تکگویی مستند ـ نمایشی برای اجرای صحنه*
احمد زاهدی لنگرودی
[ یک زن در گوشهی صحنه ایستاده است. هفت عکس در هفت نقطه از صحنه، بر زمین و روبه تماشاگران قرار گرفته است؛ عکس هفت نوجوان که در جریان جنبش «زن، زندگی، آزادی» کشته شدهاند. زن در سکوت آرام به سوی نخستین عکس میرود. کنار آن میایستد. خم میشود. عکس را برمیدارد و لحظهای نگاهش میکند. سپس آن را مقابل سینهاش میگیرد. رو به تماشاگران.]


زن (لیلا)
منم لیلا. مادر سیاوش. پسر نوجوونی اینجا خوابیده که با یه گلوله، از پشت به سرش شلیک کردن و کشتنش. سیاوش فقط حقش رو میخواست. توی نازیآباد از عدالت و آزادی برای کشورش فریاد میکشید؛ با دستهای خالی و مشتهای گرهکرده. اما اونا با اسلحههای جنگی به سرش شلیک کردن و از من گرفتنش. [مکث] سیاوش… یادگاری از عشق و عدالت. یه نوجوون بود که با جون و دل برای آزادی وطنش جنگید. ولی حالا… دیگه نیستی. ظالمانه از من گرفتنت؛ درست وقتی که دنیا برام یه جور دیگه معنا داشت. سیاوش جون، از وقتی اومدی، فقط عشق و لبخند تو بود که تو این دنیای سرد منو گرم نگه میداشت. من هم مادرت بودم، هم پدرت. همه زندگیم رو تو خلاصه کرده بودم. هر بار که میخندیدی، هر بار که دستهای کوچیک و نازت رو تو دستهای من میگذاشتی، دنیام پر از امید میشد. اما حالا… من موندم و این ظلم و حسرت دیدن بزرگشدنت. [نگاهش را به عکس میدوزد] حتی بهم اجازه ندادن با تو خداحافظی کنم. داغ بغل کردنت، بوسیدنت، رو دلم موند. جیگرم رو سوزوندن. قلبم شکسته. کمرم خم شده. طاقت زانوهام رفته. ولی بغضم رو مثل زهر قورت میدم. میگن اشکهای من ناراحتت میکنه و قاتلهات رو خوشحال.
اما آفتاب ایران همیشه زیر ابر نمیمونه. بالاخره یه روز این مملکت سرپا میشه. [مکث] سیاوشم، اسم تو دیگه فقط یه اسم نیست. اسم تو برای من، اسم مقاومت و امیده. من، لیلا، مادرت، تا آخرین نفس یاد و نامت رو زنده نگه میدارم. هیچوقت نمیذارم داستان کوتاه اما پرمعنای زندگی تو فراموش بشه.
[زن عکس را آرام روی زمین میگذارد و چند قدم دور میشود. به عکس دوم میرسد.]
زن (صنوبر)
منم صنوبر. مادر خدانور. [عکس را برمیدارد] فریاد میکشم… فریاد میکشم… وقتی گفتن تیر خورده، فکر کردم خونهام رو سرم خراب شد. آتیش گرفتم. سوختم. فریاد زدم: «ای وای، بچهم!» از کوچه که رد میشم، همهجا میبینمش. همهجاست. برمیگردم خونه، عکسهاش رو برمیدارم و میرم زیر همون پتویی که همیشه رو خودش میانداخت و فریاد میکشم. همسایهها میگن: «مادر، چرا زیر پتو میری و فریاد میزنی؟» میگم: «واسه اینکه بچهم رو کشتن.» بچهم از این کوچه رد میشد. اینجا مینشست. اونجا مینشست. هر جا میرم و هرچی میبینم، آتیش میگیرم. درد من خیلی زیاده. مگر این درد بیهوش میشه؟ هر جا برم، این غم با من میآد؛ تا وقتی زندهام. غمم اونقدر زیاده که رو سینهم قالبقالب یخ میذارم. [مکث] خدانور عاشق موسیقی بلوچی بود. همش ترانههای بلوچی گوش میکرد. شاد بود. سرخوش بود. همه دوستش داشتن. از خونه که بیرون میرفت، پیرمرد ریشسفید همسایهمون بهش احترام میذاشت. لبش همیشه پر از خنده بود. خیلی شاد بود… مادر جان… خیلی شاد بود. من میگم اصلاً خدا هیچ بندهای رو به شادی اون درست نکرده. [مکث] پدرش که مرد، هفت ساله بود. واسه روزی پانصد تومان میرفت کار میکرد. هشت بچه رو بهزحمت بزرگ کردم. چه روزهایی که واسه غذا نان رو تو هاون میکوبیدم، آب میزدم… [لبخندی کوتاه، در میان گریه] عید که میشد، واسه نامزدش کفش و لباس و کیف میخرید. میخواستم پسرم رو داماد کنم. کارگریه دیگه… کارگری درآمد داره؟ خدانور همهچیز ما بود. همه دار و ندارمون. پولش رو میآورد خونه و میداد به من. میگفتم: «مادر جان، پنج هزار تومان ته جیبت بذار بمونه.» میگفت: «خرج و مخارج خونه با توئه. تو میری واسه خونه خرید میکنی.» [مکث] از در که میآمد، منو بغل میکرد و دور اتاق میچرخوند. دخترها میگفتن: «اینجوری نکن! مامان ناراحتی قلبی داره.» میگفت: «میخوام مادرم مثل خودم شاد باشه.» عاشق رقص بود. دستم رو میگرفت و میگفت: «مامان، بیا برقصیم.» میگفتم: «نکن، مادر جان، من پیرزنم.» [لبخند محوی میزند] تو خونه، میچرخید و من رو میچرخوند. منو بغل میکرد و میچرخوند و میچرخوند… [سکوت] الهی قربونش برم… چرا خدا من رو به جای اون نبرد؟ الله جان…
[عکس را پایین میآورد. زن چند قدم به سوی عکس سوم میرود.]
زن (نسرین)
منم نسرین. مادر نیکا. [عکس را برمیدارد.] چقدر بزرگ شدی، نیکا جان… چقدر بزرگ شدی که دیگه نتونستی کوچکی و حقارتی رو که این نابخردا و نالایقا بهت تحمیل میکردن، تحمل کنی. تاب نیاوردی… و من موندم با غمگینترین شکل ممکنِ نبودنت. روله جونم… وقتی میبینم با پرپر شدنت، بذر آزادگی و شهامت و شرافتت تو دل عزیزای دیگه شکوفا میشه، خوشحالم و شکرگزارم. [مکث] هنوز صدای خندههات تو گوشمه. هنوز بوی لباسهات، عطر بودنت رو به یادم میآره. هنوز وقتی کسی در میزنه، دلم میخواد تو باشی. میگن زمان زخمها رو درمان میکنه. اما هیچکس نگفت زمان چطوری میتونه جای خالی یه دختر رو پر کنه. هیچکس نگفت وقتی یه مادر چشمبهراه دخترش بمونه، زمان چه دردی رو دوا میکنه. [به عکس نگاه میکند] تو رفتی، رولهام… ولی رؤیاهایت موندن. صدات، فریادت، حقیقتی که واسهش ایستادی، هنوز تو قلب ما زندهست. شاید فکر کردن سکوت، فراموشی میآره. شاید فکر کردن مادری که بچهش رو از دست میده، دیگه توان ایستادن نداره. اشتباه کردن. تو رفتی تا چیزی بزرگتر از خودت زنده بمونه. و من اینجام تا این مشعل رو نگه دارم. واسه تو.واسه خون تو. واسه آرزوهات. [مکثی طولانی] جانکم، هرچی میگذره دلتنگیم عمیقتر میشه. ولی گذشت زمان منو برای گفتن حقیقت قویتر میکنه. تو فقط یه دختر نبودی. تو نوری بودی تو تاریکی. نوری که خاموش نمیشه. نوری که فراموش نمیشه. [صدایش آرامآرام تغییر میکند] لعنتیا… تو رو با زجر کشتن. کشتنت رو انکار کردن و تهمتهای زشت و کثیف به وجود معصومت بستن. نیکا جانم… چقدر رنج کشیدی. [مکث] گاهی میگم «ندارمت»… اما این کلمه درست نیست. تو رو ندارم، اما تو هنوز توی منی. همیشه مادرا بچههاشون رو بزرگ میکنن. اما تو منو بزرگ کردی. تو منو آگاه کردی. [عکس را به سینه میفشارد] به خون تو قسم، اسمت رو فریاد میزنم.
[زن عکس را آرام روی زمین میگذارد.به سمت عکس چهارم میرود]
زن (مریم)
منم مریم. مادر ابوالفضل. [عکس را برمیدارد]
ماهم رفت… ماهت بمیرد، آسمان. ابوالفضلم، پسرم، تو دیگه پیش ما نیستی. تو اون بالا، میان ستارهها، داری جشن میگیری. و من اینجا، با عشقی که بهت دارم، به آسمون نگاه میکنم و تو رو میبینم. ماه من… دیگه نمیتونم دستهات رو لمس کنم. بغلت کنم. ببوسمت. گرمای وجودت رو حس کنم. اما بدون، تو همیشه تو قلب منی. [مکث] چشمهای تیلهایات، مامان، تو رو از ما گرفتن. اما نور وجودت هنوز تو قلبمون میتابه. صورت ماهگونهات، لبخند نازت، خاطرات قشنگت… همه پیش ماست. من بعد از تو دیگه زندگی نکردم. آرزو داشتم لباس دامادی رو تن تو ببینم. اما کفن رو تن تو کردن. [سکوت] فراموشکردنی وجود نداره. تفنگی که شلیک شد. چشمهایی که روی تخت واسه زندگی التماس میکرد. پسری که کشته شد. آرزوهایی که زیر خاک رفت. با تو چی کار کردن، پسرم؟ شاد و پرحرف بودی. بعد، با بدنی زخمی، ماهها روی تخت موندی. چه روزهایی که بر ما گذشت… هیچوقت فراموش نمیشه. [مکث] تا جون تو بدن دارم، دادخواه خون تو هستم. منتظر روزی هستم که جواب پس بدن.
قلبی که شکست. عمری که به دست قاتلا به تاراج رفت. مادری که تا ابد سیاهپوش شد. خونهای که ویران شد. چیزی واسه فراموشی وجود نداره. [به تماشاگران نگاه میکند] ای دنیا… چقدر بیانصاف شدی. چقدر نگاههاتون رو از اشکهای من دزدیدین. چقدر گوشهاتون رو به فریاد حقطلبی من بستین. فرزندم، گوهر جونم… تو خیابون با تیر جنگی به ناحق پرپر شدی. به چه جرمی؟ فقط واسه اعتراض به ظلمی که تو جامعه بود و تو سکوت نکردی. از اون روز، هر لحظه زندگیم میدون جنگیه؛ جنگ با خاطرهای که هیچوقت نمیمیره و عذابی که هیچوقت سبک نمیشه. [مکث] مگر ارزش آدم اینقدر کم شده که خونش رو روی سنگفرش خیابون بریزن و پاسخی نشنوه؟ مگر عدالت فقط یه کلمهست؟ کلمهای که تو گوشها قشنگه، ولی هیچوقت عملی نمیشه؟ من زندهام. نه واسه زندگی. واسه شهادت دادن. واسه فریاد زدن. واسه روزی که حق پسرم پس گرفته بشه. [عکس را در آغوش میگیرد] حتی اگه تنها بمونم، این راه رو رها نمیکنم.
[زن عکس چهارم را پایین میآورد. برای نخستینبار، پیش از رفتن به عکس بعدی، چند لحظه کاملاً بیحرکت میایستد. سپس به عکس پنجم میرود.]
زن (معصومه)
منم معصومه. مادر حنانه. [عکس را برمیدارد] کیجا… نوعروس همیشه خندان و مهربانم. ماجانم… چرا نیستی؟ من موندم و عکسها، فیلمها و خاطرات شیرینت. مناسبتهای زیبای زندگیت یکییکی میآیند، اما تو نیستی که جشن بگیری و شادی کنی. هر بار دردی سوزناک قلبم رو میفشاره. اما با همه این دردها، روزها و ماههای مهم زندگی کوتاهت رو فراموش نمیکنم. نام و یادت رو زنده نگه میدارم. [مکث] عزیزم، هر روز که میگذره، نبودت بیشتر حس میشه. چهقدر شوق زندگی داشتی. چهقدر خوشحال بودی که دانهدانه به آرزوهات نزدیک میشدی. خستگیناپذیر بودی. همه برنامههات طبق خواسته خودت پیش میرفت. اما این دنیا و آدمهای جفاکارش، چه ناجوانمردانه تو رو به آغوش خاک سپردن. [مکث] دلتنگی یعنی فاصلهای که با هیچ بهانهای پر نمیشه. چند روزه صدات رو نشنیدم؟ چند روزه بغلت نکردم؟ چند روزه با هم بیرون نرفتیم؟ چند روزه به دانشگاه نرفتی؟ چند روزه نگفتی: «مارجان، دوستت دارم»؟ و من نگفتم: «میدونی تو جان منی»؟ و تو با اون لبخند قشنگت نگفتی: «مامان، میدونم»؟ [لبخند کوتاهی که فوراً محو میشود] میدونی چند روزه دلتنگتم؟ آره عزیزم… امروز بدون تو فقط نفس میکشم. تو شدی غم بیپایان من. اما با عشق به یادت هستم. تا ابد دوستت دارم. [مکث] دخترم نیست. دخترک رعنا و زیبای من، زیر خروارها خاک خوابیده. با رفتنش، تمام آرزوهایمون رو با خودش برد. خودش نرفت. کشتنش. با تیر جنگی کشتنش. اما تا وقتی نفس میکشم، دادخواه خون حنانهام هستم. [به عکس نگاه میکند] هستم.
[زن عکس را بر زمین میگذارد. به عکس ششم نزدیک میشود]
زن (فرزانه)
منم فرزانه. مادر عرفان. [عکس را برمیدارد] عرفان… میریکا… یه جوونی بود که از سنش خیلی جلوتر فکر میکرد. همیشه میگفت: «خدای هرکسی تو خودشه.» از لقب «سید» که اول اسمش بود خوشش نمیاومد. عاشق طبیعت بود.مدافع محیطزیست بود. عاشق هنر و فلسفه بود. نقاشی و طراحی رو خودش یاد گرفته بود؛ بدون کلاس و معلم. کتابهای فلسفه همیشه همراهش بود. وقتی مهسا امینی رو کشتن، عرفان روز و شب اخبار رو دنبال میکرد. میگفت: «مامان، ببین مردم چطوری ریختن تو خیابونها!» روحیهش مستقل و ظلمستیز بود. حتی حاضر نبود از سهمیه جانبازی باباش واسه دانشگاه استفاده کنه. میگفت: «اگه عرضه داشته باشم، خودم قبول میشم. نمیخوام جای کسی رو ناحق بگیرم.» [مکث] اما حالا… حالا دیگه نیست. تو سردخونه، وقتی موهاش رو دست زدم، دستم به یه چیز زبر خورد. موهاش رو کنار زدم. نخ بخیهای قرمز دیدم. پیشنماز گفت: «دست نزن، شسته نشده.» بعد از شستوشو، کفنش رو دیدم. کفنش خونی بود. [سکوت] بعد از تو، دیگه هیچی برام معنا نداره. دنیا برام سیاه شده. اما از مرگ نمیترسم. از عرفان یاد گرفتم که در برابر ظلم سکوت نکنم. اون بیستویک سال بیشتر نداشت. ولی منم راهی رو که اون انتخاب کرد، ادامه میدم. [مکث] ذهنم پر از «ای کاش»هاست. نه میبخشم. نه فراموش میکنم. دادخواهت هستم، مهربونم. منتظرم… منتظرم روزی که قاتلهات به سزای کارشون برسن. [عکس را به سینه میچسباند] دلتنگتم. خیلی دلتنگت…
[زن عکس را روی زمین میگذارد. اکنون تنها یک عکس باقی مانده است. زن به سوی آن میرود. در راه، مکث میکند. به شش عکس روی زمین نگاه میکند. سپس عکس آخر را برمیدارد.]
زن (الناز)
منم الناز. مادر عرشیا. [مکث] عرشیا… پسرم… عمامه ملا رو انداخت و دستگیر شد. روز ۵ آذر ۱۴۰۱. بعد از آزادی، چند روزی بود که از زندان آمده بود. طاقت نداشت. رفت. منو تنها گذاشت. [سکوت] قهرمان من… تو کسی نبودی که خودت رو بکشی. آنها چه بلایی به سرت آوردند؟ میگفت هر شب تو زندان به ما قرص میدادن که بخوابیم. میگفت شکنجهمون کردن. میگفت جفت پاهاش رو باتوم زدن. [مکث] پاهات رو میبوسم.
لعنت به شما که شادی و دلخوشی بچههای ما رو گرفتین. مگه چیکار کرده بودن؟ به چه جرمی؟ ما بچههامون رو با هزار مصیبت بزرگ کردیم. هزاران آرزو داشتیم. امید داشتیم. بچه من یه بچه شاد و سرحال بود. عاشق رقص و شادی و خنده. شما ترس و وحشت رو گذاشتین تو دلش. استرس رو. ناامیدی رو. چرا؟ [مکث] عرشیای من برای تولد هفدهسالگیش کلی برنامه داشت. همهش تو دلش موند. با هزاران آرزو و امید. نه میبخشیم. نه فراموش میکنیم. این رو یادتون باشه. [عکس را مقابل سینه میگیرد] جان مادر… عزیز دل مادر… مهربون من… قهرمانم… اسم و نام و یادت همیشه زنده است. مادر زنده نگهش میداره. [به شش عکس دیگر نگاه میکند] آذربایجان، مهد دلیرانه. شیردلهایی تو این خاک خوابیدهاند. قهرمان من، عرشیا شجاعاوقلو، همراه همه فرزندانم… از آذربایجان تا کردستان و بلوچستان،تا مازندران و گیلان… قهرمانانی در خواب خفتهاند. قهرمانانی که تا ابد تو قلب مردم میمونن، چون شرافتشون رو نفروختن. [مکثی طولانی. من داغدارم. و تا آن روز منتظرم.
[زن آرام و در سکوت به مرکز صحنه میآید. هفت عکس اکنون روی زمین، در هفت نقطه، دیده میشوند. زن عکس عرشیا را در دست دارد. به شش عکس دیگر نگاه میکند. سپس عکس را کنار شش عکس دیگر میگذارد. زن در میان هفت عکس میایستد.]
* این نمایشنامه مستند، بر اساس مصاحبهها و یادداشتهای مادران دادخواه با رسانهها و همچنین سخنان ایشان که در شبکههای اجتماعی و فضای مجازی منتشر شده، تدوین و بازنویسی شده است.
احمد زاهدی لنگرودی
بهمنماه ۱۴۰۳








دیدگاهتان را بنویسید