»

«کار می‌کنه؟ تِیدی؟» آنی نگاهش را پایین انداخت. «این دوتا کلمه رو توی یه جمله آوردی؟»

خواهرزاده‌اش حالا روی پله‌ها بود و با همان الگوی کمی نامنظم قدم‌هایش بالا می‌آمد؛ آن نیم‌ضربه‌ی نرم و کشیده‌ی پای لنگش را می‌شد شنید ــ از روی همین می‌فهمیدی تِیدی دارد می‌آید.

«بیت‌کوینش چی شد؟ همون بساط قدیمی و مزخرف؟» تِس پرسید.

«نپرس.» آنی گفت. «اینم از خودش…»

تِیدی ــ هنوز خوش‌تیپ، با بینی عقابی ــ وارد اتاق شد و با تلخی با گوشی‌اش ور میرفت. سال ۱۹۸۳ آمده بود اینجا، با همان مدل موی Echo and the Bunnymen، و هیچ‌وقت یک ذره هم چاق نشده بود. آنی معتقد بود اعصابش تمام چربی بدنش را می‌سوزانند؛ اعصاب تِیدی هم از جنس ژله بود.

«اوضاع عاشقانه‌ات چطوره، تِیدی؟» تِس سرخوشانه پرسید.

«پیچیده‌ست، تِسی.» گفت. «شما دوتا اینجا چه‌کار می‌کنید؟ یا باید بپرسم؟»

«اوه، می‌دونی دیگه.» آنی گفت. «داریم دنیا رو سروسامون میدیم، مگه نه؟»

«سیل موریارتی نصف بالای گوش چپش رو سوزونده.» تِس گفت.

«کار بی‌موردی بوده.» تِیدی گفت.

«صبحونه چیزی خوردی؟» آنی پرسید.

«دقیقاً کجا، خاله؟»

«فقط پرسیدم، تِیدی.»

«برای کریسمس آماده‌ای، تِیدی؟» تِس پرسید. «ذوق داری؟»

«نمی‌تونم صبر کنم.» تِیدی گفت.

تیدی با اضطراب رفت سمت پنجره و به آسمان زمستانی خیره شد، انگار همه‌ی جواب‌هایی که لازم داشت هزار یارد آن‌طرف‌تر، جایی در آسمان، پنهان شده بودند. زن‌ها از گوشه‌ی چشم و با نگاه‌هایی که انگار سال‌ها تجربه پشتشان بود، براندازش کردند.

«پس آنتونی رفته بیرون؟» تِیدی پرسید.

«بیرون؟» آنی گفت. «پسره هنوز از رختخوابش هم بیرون نیومده، مگه نه؟»

«اوه، چه تنبلِ عوضی‌ای!» تِیدی فریاد زد. «قرار بوده از ساعت ده‌ونیم پایین ماندارین داک باشه!»

«پایین داک، تِیدی؟»

«قرار بوده برای یه سوسیس‌رول همکاری کنه.»

«اوه.» آنی گفت. «امروز بود؟»

منظورشان پسر تِیدی بود، آنتونی، بیست‌وسه‌ساله، که در زیرزمین زندگی می‌کرد؛ یا آن‌طور که در جامعه‌ی هیپ‌هاپ چاک فارم می‌شناختندش، آنتون تای اَدووکیت.

«اوه، چه تنبلِ تن لشی.» تِیدی زیر لب گفت و دوباره از در بیرون زد و با عجله راهی زیرزمین شد. آنی صورتش را درهم کشید. تِس پرسید:

«چطور روی یه سوسیس‌رول همکاری می‌کنن؟»

«آرتیزاناله دیگه، مگه نه؟» آنی گفت. «پایین داک؟ اونجا سوسیس‌رول روز دارن. خلاق‌های محلی هم می‌رن یه دستی توی کار سوسیس‌رول می‌برن. همکاری دیگه، مگه نه؟»

«آنتونی چه فکری داره؟»

«انار و ملاس.» آنی گفت.

«خاک به سرم!» تِس گفت.

«داک قبلاً یه میخانه‌ی قدیمی و نسبتاً خوب بود.» آنی گفت. «حالا شده پر از این جوون‌های شیک‌پیکِ سبیل‌دار.»

«منو یک ماه یکشنبه هم نمی‌تونی از دستشویی بکنی بیرون.» تِس گفت.

سه ضربه‌ی محکم بالای سرشان طنین انداخت. هر دو قیافه گرفتند، ابرو بالا انداختند و جرعه‌ای از جین‌شان نوشیدند.

«اوه‌اوه.» آنی گفت.

«اوه‌اوه.» تِس گفت.

