سارا گین برتون(Sarah Gane Burton) نویسنده و ویراستار آزاد آمریکایی در حوزۀ داستان کوتاه و شعر فعالیت میکند. آثار او در نشریات ادبی مختلف منتشر شده است. «For the Birds» داستانی کوتاه دربارهی زنی ۹۵ساله است. زنی که در سالهای پایانی زندگی، با تغییرات آرام و ناگزیر سالمندی و نگاه اطرافیان به خودش روبهرو میشود. برتون این تجربه را با طنزی ظریف و بدون تبدیل شخصیت سالمند به موجودی صرفاً ناتوان یا ترحمبرانگیز روایت میکند. دنیای سالمندان شبیه ساعت دیواری بزرگی است که دیگر کسی به آن نگاه نمیکند. اگر یک روز عقربههایش از حرکت بایستند، ممکن است کسی متوجه نشود. مردان و زنانی که کمکم محو شدن خود را در زندگی دیگران باید در سکوت بپذیرند.
مزخرفه!
نویسنده: سارا گین برتون
ترجمه: سمیره حنائی
«ساری» با خشم به جعبهی روی میز ناهارخوریاش خیره شد.
دستگاه هشدار پزشکی ایدهی پسرش، «سب» بود. ساری نمیخواست آویزی دور گردنش داشته باشد. مثل یک «س» قرمز درشت که روی آدم بزند: سالمند. او نودوپنج سال داشت اما هنوز تنها زندگی و رانندگی میکرد. بدون عصا راه میرفت. به پرستار دیجیتالی احتیاجی نداشت.
سرگیجهای که در فوریه دچارش شده بود، حملهی «ایسکمیک گذرا»، یا همان «سکتهی خفیف»، تشخیص دادند. در ماه مه هم روی ایوان خانه افتاده بود. اتفاقاً همان موقع یکی از همسایهها با چند توتفرنگی از راه رسیده و او را خجالتزده، کجخلق و گیر افتاده بین دو صندلی آدیرونداک پیدا کرد.
سب از پشت تلفن التماس کرد: «مامان، دیگه هیچ بهانهای قبول نیست.»
ساری پوفی کرد. جعبه را بازنشده روی میز غذاخوری گذاشت. هربار که غذا میخورد، خیره به آن نگاه میکرد.
بالاخره سب آمد. دستگاه ارتباطی را روی میز کنار تخت خواب مادرش گذاشت. برنامهی موبایلش را روی تلفن خودش به او نشان داد؛ برنامهای که اگر ساری تماس اضطراری میگرفت، به او خبر میداد. دفترچهی راهنما را با صدای بلند برایش خواند. آویز را فشار داد تا اتصالش به دستگاه اصلی تأیید شود. بعد آویز را دور گردن ساری انداخت.
ساری غرغرکنان گفت: «مثل طناب داره.»
آن شب، برای اولینبار با آویزی که روی لباس خوابش تکان میخورد به رختخواب رفت. نور صفحهی براق دستگاه، قرصهای شبانهاش را روشن کرده بود. زیر لب گفت: «پیر شدن چیز مزخرفیه.»
ساری صبحها اول از همه برای دستگاه شکلک درمیآورد. این کار کمکم بخشی از مراسم صبحگاهیاش شد. مراسمی که اغلب ساعت چهار صبح شروع میشد؛ وقتی پاهای بیقرارش بالاخره او را از تختش بیرون میکشیدند. روی لبهی تخت یکنفره مینشست که جای تخت دونفرهای را گرفته بود که او و شوهرش شصتونه سال روی آن خوابیده بودند. با احتیاط آویز را لمس میکرد و طرف دستگاه زبان دراز میکرد.
در یکی از فاصلههای طولانی بین دیدارهای سب، ساری دستگاه را از روی میز کنار تخت برداشت و روی زمین گذاشت. دستمالهای کاغذی استفادهشده را رویش میانداخت. لباسهای کثیف را هم رویش میانداخت. یک بار، در اوج دلخوری، به انداختن لباس زیر پوشیده از شب قبلش روی دستگاه فکر کرد. منصرف شد. شاید واقعاً یک روز کارش به آن دستگاه میافتاد.
