پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

برای لقمه‌ای نان- رضا باقری

با هزار بدبختی و قرض‌وقوله، برای اولین بار یک ماشین ژیان دست‌دومی خرید. علی، برادر کوچک‌ترش، تا ماشین را دید گفت:

“چه ماشین قشنگی، حسین!”

حسین گفت:

“راست می‌گی؟”

علی گفت:

“فکر می‌کنی قسط وام رو می‌تونی بدی؟”

حسین تمام ذوقش را فراموش کرد و چیزی نگفت.

علی گفت:

“یه ضبط‌صوت هم بخری خوبه!”

حسین گفت:

“دلت خوشه!”

علی گفت:

“تو که خیلی آهنگ فرهاد رو دوست داری!”

حسین گفت:

“هرکه بامش بیش، برفش بیشتر. از کجا چهارصد تومن بیارم یه ضبط‌صوت بخرم؟”

علی شش سال از حسین کوچک‌تر بود و کلاس دهم دبیرستان درس می‌خواند. گفت:

“یکی از دوستام گفته برادرش یه ضبط‌صوت از یه ماشین دیگه دزدیده، خیلی هم خوشحاله. وقتی می‌آد اونو با خودش ببره، صدای ضبط رو بلند می‌کنه، آهنگ‌های مرضیه رو می‌ذاره، می‌رن جاده کن، با صدوشصت کیلومتر سرعت حرکت می‌کنه، صدای ضبط رو تا آخرش بلند می‌کنه، می‌گه چه کیفی می‌ده!”

حسین نقش برادر بزرگ را بازی می‌کرد، برادر بزرگ هم بود، ولی اصلاً فکر نمی‌کرد برادرش از این حرف‌ها بلد باشد. گفت:

“بازم رفتی با این عن‌وگوه‌ها رفیق شدی؟”

علی کمی صدایش را پایین‌تر آورد و گفت:

“برا خودت می‌گم، نمی‌خوای نکن. اصلاً همه از هم می‌دزدند. مگه تو چقد حقوق می‌گیری؟ خب حقت هستش که یک ضبط‌صوت داشته باشی یا نه؟”

“ولی نه از مال دیگرون؟ اونا هم با بدبختی پول درمی‌آرن.”

علی پیراهن سیاهی بر تن داشت. مثل کلاغ به این پا و آن پا می‌پرید. چشم‌هایش را تیز کرد. به نظرش حسین گرسنه می‌آمد. خودش هم گرسنه بود، ولی در خانه چیزی نبود تا بخورند. گفت:

“خب حالا یه دور می‌بری منو بگردونی؟”

حسین درجه‌دار ارتش بود. هر روز صبح ساعت پنج از خواب بیدار می‌شد، می‌رفت ارتش، نامه‌های صدتا یک غاز می‌نوشت. همه یک معنی داشتند: از فرماندهی فلان، به فرماندهی فلان، طبق دستور فلان و نامه فلان باید فلان شود، امضاء. بعد باید فرمانده که یک ستوان سوراخی، یعنی یک ستوان سه بود، آن را با کبر و غرور چک می‌کرد، از فاصله بین ویرگول و کلمه آخر ایراد می‌گرفت، روی نامه را خط می‌کشید و به حسین برمی‌گرداند تا دوباره آن‌گونه که او گفته است بنویسد. بعد مثل لاشخور که روی شاخه‌ای نشسته و دنبال طعمه می‌گردد، منتظر می‌شد تا حسین نامه را بیاورد، دوباره آن را چک می‌کرد و اگر نمی‌توانست ایرادی الکی بگیرد، با تمام فخر و غرور آن را امضاء می‌کرد و به‌سوی حسین می‌فرستاد.

حسین خود را برای نگاهبانی از نامه آماده می‌کرد، مثل مال مردم که باید از آن مواظبت کرد. تکه‌کاغذ را با احتیاط داخل پاکت می‌گذاشت و جایی می‌گذاشت که نامه‌های دیگر را گذاشته است. آن‌قدر از آن‌ها مراقبت می‌کرد تا گروهبان لاغراندامی با بی‌حالی تمام نزد او می‌آمد و از او می‌پرسید نامه‌ای هست. حسین با بی‌تفاوتی و عقده‌ای خاص، به نامه‌بر زیردست دستور می‌داد:

“تکون بده خودت رو! اونجاست، مواظب باش گم نشه. اونایی که محرمانه هستش می‌دی دست فرمانده‌ها، اونایی که عادی هستند می‌دی دست گروهبان‌ها، اونایی که خیلی محرمانه هستند، می‌بری می‌دی منشی تیمسار فرمانده. مواظب باش وقتی می‌ری تو باید در بزنی، همین‌جوری سرت رو نندازی بری تو!”

“نه قربان، بار اولم که نیست!”