ضربه‌ها را مری کیت، مادر آنی، با عصای محکمی بر کف چوبی طبقه‌ی سوم کوبیده بود. نودوهفت سالش بود و آن بالا، در بلندای خانه، یک قدم دیگر به بهشت نزدیک‌تر. ضربه‌ها یعنی کمی آرامش، کمی سکوت، کمی احترام، اگر زحمتی نیست؟ مری کیت تازه از یک خواب خیلی شیرین بیرون آمده بود. حالا یکی از همان سرزدن‌های کوتاه به خودش را تجربه می‌کرد. از این تجربه مبهوت بود.

این اواخر زیاد خواب بالی‌واگان را می‌دید. بالی‌واگان و اطرافش را. بوی نمک دریا، از این جور چیزها. خواب گوسفند و دشت و صخره و کلاغ. آفتاب کم‌رمق زمستانی روی دشت. همسایه‌های قدیمی.

سال ۱۹۴۶ آمده بود اینجا. هنوز سه هفته نشده بود که برای مراقبت از نوزادها در رویال فری مشغول شده بود که یک روز پت جکسون، اهل انیستیمون، را دید که در خیابان استرود گرین داشت یک بیل را شیر می‌داد.

آن روز تازه از اتوبوس محل کارش پیاده شده بود. داشت بی‌خبر و معصوم مثل بره در خیابان راه می‌رفت، اما پت جکسون همان‌جا ایستاده بود و با لبخندی بازیگوش و کمی هوس‌انگیز نگاهش کرد؛ و بعد معلوم شد چه خواننده‌ی فوق‌العاده‌ای است ــ آن مرد می‌توانست در یک ساعت مشخص از شنبه‌شب، کلمه‌ی« dreamer» را پنج‌هجایی بخواند.

برای اینکه بفهمید چه‌طور می‌خواند، باید خودتان آنجا می‌بودید.

در همین حین، پایینِ زیرزمین، آنتون تای اَدووکیت روزش را با زدن یک زوت شروع کرده بود ــ یک نخِ یک‌نفره‌ی ناقابل ــ و وقتی پدر پیرش با سینه‌ای آتشین و حسابی آشفته از پله‌ها پایین ریخت، خودش از قبل کمی نشئه بود.

«می‌دونی ساعت لعنتی چنده، آنتونی؟!»

«خودتو آروم کن، بابا.»

«قرار بوده از ساعت ده‌ونیم پایین ماندارین داک باشی!»

«این‌قدر خودتو حرص دادن برای شیره‌ی معده‌ات خوب نیست، داداش.»

«این یه فرصت بازاریابی باارزش بود، آنتونی! این روزها مردم برای سوسیس‌رول جلوی داک صف می‌کشن! خیلی هم طرح موفقی بوده!»

«آره، ولی دنیا که وای نمی‌ایسته، مگه نه، بابا؟ بشین، یه کومبوچا بخور، توی لحظه زندگی کن.»

«من سردرد می‌گیرم، آنتونی!»

«می‌دونم، پیرمرد. پس بشین و روی نفس کشیدنت تمرکز کن… می‌خوام چند تا نفس عمیق و حسابی از شکمت بکشی بالا.»

«من تحت فشار زیادی هستم! این قضیه‌ی خونه…»

«آره، می‌دونم، بابا. می‌دونم، عزیز دلم.»

دو طبقه بالاتر، آنی و تِس به این نتیجه رسیدند که یک جرعه‌ی آخر از کورک درای بخورند؛ بالاخره بعید بود همین یک جرعه کارشان را به گورستان بکشاند.

در همان لحظه، نوار باریکی از نور نیمه‌جان از آسمان ظهر افتاد و آنی را به یادها برد و دوباره شروع کرد درباره‌ی جری، شوهر بیچاره‌اش، حرف زدن؛ درباره‌ی زوال آهسته و نهایی‌اش، و اینکه همه‌چیز از چشم‌هایش شروع شده بود.

«اوه، آخرهای کار واقعاً حالش خوب نبود، تِس، مگه نه؟ منظورم چشم‌هاشه.»

«چشم‌ها.» تِس آه کشید.

«یکی‌ش رو بگم.» آنی حالا لبخند می‌زد. «یه داستانی که خودش تعریف می‌کرد؟ مال اواخر کارش بود. یه بعدازظهر رفته بوده طرف‌های تافنل پارک، اونجا براش مثل سرزمین بیگانه بوده، یه کاری هم با باتری ماشین داشته و اصلاً نمی‌دونسته کجاست و چیکار باید بکنه. یه ساعتی وقت داشته. توی خیابون راه می‌ره. وارد یه ساختمون می‌شه. می‌ره سمت پیشخوان، آرنج‌هاشو می‌ذاره روش و می‌گه… »یه جین‌وتونیک می‌خوام، اگه لیمو دارید یه قاچ هم بندازید توش.» بعد یارو که پشت پیشخوان بوده چی می‌گه؟»

«خب؟» تِس گفت.

«این بانکه، آقا. احتمالاً باید دو در اون‌طرف‌تر رو امتحان کنید.»

«جری بیچاره. چشم‌هاش بود، مگه نه؟»

«چشم‌ها.» آنی تأیید کرد. «دیگه اصلاً نباید اون موقع رانندگی می‌کرد.»

«انگار همین‌طوری کم نگرانی توی خیابون‌ها نداریم.» تِس زیر لب گفت. «با این دلیوروها؟»

بیرون، روی ردیف خانه‌ها، تِیدی بی‌وقفه قدم می‌زد و ویپ می‌کشید؛ بدون کت، وسط سرمای استخوانی و خاکستری، و دوباره داشت با گوشی‌اش وارد یک جلسه‌ی اضطراری می‌شد. استخوان گونه‌های بافتنی‌اش از اضطراب زوزه می‌کشیدند. مدام از روی شانه برمی‌گشت و به خانه‌ی قدیمی و عظیم پشت سرش نگاه می‌کرد…

… و از طبقه‌ی آخر، مری کیت هم زیر نظرش داشت. با لطف خدا توانسته بود خودش را به حالت نشسته دربیاورد. با خودش فکر کرد: اوه، این تِیدی واقعاً یکیه که باید حواست بهش باشه، مگه نه؟ یه چیزی در کتف‌هاش بود؛ یک چیز غیرقابل‌اعتماد.

حالا مزه‌ی گل‌های آلاله را در دهانش حس می‌کرد ــ انگار داشت آن‌ها را می‌جوید، با اینکه می‌دانست نباید این کار را بکند ــ و پدرش مثل سایه‌ای تند و گذرا بالای سرش بود، دست دراز می‌کرد تا بلندش کند، و ناگهان سبکی عجیبی بود وقتی پاهایش از زمین جدا می‌شد، حسی شبیه سر خوردن در هوا، و بعد صدای ضربه‌ی باران روی پنجره آمد، مثل مشت‌مشت میخ که به شیشه پرتاب شوند. دوباره به بیرون نگاه کرد، اما آن مرد لاغر، تِیدی کالینین، دیگر از نظرش ناپدید شده بود.

یک طبقه پایین‌تر، تِس دست کوچکش را مشت کرد و سه بار محکم روی استخوان سینه‌اش کوبید، انگار داشت سوگندی می‌خورد.

«فکر کنم جین داره دوباره برمی‌گرده بالا.» تِس محرمانه گفت. «این چیزیه که تازگیا متوجهش شدم. با این جینِ مزخرف.»

«یعنی پایین رفته… از راه اشتباه؟» آنی گفت.

«آره!» تِس فریاد زد. «بعد از یه راه دیگه برمی‌گرده بالا که بیاد عذابم بده!»

«می‌تونی همیشه بری سراغ ودکا، ولی… می‌دونی درباره‌ی ودکاها چی می‌گن، تِس؟»

«بگو؟»

«می‌گن ودکا دختر رو شیطون می‌کنه، مگه نه؟»

«شیطون؟ اوه، دیگه برای شیطنت از این حرف‌ها گذشته، آنی. واقعاً می‌گم.»

پایینِ زیرزمین؟ اوضاع از این قرار بود: آنتون تای اَدووکیت خودش را از رختخواب کند، یک ماست فرانسویِ شیک را بلعید، چند تا نسپرسو را بالا انداخت و حالا خلاقیتش زده بود به سیم آخر. روی لپ‌تاپش بیت‌های آروم و بم می‌ساخت و با ایرلندیِ دست‌وپا شکسته درباره‌ی قحطی سیب‌زمینی رپ می‌کرد. حسابی جو گرفته بودش، راستش. یک زوت دیگر هم زده بود و کمی نشئه بود و حالا دیگر واقعاً رفته بود توی حال‌وهوای قطعه. درواقع حسابی احساساتی شده بود. اشک‌های درشت از روی فک‌های پسر پایین می‌غلتید. هشتگ: احساساتی .

*بلک ’۴۷؟ اون دیگه واقعاً یه فاجعه‌ی تراژیک بود، داداش.

چند روز پیش یک تکه از صدای مری کیت را با Voice Memos ضبط کرده بود و حالا فکر می‌کرد یک‌جوری صدایش را روی قطعه بگذارد. هر چی که داشت درباره‌اش حرف می‌زد. یه چیزی درباره‌ی یه صخره و یه کلاغ.

اما حالا پدر پیرش دوباره لنگ‌لنگان از پله‌ها پایین می‌آمد و بینیِ پیر و کارت‌بازش را از لای در سرک کشید و آنتون از پرپر زدن عصبی بینی‌اش فهمید که هنوز آرام نشده.

