پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت، سایتی مستقل برای ادبیات، شعر، داستان، هنر و اندیشه است. مطالب را می‌توانید به فارسی، آلمانی و انگلیسی بخوانید.

,

پرولتاریا یا «انسان»؟- صمد وکیلی

پرولتاریا یا «انسان»؟

قسمت دوم بحث

پاسخ به رضا یونسی

کامنت دوم:

«شما با منطق صوری به نفی منطقی دیالکتیکی پرداخته‌اید؛ یعنی پیشاپیش منطق صوری را معیار سنجش منطقی دیالکتیکی قرار داده‌اید.»

چنین حکمی، آن‌هم در ابتدای نوشته، بدون توضیح و استدلال عجیب است. دست‌کم باید روشن می‌کردی بر اساس چه دلایلی بحث من را مبتنی بر «منطق صوری» می‌دانی. آیا در نوشته من تعین تاریخی پرولتاریا امری ثابت و ابدی در نظر گرفته شده است؟ آیا تضادهای درونی آن نادیده گرفته شده‌اند؟ آیا امکان دگرگونی و فراروی آن انکار شده است؟

صرف تأکید بر تعین اجتماعی و طبقاتی سوژه، یک نقد را «صوری» نمی‌کند. برعکس، اگر قرار است از دیالکتیک سخن گفته شود، باید پدیده را در تعین مشخص تاریخی آن بررسی کرد و نشان داد چه تضادهایی درون آن عمل می‌کنند و چگونه امکان دگرگونی آن را پدید می‌آورند.

«هر تعینی در همان حال که تعین است، امکان نفی خویش را نیز در خود دارد.»

این موضوع بسیار کلی است و می‌توان آن را درباره برده‌داری، فئودالیسم، سرمایه‌داری، دولت، طبقه و تقریباً هر پدیده تاریخی دیگری مطرح کرد. مسئله فقط این نیست که هر تعینی می‌تواند نفی شود. باید نشان داد چه تضادهایی درون آن وجود دارند، این تضادها در چه شرایط مادی عمل می‌کنند و کدام نیروهای اجتماعی حامل دگرگونی هستند.

مارکس نیز سرمایه‌داری را صرفاً بر این اساس تحلیل نمی‌کند که هر تعینی امکان نفی خود را دارد. او مناسبات مشخص سرمایه‌داری را بررسی می‌کند: جدایی تولیدکننده از شرایط تولید، تبدیل نیروی کار به کالا، تولید ارزش اضافی، انباشت سرمایه و بازتولید رابطه کار مزدی و سرمایه. امکان نفی سرمایه‌داری نیز باید از دل همین مناسبات و تضادهای مشخص توضیح داده شود.

استفاده از مفاهیمی مانند «نفی»، «فراروی»، «شدن»، «تکوین» و «تعین» به خودی خود یک استدلال را دیالکتیکی نمی‌کند. بدون نشان دادن رابطه این مفاهیم با مناسبات و تضادهای مشخص، آنها می‌توانند به عباراتی کلی درباره تغییر و حرکت تبدیل شوند. بنابراین پیش از آنکه یک نقد «صوری» نامیده شود، باید خطای آن نشان داده شود؛ وگرنه «منطق صوری» بیشتر به یک برچسب تبدیل می‌شود تا استدلال در یک بحث.

«اگر پرولتاریا را یک تعین تاریخی بدانیم، نباید آن را به یک سوژه نهایی و ابدی تبدیل کنیم.»

«پرولتاریا یکی از لحظات مهم تکوین سوژه است، اما سوژه تاریخی را نمی‌توان با پرولتاریا یکی گرفت و نمی‌توان آن را در “یک” میانجی تاریخی خاص منجمد کرد.»

«همان گونه که انسان از برده به رعیت و از رعیت به کارگر گذر کرده، هیچ دلیلی وجود ندارد که کارگر یا سوسیالیسم را آخرین افق تاریخی انسان بدانیم.»

اما هیچ‌یک از اینها ادعای من نیست. من نه پرولتاریا را «سوژه نهایی و ابدی تاریخ» دانسته‌ام، نه گفته‌ام باید آن را در یک تعین تاریخی «منجمد» کرد و نه کارگر یا سوسیالیسم را «آخرین افق تاریخی انسان» دانسته‌ام. بحث من مشخصاً درباره سوژه دگرگونی جامعه سرمایه‌داری است.

غیرابدی بودن پرولتاریا یک مسئله است و نقش تاریخی آن در دگرگونی سرمایه‌داری مسئله‌ای دیگر. اینکه پرولتاریا سوژه نهایی تاریخ نیست، دلیلی بر این نیست که نمی‌تواند در جامعه سرمایه‌داری سوژه دگرگونی این مناسبات باشد.

پرولتاریا خود محصول مناسبات سرمایه‌داری است. با از میان رفتن مناسباتی که سرمایه و کار مزدی را بازتولید می‌کنند، شرایط وجود پرولتاریا به عنوان یک طبقه نیز از میان می‌رود. بنابراین فراروی پرولتاریا از وجود طبقاتی خود نه در تضاد با نقش تاریخی آن، بلکه نتیجه نفی همان مناسباتی است که پرولتاریا را بازتولید می‌کنند.

تعین تاریخی با «منجمد کردن» یکی نیست. تعیین پرولتاریا به عنوان سوژه دگرگونی سرمایه‌داری به این معنا نیست که باید برای همیشه در این موقعیت باقی بماند. خود این جایگاه تاریخی است؛ در شرایط معینی به وجود آمده و با دگرگونی آن شرایط می‌تواند از میان برود.