“وقتی بهت دستور می‌دم نباید جواب بدی! بگو چشم!”

“چشم قربان!”

“قربان هم نگو، قربان مال فرمانده‌ها هستش، باید بگی چشم همین، نه بیشتر نه کمتر!”

“چشم!”

“می‌تونی بری!”

این روال کار حسین بود که خوشحال بود از این کار. هر روز با وجود سختی و مشقت زیاد آن را با خوشحالی انجام می‌داد و دل‌خوشی‌اش همان چشم گفتن نامه‌بر بود!

رو کرد به علی و گفت:

“می‌خوای از رانندگی من ایراد بگیری؟”

علی گفت:

“نه به خدا!”

“باشه، اگه می‌خوای یه دور بزنیم، برو سوار شو!”

حسین تازه تصدیق گرفته بود، هنوز میزان کلاچ گرفتن و گاز دادن را به‌خوبی نمی‌دانست. با هر بدبختی‌ای بود، ماشین به حرکت درآمد. تا خیابان سلسبیل رانندگی کرد. علی صد بار به او گفت جلو را مواظب باش، عقب را مواظب باش، سمت راست را، سمت چپ را. عجیب بود که در هر حال علی همیشه حق داشت و حسین، ضمن این‌که همان کار را می‌کرد، به علی پرخاش می‌نمود که تو حواس مرا پرت می‌کنی و نمی‌گذاری رانندگی کنم.

در یک جا مغازه‌ای ماهی‌فروشی بود. علی به‌سرعت به حسین گفت:

“یه خورده اینجا نگه دار، من یه کار دارم، برمی‌گردم!”

حسین نگه داشت. علی به‌سرعت پیاده شد و به سمت مغازه رفت. سر صاحب مغازه شلوغ بود. مشتری‌های زیادی آنجا در حال خرید بودند. پنیر تبریز روی سبدی قرار داشت که دم دست بود. علی مثل کلاغ تکه‌ای نسبتاً بزرگ را در مشت خود نگه داشت و به‌سرعت از آنجا دور شد. به سمت حسین رفت و در ماشین را باز کرد. حسین دست او را نگاه کرد:

“اون چیه؟ پنیر آوردی؟ از کجا؟”

“دوستمه. گفتم برادرم ماشین خریده، باید امشب نون پنیر بخوریم، یه تیکه پنیر داد بهم!”

“علی، تو چه دوستای خوبی داری. همین پنیرو بخوایم بخریم می‌شه ده تومن؟”

“آره، این پدر دوستم هستش که گفتم ضبط‌صوت دزدیده. اون‌وقت تو می‌گی آدمای عن‌وگوه!”

“یعنی باباش این همه ثروت داره، خودش می‌ره دزدی؟”

“حسین، تو خیلی ساده‌ای! همیشه می‌خوای از مال مردم مواظبت کنی، ولی خودت هیچ‌چی نداری!”

“آخه من کارمند دولتم. اگه برم دزدی، یعنی دولتم  دزده!”

“یعنی دولت دزد نیست؟ چه چیزایی می‌گی؟ پس این همه ویلا مال کیه؟”

“خب اونا درس خوندن، کار کردن، دانشگاه رفتن!”

علی در حالی که دو دستش را بر لبانش فشار می‌داد و با ناراحتی به حرف‌های حسین گوش می‌کرد، با صدای نازک و کشیده‌ای گفت:

“چرا تو درس نخوندی؟ ها؟ چرا نخوندی؟ چرا؟ چرا؟”

“نمی‌دونی؟ خب معلومه! مگه نمی‌دونی پدرمون بیکار بود؟”

“خب بیکار بود که بیکار بود. مثلاً اونا که تو خونه می‌شینن، پول اورت(بادآورده) می‌آد تو حساباشون، کار می‌کنن؟ آره دادا!! تو برای این درس نخوندی که پول نداشتی! اونا پول داشتن، یعنی دزدی کردن! حالا اگر بعضی‌ها هم با بدبختی درس خوندن، اونا هم با هزارتا مکافات و دردسر روبه‌رو بودند!”

“خب آره، اونا پول داشتن، ما نداشتیم.”

“خب اگه پول داشتی درس می‌خوندی. قبول کردی بالاخره؟ پس حق تو بوده که درس بخونی، یا نبوده؟ خب حقت بوده که درس بخونی! حالا می‌بینی که درس نخوندی!”

“علی، تو هنوز بچه‌ای! از این فکرهای منحرف بیا بیرون. بریم خونه نون پنیر بخوریم، نون سنگک هم مامان خریده!”