«این همون کارشناس قیمت‌گذاریه که اومده بود.» تِیدی با لحنی پچ‌پچی گفت؛ از آن لحن‌هایی که یعنی قرار است داستانی دربگیرد. «حالا دیگه یه رقم هم داده. می‌گه رقم قطعیه.»

«قطعی‌ش یعنی چقدر؟»

«برای این خیابون؟ یک‌وسه دهم. حتی بدون بازسازی.»

«خاک به سرم!» آنتون تای اَدووکیت گفت. «یک‌وسه دهم؟ همین‌جوری؟»

«همین‌جوری.» تِیدی گفت.

آسمان عوض شد. باران دوباره هجوم آورد و به همان سرعت هم گذشت. بعد پرتوهای بلند آفتاب روی آجرها افتاد و رنگ‌های خاکی‌شان را گرم و زنده نشان داد. برای نیم‌لحظه، همه‌ی پنجره‌ها در آتش طلایی آفتاب زمستانی می‌سوختند.

این قرار بود آخرین دسامبرشان در این ردیف خانه‌های قدیمیِ کنتیش تاون باشد. نیم قرن را در اینجا گذرانده بودند، این خانواده‌ی گسترده: مگوایرها و کالینین‌ها و اوشی‌ها، آن‌هایی که با ازدواج به خانواده پیوسته بودند و آدم‌هایی که همین‌طوری سر و کله‌شان پیدا شده بود، دوستان و آشنایان، کارهای دم‌دستیِ تازه‌واردها، قدیمی‌های جورواجور.

روزهای سختی هم بوده، شب‌های دیرهنگامی هم. صبح‌هایی با اتفاق‌های عجیب‌وغریب. سرزدن‌های نیمه‌شبی هم. خنده، البته؛ آوازخوانی، عشق‌بازی. مرغ بریان و بطری‌های نوشیدنی گازدار. کلی تلویزیون دیدن. و همه‌ی آن باقیِ باشکوه ماجرا. بله، به‌زودی تمام می‌شد؛ اما هنوز برای مدتی، زندگی در آنجا می‌جوشید و ادامه داشت ــ

در آشپزخانه، تِیدی دوباره پای گوشی بود، این بار با لحنی نرم و مهربان، و از دورین می‌پرسید زیر آن لباس سرهمی چه پوشیده. پایینِ زیرزمین، آنتون تای اَدووکیت داشت برای یک قطعه تمرین می‌کرد که قرار بود به‌عنوان مهمان در آن اجرا داشته باشد؛ قطعه‌ای از اولین نوار کاست رفیقش، ایگوانا جک، که قرار بود از سوی Urgent Bastard ReKordz منتشر شود. آنتون عقیده داشت قرار است ایگوانا جک را بترکاند و بگذارد توی جیبش. «قرار بود رسماً جنایت باشه، داداش ــ یه کشتار تمیز.»

در طبقه‌ی آخر، در حالی که فرشته‌ها بالای سرش معلق بودند و موج‌ها بر ساحل نورث کلر فرود می‌آمدند، چشم‌های مری کیت مگوایر به بالای حدقه‌هایش برگشت و فقط سفیدی چشم‌هایش دیده می‌شد ــ مثل عروسکی کوچک و قدیمی از جنس چینی، به بالش‌ها تکیه داده بود ــ اما پس از لحظه‌ای غیبت عجیب و مرموز، چشم‌هایش دوباره پایین آمدند و با فکری خوش که ناگهان به سرش زده بود، مثل فُک دریایی صدایی از خودش درآورد: بهار به‌زودی از راه می‌رسید و همه‌ی دشت‌ها دوباره به سبزی اسکناس می‌شدند.

یک طبقه پایین‌تر، بعد از مذاکرات طولانی، بعد از مذاکره درباره‌ی خودِ مذاکره، تِس بالاخره کوتاه آمد و گفت ــ خب، باشه، بیار ــ و یک جرعه‌ی آخر از کورک درای خورد. آنی هم بعدش کمی تونیک به آن اضافه کرد. لیوان‌هایشان را به هم زدند.

«فکر کنم امشب یه چیزی واسه خودم درست کنم.» تِس گفت.

«سنگ تموم بذار، تِس.» آنی گفت.

«شاید یه چیزی از کتاب آقای اتولنگی.»

«اوه، این مرد با یه نخود چه کارها که نمی‌تونه بکنه!» آنی گفت.

«محشره.» تِس گفت.

—

*بلک ۴۷: اشاره به سال ۱۸۴۷، اوج قحطی بزرگ ایرلند در میانه‌ی قرن نوزدهم.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com