قرن تنهایی ما…
در باران بیامان وحشت و
سیلابی که از تنهایی میبارید
همهٔ سقفهای خوشبختی فرو ریختند
تیرکهای چوبی آرامش را موریانهها خوردند
امنیت نانی شد که در کاسهٔ خون برادر میزدند
و فرو میدادند
دستها…
دستهای لاغر و استخوانی
در جستوجوی امنیت چند دست دیگر بودند
در گرگومیش هوای توفانزده
چترها پرواز کردند
دستها یخ زدند
حجم سرها بزرگتر شدند
و فزونتر از ارتفاع زندگی ترکیدند!
سفرهها خالی، نگاهها مات
خوشبختی نانی شد که در کاسهٔ مشترک ماست میزدند
و آبی که چای را دم میکرد
سرما بود و هرم نفسهایی در گلو مانده
پناهگاه دستهای یخزده میشدند
رنگینکمان چندشآور فقر
بر تارک هر کوی و برزن آینهای از آدمها بود
افیون ارزانتر از نان
فحشا خریداری نداشت
عشق از یادها رفته بود
و رخوت زندهمانی را نان و آبی
از سکون بازمیداشت
تنهایی!
تنهایی قبیلههای انفرادی را فرو میریخت
گرگها در کسوت انسانی آدمها را خجل میکردند
خون!
خون برادر بیمساوات تقسیم میشد
بین کفتارهای قرن غریب
سگان علف میچریدند
و مرغان گوشت جنازههای طاعونزدهٔ فقر را
میدریدند
و در حرکتی جنونآمیز میبلعیدند
تنهایی
تنهایی آدمها را میخورد و به پایان نمیرسید!








دیدگاهتان را بنویسید