در ماه اکتبر، سب او را برای یک آخرهفتهی طولانی به خانهی خودش برد. ساری نگرانیهای اغراقآمیز پسرش را تحمل کرد. وانمود کرد از عصایی که برایش خریده استفاده میکند. هنگام بیرون رفتن از خانه برای برگشتن، پایش به آستانهی در گیر کرد و مچ پایش پیچ خورد.
مراجعه به اورژانس، انتظار طولانی، عکسبرداری با اشعهی ایکس و قبضی که مطمئن بود پسانداز ناچیزش را به باد میداد. بعد از دو روز که در اتاق مهمان خانه پسرش به خاطر پایش حبس شده بود، لنگلنگان وارد اتاق خواب خودش شد. عصا بیفایده از دستش آویزان بود. دندانهای پایینش را جلو داد و برای دستگاه کنترل روی زمین شکلک درآورد.
اولین بار ماه نوامبر، وقتی پشت در ماند و نتوانست وارد شود، از آویز استفاده کرد. اپراتوری به نام «گیلبرت» پاسخ داد. اسم گیلبرت به دلش نشست. وقتی داشت جوراب طبی آرتروزیاش را از زانوهایش بالا میکشید، شروع به غر زدن سر گیلبرت کرد.
شبهای زمستان، وقتی تنهایی سرش را سنگین و تهدید میکرد که بدن نحیفش را به میلیونها خردهاستخوان تبدیل کند، آویز را نوازش میکرد. به این فکر میافتاد که دکمه را فشار دهد؛ فقط برای اینکه صدای یک آدم دیگر را بشنود.
در ماه ژانویه، یکی از دوستانش دربارۀ خرید دستگاه هشدار پزشکی از او مشورت خواست. ساری کد معرفی خودش را به او داد. در عوض یک کارت هدیۀ تشکر از رستوران «اولیو گاردن» گرفت. قبل از آنکه برای خرج کردن کارت هدیه برود و «راویولی قارچ» و یک برش «موس شکلاتی» سهلایه بخورد، دستگاه را دوباره سر جایش روی میز کنار تخت خوابش گذاشت.
ساری صبح سرد ماه مارس با گزگز عجیب امتداد بازوی چپش از خواب بیدار شد. به سقف خیره شد. خطوط پنلهای چوبی را شمرد. گزگز به دستهایش هم رسید. با انگشت، پیچوتابهای حاشیهی بتهجقه کاغذدیواری را روی دیوار دنبال کرد. بزاقش به شکلی ناخوشایندی در گوشۀ چپ دهانش جمع شد. با دست راستش آویز را فشار داد.
صدای خودکار دستگاه گفت که تماس در حال برقراری است. اپراتور او را به نام صدا زد و پرسید میتواند آدرسش را تأیید کند یا نه. ساری نتوانست جواب بدهد. اپراتور نیروهای اورژانس را اعزام کرد و پشت خط ماند و با کلماتی آرامشبخش با او حرف زد. ساری تمام مدت با خود تکرار میکرد: «مزخرفه، مزخرفه، مزخرفه.» آرام سرش را سمت دستگاه چرخاند. با نیمی از صورتش اخم کرد. بعد بلند گریه کرد.
پانویسها:
- صندلی آدیرونداک (Adirondack chair): نوعی صندلی چوبی فضای باز با پشتی بلند و دستههای پهن که نخستینبار در منطقهی آدیرونداک نیویورک ساخته شد. این نوع صندلی در خانهها و ایوانهای آمریکایی بسیار رایج است.
- For the birds: اصطلاح عامیانهی انگلیسی به معنای «مزخرف، چرند، بیارزش یا بهدردنخور». ساری این عبارت را برای ابراز بیزاریاش از پیری به کار میبرد. عنوان داستان هم از همین اصطلاح گرفته شده است.
- Olive Garden: یک رستوران زنجیرهای آمریکایی با تمرکز بر غذاهای ایتالیایی-آمریکایی. کارت هدیۀ این رستوران در آمریکا نوعی هدیۀ رایج است.
- Mushroom ravioli: راویولی نوعی خمیر پاستا است.
- Triple-chocolate mousse : دسری شکلاتی با چند لایه یا نوع شکلات است.








پاسخی بگذارید