آیا دو اصل بنیادین خودتعین گری انسان (رهایی از انقیاد) و رفع استثمار، افقی رهایی بخش در برابر گرایش های سیاسی موجود نمی گشایند؟ آیا این فلسفه برای متقاعد کردن توده ها، به ویژه جوانان، در مقابله با گرایش به جریان های کاذب مکفی نیست؟

اما یکی بدون دیگری نه امکان وقوع دارد و شدنی است.
مخالفت با انقیاد و رفع استثمار، دو اصل مستقل و جدا از یکدیگر نیستند، بلکه دو ساحت دیالکتیکی در یک فرایند واحد هستند که هر یک، شرط تحقق و حقیقت دیگری است. انقیاد در مناسبات اجتماعی و تاریخی ای شکل گرفته و ریشه دارد که انسان را از تعیین، آزادانه و خلاقانه و به دست گیری سرنوشت خویش محروم می کنند؛ استثمار نیز در مناسبات مادی تولید و بازتولید زنده گی و از خودبیگانه، توانایی فعالیت و دسترنج انسان را در خدمت قدرتی بیگانه تحت اراده دیگری و منافع او قرار می دهد.
انقیاد را نمی توان طبق یک فرمان و از بیرون و به نیابت از انسان ها برچید. هر دستگاه دولتی، چه حزبی، چه جمهوری پارلمانی، ناسیونالیسم، چه سلطنتی و چه هر شکل دیگری که ورای قدرت و خودتعین گری توده ها قرار گیرد، می تواند به شکل دیگری از انقیاد آنان بدل شود. همان گونه که استثمار را نمی توان صرفا با تغییر صاحبان مالکیت رفع کرد. دگرگونی این مناسبات تنها از طریق انقلاب اجتماعی و بالنده گی سوژه و خودتعین گری انسان هایی امکان پذیر است که در جریان مبارزه، توانایی تغییر شرایط زنده گی خویش را به نیرویی آگاهانه و سازمان یافته تبدیل می کنند.
خودتعین گری، حلقه پیوند این دو ساحت است: انسان تنها هنگامی می تواند مناسبات استثمارگرانه را دگرگون کند که از تابعیت قدرت های مسلط فراتر رود؛ و تنها هنگامی می تواند از انقیاد رها شود که شرایط مادی و اجتماعی زنده گی را به واسطه خودتعین گری دگرگون سازد. بنابراین، نبود هر یک، نفی دیگری است. خودتعین گری بدون رفع استثمار، در محدوده آزادی صوری و ناتوانی مادی باقی می ماند و رفع استثمار بدون خودتعین گری نیز می تواند مناسبات انقیاد را در صورتی جدید بازتولید کند. آزادی سیاسی بدون دگرگونی مناسبات مادی، ناتمام است و تغییر مناسبات مالکیت بدون تحول در روابط قدرت و عاملیت انسان ها، رهایی نیست. نفی انقیاد و استثمار به مثابه تغییر روابط بین انسان هاست.
اما خودتعین گری را نباید به اراده فردی یا خودبه خودی بودن مبارزه فروکاست. این خودتعین گری در فرایند اجتماعی مبارزه، همبسته گی و سازمان یابی نظری و عملی، تکوین می یابد؛ جایی که فلسفه و نقد، نه دانشی تحمیل شده از بیرون، بلکه فرآیندی جدایی ناپذیر از خودآگاهی و کنش سوژه رهایی می شوند. توده ها موضوع رهایی نیستند، بلکه فاعلان آن هستند. آنان در جریان مبارزه نه فقط شرایط موجود را تغییر می دهند، بلکه توانایی اندیشیدن، سازمان یافتن در حوزه نظری و تشکیلاتی و دگرگون ساختن خویش را نیز پرورش می دهند. سازمان یابی نظری باید از دل همین فرایند اجتماعی برآید و به آن بازگردد، نه آن که خود را به جای سوژه بنشاند. پیوند با فلسفه رهایی بخش ضرورتی اجتناب ناپذیر است.
رفع استثمار مستلزم دگرگونی مناسبات مالکیت بر ابزار تولید و تغییر سرشت کار است، خواه این مالکیت خصوصی، خواه دولتی یا حزبی باشد، و هم هنگام دگرگونی خصلت کار و مناسبات قدرت در فرایند تولید است. تغییر شکل مالکیت، تا زمانی که انسان از تعیین شرایط کار، رفع مالکیت و زنده گی خود محروم بماند و آزاد به تغییر آگاهانه نباشد، به خودی خود رهایی به بار نمی آورد. غایت این دگرگونی، رفع بیگانه گی کار و آزاد شدن توانایی های انسانی است؛ و این میسر نیست مگر آزادی به مثابه اصلی بنیادین و نیرویی دائمی برای فراروی از هر تعین محدودکننده، همواره پابرجا بماند.
معیار هر تحول رهایی بخش آن نیست که چه کسی جای چه کسی را در قدرت می گیرد، مالکیت به کدام نهاد منتقل می شود و یا مناسبات مالکیت دست نخورده باقی می مانند؛ معیار آن است که آیا انسان ها در جریان دگرگونی مناسبات اجتماعی، به فاعلان آگاه و خودتعین گر زنده گی خویش تبدیل می شوند یا مناسبات انقیاد و استثمار در صورتی تازه بازتولید می شوند. رهایی نه معجزه ای بیرون از واقعیت و نه محصول اراده نیرویی برتر از توده هاست؛ فرایندی تاریخی و اجتماعی است که از دل تناقضات زنده گی بالفعل برمی خیزد، امکان های نهفته در آن را بالفعل می کند و مناسباتی را دگرگون می سازد که انسان را از توانایی تعیین سرنوشت خویش محروم کرده اند.
پرداختن به این دو موضوع آرمانی، به معنای غفلت از شرایط موجود نیست. امروز تمامی مطالبات دموکراتیک، رفع محرومیت و فقر و بیکاری، مقابله با ستم ملی، مخالفت جدی با اعدام و تلاش برای حذف دائمی آن، پایبندی بدون محدویت به حقوق زنان، که رهایی زن، رهایی جامعه است و دیگر مطالبات اجتماعی را به طور جدی اهمیت می دهیم و پیگیرانه دنبال می کنیم.
آنچه مطرح شد، به هدف گشایش باب گفت وگوی نظری پیرامون مسائل بنیادین با سایر نحله های فکری و سیاسی است؛ تا اگر دیدگاه دیگری دارند، با این دو اصل مخالف یا موافقند، آن را مطرح کنند و مبانی نظری خود را در برابر این دو اصل روشن سازند.
چپ اگر قرار است به عرصه عمومی برگردد باید اعتماد از رفته بین خود و توده ها را بازسازی کند و این هیچ راهی ندارد، بجز توجه به فعلیت توده ها و جوانان و بیان صادقانهی فلسفه ای که نشان دهد او باید برای چه چیزی مبارزه کند. نسخه پیچیدن، حزب حزب کردن و فرقه ها و محفل های تخیلی ساختن را کنار بگذاریم و به خصلت جنبش های بالفعل توجه کنیم که امر آرمانی و بی کران دقیقا از دل همین امروز می گذرد.
خودتعین گری انسان، هم شرط دگرگونی مناسبات انقیاد و استثمار است و هم دستاورد آن؛ رهایی زمانی تحقق می یابد که انسان ها با دگرگون ساختن شرایط مادی و اجتماعی زنده گی خویش، خود نیز به سوژه هایی توانمندتر برای تعیین سرنوشت مشترکشان تبدیل شوند.








دیدگاهتان را بنویسید