حسین شب تا صبح به حرف‌های علی فکر کرد:

“چی می‌شه یک ضبط‌صوت از یه ماشین بدزدم؟ بدزدم؟ یعنی برم در ماشین یه نفر رو باز کنم، یه ضبط‌صوت باز کنم؟ می‌دونی چی می‌شه؟ من با لباس نیروی هوایی برم در یه ماشین رو باز کنم! اگه کسی ببینه چی می‌شه؟ آبروم می‌ره! همه نیروی هوایی پر می‌شه که یک درجه‌دار به نام حسین در ماشین فلان‌کس را باز کرده، ضبط‌صوت اون رو دزدیده! شایدم برم زندون. خب باید خیلی احتیاط کنم. این خوبه که من با لباس درجه‌داری می‌رم وسط اون همه ماشین، تازه اونجا فقط ارتشی‌ها می‌تونند برن! سر مراسم صبحگاهی دیرتر می‌رم. فکر نمی‌کنم ده دقیقه بیشتر طول بکشه. این موقع هیچ‌کس اونجا رفت‌وآمد نداره، کسیم مواظب ماشینا نیست. اگه در یک ماشین باز باشه، تازه اگه کسی ببینه اصلاً شک نمی‌کنه! راست می‌گه! از من شش سال کوچیک‌تره، ولی تخم‌سگ چه فکرایی می‌کنه! پس در ماشین رو باز می‌کنم، می‌شینم تو ماشین. رادیوها یه پیچ دارند که از پشت به ماشین وصل هستش. این پیچا با دستم وا می‌شن. وقتی اون پیچ باز شد، سیم‌ها رو از عقب رادیو می‌کشم بیرون. قبل از این‌که پیاده بشم حسابی مواظبم. اگه کسی نبود، که حتماً هیچ‌کس نیست، پیاده می‌شم. ضبط‌صوت رو با یه دستم که پایین می‌گیرم، می‌رم طرف ماشین خودم، می‌ذارمش زیر صندلی، در ماشین رو می‌بندم، می‌رم سر مراسم صبحگاهی که اسم غیبتم برام ننویسن!”

حسین فردا صبح با دلهره سوار ژیان شد و به سمت پادگان حرکت کرد. آنجا میان دریایی از ماشین‌های مختلف که بسیار باارزش‌تر از ژیان بودند نگه داشت. صبر کرد تا آخرین نفرهایی که از ماشین‌ها با عجله پیاده می‌شدند رفتند. دیگر نه ماشینی می‌آمد و نه کسی در آنجا حضور داشت.

درِ ماشین‌ها را شروع کرد به امتحان کردن. دومین در را که امتحان کرد باز بود. ماشین مدل‌بالایی هم بود. به یاد حرف علی افتاد. به اطراف نگاه کرد. هیچ‌کس در آنجا نبود. هیچ پرنده‌ای پر نمی‌زد. دولا شد، درِ ماشین را که خیلی شیک بود باز کرد و داخل آن شد. ضبط ماشین طوری تعبیه شده بود که به‌راحتی می‌توانست آن را باز کند. ضبط را برداشت، با احتیاط به سمت ژیان رفت، ضبط را زیر صندلی ماشین گذاشت، در ماشین را بست و با سرعت به سمت مراسم صبحگاهی رفت.

تا بعدازظهر با هیچ‌کس حرف نزد. برخلاف همیشه که گاهی به سربازها زور می‌گفت، آن روز برخوردش با دیگران مهربان شده بود. صاحب یک ضبط‌صوت شده بود.

عصر، قبل از رفتن به خانه، ضبط را با مکافات وصل کرد. ضبط روشن شد، ولی صدایش درنمی‌آمد. معلوم شد بلندگو ندارد. پولی برای خرید بلندگو نداشت.

فردا صبح سرِ وقت ماشینی رفت که بلندگویی داشت که با سیم به رادیو وصل می‌شد. بلندگوی آن را نیز به سرقت برد. همان روز بلندگوها را به‌راحتی وصل کرد، کاست فرهاد را داخل آن چپانید و صدایش را بلند کرد.

دختر همسایه سرش را از پنجره بیرون کرد. وقتی او را با لباس نیروی هوایی دید، پنجره را به‌شدت به هم زد.

حسین به روی خود نیاورد. به‌سرعت رفت خانه. علی بیکار در خانه بود. وقتی حسین را خوشحال دید پرسید:

“چی شده خوشحالی؟”

“هیچی! میای بریم یه دور بزنیم؟”

“آره! حالا چرا دستپاچه‌ای؟ همیشه این‌جوری نبودی؟ دیروز به من گفتی بچه، حالا می‌گی بریم یه دور بزنیم؟”

حسین بدون پاسخ به‌سرعت از خانه خارج شد و علی هم با تعجب به دنبالش روان شد.

علی چشمش به ضبط‌صوت افتاد، لبخندی زد و گفت:

“دادا، بچگی کردی؟”

حسین شرمگینانه ضبط را روشن کرد. فرهاد شروع به خواندن کرد.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب