پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

درود با عمو تراب و سپاس از یاران- پرویز قلیچ‌خانی -آرش ۱۱۰+۱

وقتی تراب را شناختم سال‌ها بود دیگر این حس را نداشتم که کسی را عمو بنامم، چرا که این کلمه برای من معنی و مفهوم خاصی داشت. در تشکیلات سیاسی و میان رفقایم عادت این بود که یکدیگر را با پسوند رفیق بنامیم. برای من اگرچه معنای رفیق و رفاقت بسیار والا بود، اما زبانم نمی‌گشت که کسی را رفیق بنامم. شاید این مربوط می‌شد به تربیت اولیه‌ی من که در محیط ورزشی شکل گرفته بود؛ شاید هم چون در جنوب شهر بزرگ شده بودم، احساس می‌کردم مردم پذیرای این لقب نیستند.

پیش‌ترها، پیش از این که برخی از رفقایم را ناخودآگاه عمو بخوانم، و آن هم از سر احترام و علاقه‌ای که به آن‌ها داشتم، امیر آصفی را که شناختم (بهتر است بگویم وقتی او در ورزش مربی من شد و در زندگی معلم‌ام) او را امیرخان صدا می‌زدم. بعد از او آقا تختی بود و آقافکری که ملقب به آقا بودند و این لقب حاکی از احترام بی‌اندازه‌ای بود که برای این دو قائل بودم. زبانم هیچ‌گاه نگشت که نام آن‌ها را به سادگی عنوان کنم.

اما در میان هموندانم سه رفیق بودند که برایم عمو بودند: همایون (هبت‌الله معینی چاغروند)، بهروز سلیمانی و مهرداد پاکزاد.

این که آن‌ها را عمو صدا می‌زدم، نشان از این داشت که جایگاهی ویژه برای من دارند. این عزیزان با زندگی و مرگ خود نه تنها برای من، بل که در تاریخ مبارزات سیاسی مردم ایران، نقشی ماندگار از خود بر جای گذاشتند که با شرافتمندی توأم بود.

همایون را در آبان ۶۲ دستگیر کردند. او چون اطلاعات بسیار زیادی از تشکیلات فدایی داشت، از همان ابتدای دستگیری تحت شکنجه‌های سخت قرار گرفت؛ اما لب باز نکرد. او در تابستان ۶۷ سربه‌دار شد. بهروز در ۱۹ آبان ۱۳۶۲ برای این که زنده به دست دژخیمان جمهوری اسلامی نیفتد، خود را از طبقه‌ی پنجم خانه‌اش به پایین پرتاب کرد، و مهرداد هم ۱۸ آبان ۱۳۶۲ دستگیر و ۵ تیرماه ۱۳۶۴ تیرباران شد.

من نیز به دستور تشکیلات، سرزمین پدری و خاکی را که این عزیزان را در خود گرفته بود، ترک و زندگی در تبعید را شروع کردم که هنوز ادامه دارد.

در تبعید دیگر کسی برای من عمو نبود، تا این که در پستوی محل کار حسن حسام با ممی شالگونی آشنا شدم و چندی بعد با تراب حق‌شناس. هر دوی این عزیزان با مجله‌ی آرش همکاری صمیمانه‌ای داشتند. ممی از شماره‌ی ۸، تراب از شماره‌ی ۱۱. در آغاز مقاله می‌نوشتند یا ترجمه‌ای به آرش می‌دادند. اما بعد که این همکاری تداوم و گسترش پیدا کرد، و تا آخرین شماره، از مشاورین همیشگی آرش بودند. برخلاف برخی از نشریات که نام چندین نفر را به عنوان تحریریه یا هیئت مشاوران‌شان در صفحه‌ی اول یا آخر چاپ می‌کنند، آرش در دوران بیست‌وسه ساله‌ی انتشارش، هیچ‌گاه هیئت تحریریه‌ی ثابت نداشت. اما همیشه جمعی از دوستان صاحب‌نظر و صادق کنارش بودند که در شکل دادن به ویژه‌نامه‌ها، نظرسنجی‌ها، میزگردها و … نقش مؤثر داشتند و چون عضوی از اعضای هیئت دبیران، نظرشان برای ما راهگشا بود. و تراب یکی از همین دوستان صادق و صاحب‌نظر بود.

او را کم‌کم عمو تراب نامیدم و این برای من حاکی از احساس خاصی بود که من را به او نزدیک و نزدیک‌تر کرد. این نزدیکی عاطفی و فکری اهمیتش دوچندان می‌شد وقتی می‌دیدم در جاهایی که هم‌فکر و هم‌سلیقه نیستیم، توان این را داریم که حرف دیگری را به گوش بگیریم و درباره‌اش اندیشه کنیم. تراب یکی از معدود کسانی بود که راه را نمی‌بست و خود را از حصار اندیشه‌های گروهی فراتر برده بود.

دیگر این که عمو تراب در این دنیایی که خیلی چیزهایش مجازی است و غیرواقعی، در دنیایی که داشتن پرنسیپ عیب شمرده می‌شود و گاه مورد استهزاء قرار می‌گیرد، همچنان بر پرنسیپ‌هایی پای می‌فشرد که من نیز به آن‌ها معتقد بودم و این مرتبه و مقام او را در دید من بالاتر می‌برد.

و دیگر صداقتش در بیان عقایدش بود که برایم محترم‌تر می‌کرد در هم‌فکری با او و خواستن نظرش، چرا که می‌دانستم ملاحظات نمی‌کند و آن‌چه را که می‌اندیشد بر زبان می‌آورد. و من که در بیست‌واندی سال گذشته، زندگی، وقت و امکاناتم را وقف آرش کرده بودم، کوشش می‌کردم بیشترین بهره را از چنین هموندان و مشاورانی ببرم و تعالی آرش ببرم و چندصدایی بودنش را تضمین کنم.

لازم می‌دانم که در همین جا و به عنوان خداحافظی از همه‌ی دوستانی که در سال‌های انتشار آرش من را یاری کردند، تشکر و یادی بکنم. از مهدی فلاحی، مسعود نقره‌کار، کامبیز و کیومرث درم‌بخش و اصغر داوری که در راه‌اندازی آرش نقش داشتند. و سپس یاران عزیزم در این ۲۳ ساله؛ از جمله: تراب حق‌شناس، ممی شالگونی، نجمه موسوی، ناصر مهاجر، اسد سیف، ناصر اعتمادی، بهروز شیدا، مهدی اصلانی، فاطمه صفا، محمد حق‌شناس، رضا اغنمی، احمد سیف. و در بخش توزیع و چاپ آرش دو دوست خوبم ابطحی در شیکاگو و رضا در سن خوزه؛ و بهمن امینی، حمید مهدی‌پور، باقر مرتضوی، بیژن و ایرج در آمریکا، چوبک در کانادا، غلام ارزانی در استرالیا، بیژن خلیلی، مسعود والی‌پور، منصور نخعی در کالیفرنیا، بهرام در دالاس، امیر در واشنگتن، کرامت در هانوفر، مسعود در فرزنو، همتی در بلژیک، فردوسی در سوئد، تیموری در هامبورگ، عزیزی در زاربروکن. و از همه‌ی نویسندگان و پژوهشگران، نقاشان و طراحان و گرافیست‌هایی که طی این بیست‌وسه سال، بدون هیچ چشم‌داشتی برای آرش قلم زدند، و توزیع‌کنندگان آرش، سپاسگزارم و مدیون‌شان هستم. یاد همه‌ی دوستان و دوستداران آرش با من خواهد ماند، به‌ویژه یاد عمو تراب که هنوز رفتنش را باور ندارم.


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

Social Media Auto Publish Powered By : XYZScripts.com

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب