پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

فرار داستان کوتاه از فرهاد پیربال- مترجم بابک صحرانورد

بابک صحرانورد (زاده ۳ فروردین ۱۳۵۵ در بانه) نویسنده، مترجم، شاعر و منتقد برجسته کُرد است.

مختصر در بارهٔ بیوگرافی و زندگی بابک صحرانورد:

فعالیت‌ها: او علاوه بر داستان‌نویسی، در زمینه ترجمه، شعر، نمایشنامه‌نویسی و نقد ادبی فعالیت دارد.

تولد: ۳ فروردین ۱۳۵۵ در شهرستان بانه در استان کردستان متولد شد.

مهاجرت: در سال ۱۳۶۱ همراه با خانواده به تهران نقل مکان کرد.

وقتی در قهوه خانه نشسته و پشتم را به صندلی تکیه دادم، تصمیم داشتم کمی به خودم استراحت بدهم؛ كه ناگهان متوجه شدم پای راستم را در پادگان جا گذاشته­ام .

من درطول زندگی هیچوقت پیش نیامده بود پایم را جایی جا گذاشته باشم؛ این اولین بار بود که چنین اتفاقی برایم پیش می­آمد. وقتی بلند شدم که بروم، قهوه­چي که مرد عرب سيه چرده­ی اهل جنوب کشور بود، دم در قهوه­خانه با تعجب از من پرسید:

 « ها؛ داری می­ری!»

گفتم: «نمی­بینی؟»

گفت:«چی رو؟»

گفتم:«پای راستم را توی پادگان جا گذاشته­ام.»

خندید و گفت:«چند ساله سربازی؟»

گفتم:« فقط دو ماه.»

گفت:« خب، تقصیر نداری، هنوز ناآشنایی.»

با یک پا، لنگان لنگان به راه افتادم و رسیدم پادگان. بعد از مدتی انتظار، پشت در اتاق افسر، اجازه دادند داخل شوم. نفس­زنان به افسر سلام نظامی دادم و گفتم:

« ببخشید جناب، پای راستم را توی میدان مشق جا گذاشته­ام.»

افسر عصبانی شد و سرم داد کشید:

« براي همچين چیزی نیا پیش من، برو به سرگروهبان بگو.»

همین کار را کردم؛ رفتم پیش سرگروهبان. دوباره همان چیزها را گفتم. او هم به همان شکل گفت:

«بروپیش معاون سرگروهبان.»

اسم معاون سرگروهبان «مجنون مُجرم حَرامی» بود، صدایش می­زدند معاون گروهبان مجنون. مردی به غایت بی­ادب. معاون با من آمد و من را به اسلحه­خانه­ای درندشت و تاریک برد. آنجا پُر از دست، پا، سر، دماغ، گوش، ران، پشت و انگشت آدمیزاد بود .

گفت:

« حالا بگرد!»

 اسلحه­خانه را زیر و رو کردم اما پای گم شده­ام را نیافتم.. می­خواستم از غصه دق کنم. گفتم: «چکار کنم؟»

گفت:« اینجا که نیست، پس توی میدان مشق گم نکردی. »

گفتم:«چرا بابا. همین امروز عصر، قبل از شروع تمرین پا داشتم. »

با عصبانیت دوباره گفت:

« نه، توی اردوگاه گم نکردی. »

-«چرا»

-«دروغ میگی. یه جای دیگه ازت گم شده.»

درِ اسلحه­خانه را قفل کرد، گفت:

« فعلاً امشب برگرد خونه­ت، فردا دوباره دنبالش می­گردیم.»

فردا و پس فردا و پسون فردا هم چیزی پیدا نکردم. و به این منوال نه شبانه روز بدون پای راستم در میدان مشق می­کردم: اصلاً دوست نداشتم پای دیگران را به خودم ببندم. روز دهم گفتند در جنوب عراق حمله تازه­ای شروع می­شود و مرا هم می­فرستند جنگ.

گفتم من نمی­توانم؛ پای راست ندارم. اما گفتند اشکال ندارد یک پا به تو می­دهیم.  معاون سرگروهبان مجنون با من آمد. من را به همان اسلحه­خانه تاریک برد. یک پا از بین تعداد زیادی دست و پا و سینه و ران  بیرون کشید؛ داد دستم و گفت:

« بگیر، اینو امتحان کن!»

پا را امتحان کردم. خیلی کوتاه بود. گفتم:

-این به دردم نمی­خوره قربان؛ خیلی بزرگه.

پای دیگری بیرون کشید. یک پای سیاه بلند پُر مو. داد دستم، گفت:

« پس ببین این چطوره!»

نگاهش کردم، گفتم:

« قربان، این پا خیلی درازه. به دردم نمی­خوره.»

این بار یک پای دیگر داد دستم: یک پای خونی، از چند جا گلوله خورده بود؛ جای گلوله­ها کبود و سیاه شده بودند.

گفت:

« اینو بگیر!»

من که می­­خواستم گم شدن پا را بهانه نرفتن به جبهه کنم،گفتم:

« آخه قربان، این پا آش و لاش شده، تازه خیلی هم زشته.»

معاون سر گروهبان از این حرفم گُر گرفت. ناگهان سرش را کند و روی میزگذاشت و گفت:

« ببین، من حتی سرم هم مال خودم نیست، با این حال فردا باید مثل تو برم جنگ.»

بعد سرش را دوباره به گردنش چسباند. عصبی و تندتر به حرف­هایش ادامه داد:

« تو فقط پای راست نداری، ولی مثل اینکه برات کسر شأنه با ما بیای جنگ.»

من که این صحنه وحشتناک را دیدم، دلم به حالش سوخت. تو رودربایستی گیر کردم، نمی­دانستم به او چه بگویم. معاون با محبت حرفی به من زد که واقعاً تحت تأثیرقرارگرفتم:

« شما کُردها همتون همین جورید، همیشه می­خواید خودتون را از ما عرب­ها جدا کنید.»

از شنیدن این حرف خجالت کشیدم. به خودم گفتم:« زشته بابا ، نباید اون فکر کنه که من گم شدن پایم را بهانه نجنگیدن کردم؛ نگذار این طور فکر کند کُردها ترسو هستند و از جنگ می­ترسند.» گفتم:

قربان، ناراحت نشو! از روی ناچاری دستم را به طرف پایم دراز کردم:«باشه، ایراد نداره، یه پا بهم بده!»

– کدومشون؟

-هر کدوم که باشه .

وقتی به خانه برگشتم، می­خواستم وسایلم را جمع کنم، چونکه فردا می­خواستم  به جبهه بروم. به یکباره متوجه شدم پای راست گم­شده­ام نامه­ای برایم فرستاده. با پریشان­حالی نامه را باز کردم. نزدیک بود از خوشحالی پس بیفتم.

پای راست گمشده­ام در نامه نوشته بودکه چند روز پیش، پلیس در بازار شهر از او کارت شناسایی خواسته، او هم به دلیل اینکه هیچ کارتی همراه نداشته، پلیس ها فکرکرده­اند فراری ست؛ گفتند« حالا که این پا کُرد هست و فرار کرده باید ببریمش جنگ». او هم در بازار خودش را از دست پلیس­ها خلاص کرده و فرار کرده. دوان دوان تا خود بغداد رفته؛ آنجا هم یک کارت شناسایی قلابی پیدا کرده و رفته ترمینال کندی: سوارمیني بوس هجده نفری شده و دوباره برگشته اربیل .

پای راست گمشده­ام، با این نامه فوری، واقعاً تمام وجودم را درگیر و متأثر کرد. تعجب می­کردم: اون پای بیچاره چطور توانسته به تنهایی آنقدر شهامت به خرج بدهد و خودش را به اربیل برساند. از همه عجیب­تر این که از من خواسته بود من هم مثل او فرار کنم و برگردم اربیل. در نامه­اش با دست­خطی آشفته و بد نوشته بود:

خواهش می­کنم برگرد، من بی تو نمی­تونم به زندگی ادامه دهم. در اولین فرصت فرار کن و برگرد اربیل. وقتی رسیدی یه فکری به حال خودمان می­کنیم، یا می­ریم ایران یا ترکیه، از آنجا هم می­ریم اروپا. آنجا هم با خیر و خوشی زندگی می کنیم …

-در اولین فرصت برگرد، من بی تو نمی تونم زندگی کنم …

کلمات پایانی نامه، انگار در مغزم صدا می­دادند. عرقی سرد سرتاپای بدنم را فرا گرفته بود. در اتاقم نشسته و با دست دو طرف کاسه سرم را گرفته بودم. افکار عجیب و غریبی به ذهنم هجوم می­آوردند.« در اولین فرصت برگرد؛ با هم میریم اروپا…!»

با خودم گفتم روح و جسمم خسته­تر از آن است که بتواند فرار کند. راهی پُر خطر، رفتن به ترکیه،  بعد ازآنجا رفتن به اروپا. در این بیست و نه سال زندگی احساس می­کردم زندگی و تقدیرم، اگر چه در این جنگ مسخره و شوم، بیهوده از بین برود، ولی انقدر ارزش ندارد که خطر دیگری را به جان بخرم. روی صندلی لم دادم. قلم و کاغذی آوردم و شروع به نوشتن نامه­ای برای پای راست عزیزم کردم. با دلی پُر از اندوه، حسرت و اشتیاق و با چشمانی خیس، نوشتم:

پای عزیزم!

منو ببخش؛ جسم و روحم خسته و بی رمق است. شاید تو هم احساس مرا درک کنی، چرا که من از زندگی و سرنوشتم فراری­ام. همیشه از خودم فراری بوده­ام. احساس می­کنم توانایی هیچ ریسکی را ندارم؛ نمي­توانم از زندگي لذت ببرم: نه در وطن و نه در غربت. من و فرزندانم، ملتي مفلوکیم. قربانی تقديریم: قربانی جنگ کثیف آدم­های احمقی که امروز بر ما حکمرانی می­کنند. من واقعاً خسته­ام، خیلی خیلی خسته. تو هم اگر خواستی بری اروپا خب برو؛ خدا به همرات! برات آرزوی خوشبختی و سرافرازی دارم …


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب