ترجمه: آنی هُوسِپیان
نارِک گیراگوسیان زادۀ 1987، ایروان ارمنستان، فارغالتحصیل رشتۀ ادبیات کلاسیک از دانشگاه ملی ارمنستان. در شانزدهسالگی اولین کتابش بهنام «سمفونیِ زمانه» به پیشنهاد نشر «ادیت» در ایروان، منتشر میشود؛ و «مدیتیشن»، دومین کتابش را هم در 2014، در همان نشر «ادیت» به چاپ میرساند. یک سال بعد، در 2015، جایزۀ «معجزۀ سال» را برای نشر کتاب «مجموعه مقالههای جهانی دیگر»، دریافت میکند و سال 2017، کتاب «قلب ارمنستان… و دیگر هیچ» بهعنوان کتاب منتخب سال از سوی نشر فرانکفورت آلمان شناخته شده و بعد از ارمنستان در آلمان تجدید چاپ میشود. ابتدای 2024، بهعنوان مهمان و سخنران ویژۀ ادبی در «شب ادبی ایتالیا»، در شهر روم شرکت کرده و سخنرانی مفصلی درباره تأثیر ادبیات در جهان کنونی، داشته است. کتابها و مقالههایش تاکنون به روسی، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی ترجمه و بارهابارها باز نشر شده است.
نوشته: نارک گیراگوسیان
ترجمه: آنی هُوسِپیان
توهم: کیمیای هراس
آینۀ اتاق که دارد این فضا را هیپنوتیزم میکند و فرشتگانِ کودکچهره که سکوت را شیپور میزنند و در ژرفای مادۀ سیال که چهرهام، چشمهایم وحالا دهانم پدیدار میشوند. و این منم؛ پیامبرِ بیمار اکنون با چهرهای مسخشده که از خلال خیرهشدنهای ممتد با هیولاهای ساکنِ آینه گفتوگو میکند و در انعکاس نقرهای، لحظه متراکم شده است و اشباح، جریان آبی را بر مردمکهایم لمس میکنند.
این سرگیجه است! و چند روزی است که همان کابوس مداوم و بیتوقف تکرار میشود. شئی تیز بیگمان میتواند به این هذیان پایان دهد؛ اما اضطرابی زنگزده بر من فشار میآورد، پرواز را به فریاد بدل میکند و فریاد را به هراسِ مردن در تنهایی و نحوِ احساسات، افسونِ جریان و در آخر اندیشه را از هم میگسلد.
نور، نجات است. تمام شب در انتظار پرتوهای نجاتم؛ در انتظار ساعت نیایش خداوند؛ اما، مردگانِ سیاهپوش در تاریکی پرسه میزنند؛ دستهایم بیحس شدهاند و بهسختی حرکت میکنم و اشکهایی که از ناتوانی جاری میشوند، رنج را در مه فرو میبرند و سایه، غبار ماه را به پلکهایم میچسباند و با سرمایی زرد در چشمهایم میچکد.
هیاهوی درونم، لطافت را در تاریکی میفشرد. از دل اناری ترکخورده، تصویرها تراوش میکنند و شیارهایی در آگاهیام میکشند وآهسته به سوی در میروم، با شتاب قفلش میکنم و پشتم را به سنگینیِ چوب میفشارم؛ انگار دیوها در اتاق جا ماندهاند؛ کنار میز، روی تخت، در حبس. هولناک است؛ و حالا چشمهایم را بیرون میآورم و در کوزهای سفالین میاندازم، تا خاطرۀ گذشتهای که روحم را به ویرانی میکشاند، محو شود، به نیستی فرو رود. بهنظر میرسد من وجود ندارم؛ ساختهای هستم، رؤیتی که همچون تار عنکبوتی در هوا آویخته و به عقربههای شیشۀ زمان چسبیده است. و زمانیکه چراغ را روشن میکنم، توهم: کیمیای هراس جاری میشود؛ توهمی که انعکاس را با هذیان کاغذی سنتز میکند.








دیدگاهتان را بنویسید