پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

مسافر-آقاونی گریگوریان-ترجمه: آنی هُوسِپیان

مسافر

از: آقاونی گریگوریان

ترجمه: آنی هُوسِپیان

«ضربان نداره»؛ پژشک این را نوشت و رو‌به پرستار ادامه داد، «قوم‌وخویشی ندارد؟ خبرشان کنید».

امروز، دیروز بود و تنها خویشاوندم نازیک که درست تا این لحظه نزدیک به پانزده‌بار آن هم با صدای رسا ابراز تاسف کرده که چرا کلاً من را می‌شناسد. البته دور از ذهن هم نبود؛ چراکه، بر پیشانیِ نازیک آشکارا نوشته شده بود «زجر کشیدن». حالا بالای سرم ایستاده؛ اشک‌هایش واقعی‌اند و این عجیب و بیش‌ازحد انتظار من است (یا شاید این وضعیت جدیدم من را این‌طور بدبین کرده).

رفت آشپزخانه و شمارۀ جایی را گرفت و پچ‌پچ‌کنان صحبتش را شروع کرد. من گردنم را به طرفش کشیدم تا از حرف‌هایش چیزی دستگیرم شود و برای نخستین‌بار این بی‌حرکتی و حالت آرامم برایم ناخوشایند بود. با‌این‌همه، جمله‌ای را از حرف‌هایش شنیدم، «نه. اصلاً نباید بیایی. بدبختی که این خدانشناس سرم آورده کم است، حالا مردم در این هاگیرواگیر بگویند که این همه کم بود، معشوقۀ نازیک هم آمده». و میان گریه‌هایی که خودش خفه‌شان می‌کرد گفت «باشه»، و گوشی را گذاشت.

حالا من تا بی‌نهایت وقت دارم، دیگر برای هیچ‌چیز و هیچ‌جایی هم عجله‌ای ندارم (البته نتیجۀ عجله‌ام را دیدیم)؛ و این وسط تنها چیزی که آرامش افکارم را برهم می‌زند، ماریانوش ساکنِ ساختمان بغلی است. همان مایرانوشی که از تمام مسافرانی چون من که راهیِ آن دنیا هستند درست از بدو ورود به خانه‌شان پرسشی یکسان دارد: «آخه چه کاری بود که با خودت کردی؟» و باید اقرار کنم که با شنیدن پرسش دومش خنده‌ام را به زور نگه داشتم: «تو این روز آفتابی کجا می‌خواستی بروی؟ عجله‌ات برای چه بود آخه؟».

واقعاً هم عجله‌ام برای چه بود؟!

مایرانوش خانم جان اما، من عجله‌ای نداشتم. تو باید این را از آن راننده بپرسی که تیر چراغ‌قرمز و قد یک‌متروهشتاد من، به هیچ‌جایش نبود. احتمالاً زنش صبح اول‌وقت که هنوز شوهر جانش از خانه بیرون نزده بود، قهوه‌اش را به کامش زهر کرده؛ چرا؟ چون شب گذشته روی صفحۀ گوشیِ شوهرش ناخواسته شاهد پیام‌های زنجیره‌ای پر قلب از طرف یک ناشناس، بود؛ و دنبالۀ این زنجیر قلب‌ها می‌رود و می‌رود تا می‌رسید به همانی که باید از او بپرسی که عجله‌اش برای چه بوده!

صدای وزوز مگسی که روی سقف نشسته بود بلند شد و مستقیم سمت بینی‌ام آمد. آخ که چقدر بی‌فکری کردم که به پنجره‌ها توری نزدم؛ این دیگر تقصیر خودم است، قبول دارم. البته ناگفته نماند در موارد دیگری هم من کم تقصیر ندارم. حالا دیگر آن مگس می‌تواند راحت بیاید و به حسابم برسد.

نازیک کشوها را زیر‌ورو می‌کرد و بعد هم صدای خش‌خش کاغذ یا همان خش‌خش شمردن اسکناس به گوشم خورد. آه نازیک بیچاره که من چقدر کور بودم و ناسپاس. قلبم واقعاً یک جوری شد. از شب گذشته اگر قلبم نایستاده بود درست همین دَم که نازیک را با این حال دیدم از جا کنده می‌شد؛ حتی مگس را هم فراموش کردم.

دوباره نازیک آمد بالای سرم.

«قوم‌وخویش خودت صبح از راه می‌رسند. الکی نیست که می‌گن مال صاحب را صاحب می‌برد مال بی‌صاحب را گرگ. اصلاً بگو تا بدانم درودهات را ول کردی آمدی به این شهر صاحب‌مرده که که چی بشود؟ داییِ خدابیامرزات را که دق مرگ دادی؛ اما، حالا حداقل داری می‌روی پیشش». به عکسی که روی کمد بود نگاهی انداخت و دوباره چشم‌هایش را برگرداند به من: «عصبانی می‌شود؟ بشود! بگذار همه‌چیز را ول کند و بلند شود بیاید؛ درست همان‌طور که من را ول کرد و تو را با خودش برد، حالا هم بلند شود بیاید دنبال من. اما، فکر نکنی که منِ نازیک دست‌وپا‌چلفتی‌ام ها! خیلی هم آبرومندانه راهیت می‌کنم». دوباره اشک مثل چی از چشم‌هایش راه افتاد و دیدم که در طول یک روز کیسه‌های زیر چشم‌هایش پُف کردند و تیره شدند و بعد هم به‌یاد آوردم صبح اول‌وقت که ازخانه بیرون می‌زدم و در را پشت‌سرم بی‌مبالات محکم می‌کوبیدم، صدای نازیک را می‌شنیدم که درخواب‌وبیداری غرمی‌زد: «بی‌خدا آخه این در با تو چه کرده که این‌طور می‌کوبیش». حالا من ماندم و خدای من؛ آن هم درست رو‌به‌رویِ هم و همۀ کارت‌هایمان هم روی میز است و هیچ‌چیزی برای پنهان‌کاری نداریم و قرار هم نیست تا روی چیزی سرپوش بگذاریم. درحقیقت تمایلی هم برای این کار ندارم.

اکنون در برابر این روشنایی بی‌نقض همه‌چیز نمایان شده و من حیران مانده‌ام که چه‌طور در تمام این بیست‌ویک‌سال من دیوانۀ مه بودم؟ شاید همین احساس به مه باعث سرگیجه‌های گاه‌وبی‌گاهم بوده باشد؛ اما، چه حیف، این روشنایی زیبایی را که اکنون می‌بینم، نمی‌توانم برای کسی بازگو کنم. آدم‌ها درآخرین شبی که دراین دنیا هستند نمی‌دانم چه رویاها و تصاویری می‌بینند. حالا هم یاد آن زن مو قرمزی افتادم که چندروزِ پیش در یکی از مشروب‌فروشی‌های شهر دیدمش. یک دلربای آتشین که با تحقیر از من رو برگرداند و ناپدید شد. وای حالا هم به جای آن زن ناگهان یاد میوه‌های خشک و آجیل‌هایی افتادم که مادر گوهاریک، هم‌کلاسی‌ام، در خانه‌شان درست می‌کرد و گوهاریک هم مشت‌مشت در جیب فرم مدرسه‌اش می‌ریخت و من بعد از زنگ آخر در تمام راه تا رسیدن به خانه‌مان  مثل چی می‌جویدم و گوهاریک هم خشک و صاف و بی‌حرف درست به چشم‌هایم زل می‌زد. اکنون فقط نامش را به‌خاطر دارم البته آن هم برای آن میوه‌های خشک و آجیل‌های عالی و خوشمزۀ مادرش. از روستایمان هم چندان چیز دندان‌گیری به یاد ندارم؛ تنها گوشه‌ای از آن راهروِ خانۀ عمویم گریش، که تخت‌خواب و کشوی کوچک لباس‌هایم آن‌جا بودو البته که درخانوادۀ عمویم، من عمو صدایش می‌کردم اما هیچ نسبت خونی با او نداشتم، این‌ که بی‌دعوت و ناگهانی سرو‌کله‌ام پیدا شده بود از مدت‌ها پیش به‌دست زن‌عمویم ملان، با کمک نظریۀ «لک‌لک‌ها»، برایم روشن و ثابت شده بود. برای همین هم روزها به درختان سپیدار روستا با تعظیم سلام می‌کردم؛ چراکه، به این باور بودم حتماً یکی از همین لک‌لک‌های نشسته بر درختان سپیدار، من را آورده و جلویِ خانۀ عمو گریش گذاشته است.  

در روز فارغ‌التحصیلی‌ام مشخص شد که دایی‌ای هم دارم آن هم در کجا؟ پایتخت. پس دایی‌ام نامه‌ای فرستاد که «اگر می‌خواهی درس بخوانی این آدرس خانه‌یمان است، نازیک هم درست مانند بچۀ خودش حمایتت می‌کند». یا نامه دیر رسید یا من دیر خواندمش؛ به‌هر‌حال، تا جمع‌وجور کنم و راه بیفتم دایی‌ام بلیت یک‌طرفۀ آن دنیا را خرید و پر کشید. پس ماندیم ما؛ من و زنِ دایی‌ام، نازیک. زن‌عمو ملان از رفتنم خوشحال بود؛ و هنوز خانه‌شان بودم که روتختی‌ِ قدیمی‌ام را دور انداخت و یک تروتازه‌اش را رو کرد. من هم ناراضی نبودم و نازیک هم از ترس عکس دایی، که بی‌چون‌وچرا دست بالای کمد نگه‌اش می‌داشت، یا شایدم هم برای یاد دایی‌ام، انصافاً هیچ‌وقت نگذاشت تا گرسنه و بی‌پناه بمانم. از اول پاییز تا آخر تابستان در پلی‌تکنیک درس می‌خواندم و در ساعاتی که کلاس نداشتم سراغِ تک‌تک دختر‌های کلاسم می‌رفتم و حسابی دلبری می‌کردم. دخترها هم شیفته‌ام بودند و دوستم داشتند؛ ولی خب یک‌روز دوروز بیشتر نمی‌تواستم دورام بیاورم و ولشان می‌کردم. تابستان‌هایم چند روزی در روستا می‌گذشت، از این خانه به آن خانه سرک می‌کشیدم و عصرها زیر سایه‌های درختان سپیدار می‌نشستم. دربارۀ پدرومادرم هم هیچ‌وقت چیز روشن و دقیقی دستگیرم نشد؛ روستایی‌ها یا واقعاً چیزی نمی‌دانستند یا به‌عمد نمی‌گفتند. نازیک هم از دایی‌ام یکی دو چیز نامفهوم به‌درد‌ نخور شنیده بود که آن هم چیزهایی که در کشف و رمزگشایی‌های کدهایِ ژنتیکی‌ام تغییر چندانی ایجاد نمی‌کرد؛ و البته که تعظیم و سلام من با لک‌لک‌های روستایمان در تابستان‌ها همچنان بی‌کم‌وکاست برقرار بود.

*

وقتی زنگ در را زدند، نازیک در را باز کرد؛ عشق است دیگر، کاریش نمی‌شود کرد. بنده‌خدا نصف‌شب از جایش بلند شده و آمده این‌جا.

من از جای تازه‌ام در جایگاه مردگان حدس می‌زدم که نامش باید گوگو باشد؛ اما، نه وازگن بود. «حیف شد» و این نخستین چیزی بود که گفت و بعد روی صندلی کنار‌م نشست؛ نازیک هم نشست کناردستش، «می‌دانی پسر خیلی خوبی بود، باهوش به فکر پیشرفت». ابتدا کمی شک برم داشت که منظورش منم یا نه؛ و از آن‌جایی که در این خانه مردۀ دیگری درکار نبود، یقین پیدا کردم که دارد دربارۀ من حرف می‌زند. پس چشم‌هایم را همچنان بسته نگه داشتم تا از تعریف‌هایش لذت ببرم: «آره خب کَمکی دیوانه بود، ولی در این دوروزمانه کی دیگر دیوانه نیست! واقعاً جای بچه‌ام بود، هامو پیدایش کرد، اما بنده‌خدا عمرش کفاف نداد تا پسر را ببیند». من به‌شدت مشتاق بودم تا داستان را ادامه بدهد تا شاید به پدرومادرم برسد، حداقل امروز، قبل از رفتنم، چیزی از آن‌ها بفهمم.

روبه وازگن کرد: «به‌نظرت هامو را خواهد دید؟» «عقلت سر جایش است؟»، وازگن بعد از گفتن این جمله از جایش پرید، صدایش در کل خانه پیچیده بود و وقتی دیدی که نازیک دارد می‌لرزد، دست‌هایش را گرفت و آرام‌تر ادامه داد: «پس چه که می‌بیند و حسابی هم هوایش را خواهد داشت. حالا تمامش کن. چایی داری تا بخوریم؟ بس است دیگر، بالای سر این بچه نشستیم و یک‌ریز حرف می‌زنیم، برویم آن طرف کمی آرامش داشته باشد؛ هرچه باشد راهی پیش رویش است که باید برود تا به مقصد نهایی‌اش برسد» و با همین حرف‌هایش صدای گریه‌های نازیک بلندتر و بلندتر شد.

بالاخره نازیک راضی شد و رفتند آشپرخانه و با رفتنشان گربه‌اش از فرصت به دست آمده استفاده کرد و با جستی خودش را به من رساند. نام قشنگی داشت، کاتی، وقتی نازیک سرحال بود کاتیوشا صدایش می‌کرد و روزهایی هم که عصبانی و دمغ بود کِت. کِت در آن روزها آرام و بی‌حرکت در گوشه‌ای می‌نشست و بعد کم‌کم خودش را به نازیک نزدیک می‌کرد و در نهایت هم حسابی خودش را به او می‌مالید تا نازیک تسلیم شود و دلش به‌رحم بیاید و سر و دمش را نوازش کند و دوباره کاتیوشا صدایش بزند. کاتی، حالا دمش را بالا گرفته و در تلاش است تا خودش را یک‌جورایی بکشد تا به صورتم برسد که وسط کار نظرش تغییر می‌کند و روی پاهای عقبش می‌نشیند و خرخر می‌کند و من نمی‌دانم این حالتش برای دلسوزی است یا پشیمانی.

از این‌که این همه دراز کشده بودم دست‌ها و پاهایم خواب رفته و کرخت شده بود؛ اما افکارم نه! تازه افکارم داشت زنده می‌شد و به‌تاخت می‌رفت و بی‌آن‌که مزاحمتی برایشان داشته باشم، دارند زندگیم را موشکافانه تحلیل و بررسی می‌کنند. آن‌ها حالا دارند داده‌هایی را محاسبه می‌کنند و حسابی همه‌چیز را به‌هم‌ریخته و قاطی کرده‌اند؛ اعداد با بالا‌وپایین می‌کنند، جمع می‌زنند، از هم کم می‌کنند و در تلاش‌اند تا قانعم کنند که به‌هر‌روی، بیست‌وشش‌سال از زندگی‌ام، آن هم اگر ادامه داشت را باید در خواب می‌گذراند، دست‌کم سه‌سالش برای خورد‌وخوراک می‌رفت، ده‌سال را هم بی‌چون‌وچرا در محل کار هدر می‌دادم و تازه بعد از آن کمِ‌کمش یک ماهی هم برای رسیدن به خانه باید در انتظار اتوبوس می‌ماندم. چه‌کسی می‌داند، شاید هم واقعاً همه‌چیز همین‌طوری پیش‌ می‌رفت. آخرای کار، حوالیِ همان دهۀ پنجاه زندگیم با بسته‌بندیِ شیک و مرتب همۀ حساب‌وکتاب‌هایم را کف دستم می‌گذاشتند؛ البته اگر سرنوشت در دهۀ بیست تنها در چند ثانیه من را آن دنیا نفرستاده بود. اما، از تمام مواردی که کمی پیش در ذهنم فهرست‌وار شمردم، تنها روابط عاشقانه و بوسه‌های گرم و سوزان را می‌توانم علامت بزنم که یعنی به اندازۀ کافی انجام داده‌ام و حسابی هم از پسش برآمده‌ام و این تنها کشفِ امیداوار کنندۀ من در طول این بیست‌چهار ساعت بود.

برای این‌که پاهایم از کرختی خلاص شوند، کمی کشیدمشان، کتی هم فیسی کرد و با دمش شمع بزرگ روشن را زمین انداخت. با این صدا نازیک از آشپرخانه خودش را هراسان به اتاق رساند و کنارم دوباره گریان ایستاد؛ اما وازگن باز آرامش کرد که دیگر دیر وقت است باید به خودش استراحت بدهد و فردا روز سختی در پیش دارد؛ و خودش یک شیشه ودکا آورد، «افسوس که فرصت نشد تا با هم آشنا شویم. می‌توانستم به سلامتی زندگی با هم چیزی بزنیم». کمی از لیوانش نوشید و ساندویچ سوسیس‌اش را گاز زد، «داداشم خواهشاً من را ببخش، بارسا بازی دارد؛ حتماً من را درک خواهی کرد و از من ناراحت نمی‌شوی که نتیجۀ بازی را ببینم نه؟ سریع خاموشش می‌کنم». نتیجه سه‌ بر یک بود. وازگن نتیجه را دید و دوباره لیوانش را پر کرد و این‌بار به افتخار بارسا نوشید و طبق قولش تلویزیون را خاموش کرد و چند دقیقه که گذشت صدای خروپفش بلند شد. یک‌ جورایی این غربیه به دلم نشست. همین غریبه‌ای که در مهم‌ترین و آخرین شب زندگیم در این دنیا کنارم به خواب رفته و صدای خروپفش را دارم می‌شنوم. حالا هم سه لک‌لک از‌ِ روستایمان یکی‌یکی آمدند، کنارم نشستند و به من سلام کردند؛ اما، لک‌لک سوم برای مدت زمانِ زیادی به چشم‌هایم زل زد.

*

فردا حتما زن‌عمو ملان کنار زن‌دایی نازیک می‌نشیند و پیش از راهی کردنم حسابی از من می‌گویند و تعریف می‌کنند. زن‌عمو ملان برای نازیک از آن روزی می‌گوید که برای چیدن توت‌های نارس رفتم بالای درخت  و افتادم و زانویم در رفت، اما، یک قطره اشک هم نریختم. نازیک هم در نوبت خودش از روزی که دانشگاه را تمام کردم می‌گوید که چقدر به من افتخار می‌کرد و به‌رویم نمی‌آورد. عمویم گریش هم خاموش می‌ایستد و دست هرکسی که می‌آمد و می‌رفت می‌فشارد. دوست‌هایم هم می‌آیند، جلوی ساختمان می‌ایستند و شوخی‌های بی‌مزه می‌کنند. چند نفری هم که نه برای من بلکه برای کاری دیگر به شهر آمده‌اند، سر راه سری هم به من می‌زنند. حتی گوهاریک هم می‌آید؛ کنارم می‌ایستند و دوباره خشک و بی‌صدا به چشم‌هایم خیره می‌شود. راستی چشم‌هایم عسلی است.

احساس سبکی می‌کنم و این احساس برایم عجیب است. هوا تا چند دقیقه دیگر روشن می‌شود؛ اما، حیف که دیگر نمی‌توان به کسی بگویم که برای نخستین‌بار در زندگیم پس از برد بارسا قلبم نه تندتر زد و نه کند‌تر؛ و من از دیروز در پیِ اتفاقی مضحک در بیست‌ویک‌سالگی برای همیشه متوقف شدم.

دستم را برای آخرین‌بار در جیبم بردم و مشتی میوۀ خشک و آجیل پیدا کردم. راضی بودم؛ چراکه، تا رسیدنم به مقصدِ نهایی کفایت خواهد کرد. ‌


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com