«پرولتاریا یا انسان؟ دوگانه‌ای است که متن من اساساً آن را مطرح نکرده است.»

من هم به صراحت در کامنت قبلی‌ام نوشته بودم:

«رهایی می‌تواند محتوایی عام انسانی داشته باشد، اما سوژه دگرگونی جامعه سرمایه‌داری را نمی‌توان صرفاً “انسان” نامید.»

«از این رو باید میان افق رهایی و سوژه رهایی تمایز گذاشت.»

بنابراین یک چیز افق عام رهایی است و چیز دیگر سوژه تاریخی آن. رهایی از استثمار و سلطه می‌تواند افقی انسانی داشته باشد، اما از این نمی‌توان نتیجه گرفت که «انسان» به طور کلی سوژه دگرگونی سرمایه‌داری است.

سرمایه‌دار نیز انسان است و کارگر نیز انسان است، اما جایگاه آنها در مناسبات سرمایه‌داری یکسان نیست. مفهوم عام «انسان» این تفاوت را توضیح نمی‌دهد و مشخص نمی‌کند کدام نیروی اجتماعی می‌تواند حامل دگرگونی این مناسبات باشد.

پس عنوان «پرولتاریا یا انسان؟» به معنای انتخاب یکی و کنار گذاشتن دیگری نیست. مسئله تمایز میان «افق عام رهایی انسان» و «سوژه تاریخی دگرگونی سرمایه‌داری» است.

در پاسخ تو دو مسئله متفاوت با هم یکی شده‌اند: «پرولتاریا به عنوان سوژه دگرگونی مناسبات سرمایه‌داری» و «پرولتاریا به عنوان سوژه نهایی و ابدی تاریخ». نقد من درباره اولی است، اما پاسخ تو عمدتاً متوجه دومی است.

«اگر قرار بود به رابطه اجتماعی سرمایه‌داری بپردازیم، حرف و نقد شما درست بود اما متن اصلی یک ایده‌ی عام، جامع و بی‌کران را بررسی می‌کند.»

اما این ادعا با محتوای مقاله‌ات سازگار نیست. آن مقاله بارها به مناسبات سرمایه‌داری می‌پردازد و از استثمار، کار، کارگر، ازخودبیگانگی، زحمتکشان، سوسیالیسم، خودآگاهی طبقاتی و جامعه پساسرمایه‌داری سخن می‌گوید.

«کارگر در فرایند تولید، جهان اجتماعی را تولید می‌کند، اما محصول و نیروی اجتماعی حاصل از کار او در برابرش به صورت قدرتی بیگانه ظاهر می‌شود.»

«خودآگاهی طبقاتی ضرورتی تاریخی است.»

از این رو مناسبات سرمایه‌داری چیزی نیست که من جدا از بحث مقاله‌ات مطرح کرده باشم. خودت این مناسبات و مفاهیم را وارد بحث کرده‌ای. وقتی از کارگر، استثمار، طبقه و خودآگاهی طبقاتی سخن می‌گویی و هم‌زمان بحث «سوژه تاریخی» و دگرگونی مناسبات موجود را مطرح می‌کنی، بحث درباره تعین طبقاتی این سوژه خارج از موضوع نیست.

نمی‌توان از یک سو مفاهیم مشخص جامعه سرمایه‌داری را وارد استدلال کرد و از سوی دیگر، وقتی درباره سوژه این دگرگونی بحث می‌شود، گفت موضوع مقاله اساساً مناسبات سرمایه‌داری نبوده است.

«انسانی که در متن از او سخن می‌گویم، انسانی تاریخی است؛ انسانی که همواره در یک شکل اجتماعی معین وجود دارد.»

تأکید نوشته من نیز بر همین تعین تاریخی و اجتماعی است. اگر انسان همواره در یک شکل اجتماعی معین وجود دارد، باید این شکل اجتماعی را وارد تحلیل کرد. انسان در جامعه سرمایه‌داری خارج از مناسبات تولید، مالکیت و طبقه وجود ندارد. کارگر و سرمایه‌دار هر دو انسان‌اند، اما موقعیت آنها در مناسبات سرمایه‌داری یکسان نیست.

وقتی سخن از «سوژه تاریخی» و دگرگونی سرمایه‌داری است، باید مشخص شود این سوژه کدام نیروی اجتماعی است، چه موقعیتی در تولید دارد و تضادش با سرمایه از کجا ناشی می‌شود.

«انسان نیز در متن من نه یک ذات انتزاعی، بلکه نام یک فرایند گشوده است.»

«همان گونه که انسان از برده به رعیت و از رعیت به کارگر گذر کرده…»

برده، رعیت و کارگر تعینات اجتماعی متفاوتی هستند که در مناسبات تاریخی متفاوت شکل گرفته‌اند. کارگر ادامه ساده رعیت و رعیت ادامه ساده برده نیست؛ هرکدام محصول مناسبات تولیدی و اجتماعی خاص خود هستند.

وقتی می‌گویی «انسان از برده به رعیت و از رعیت به کارگر گذر کرده»، این تعینات تاریخی به مراحل حرکت یک «انسان» عام تبدیل می‌شوند؛ انسانی که در پشت این اشکال تاریخی قرار می‌گیرد و از یک تعین به تعین دیگر عبور می‌کند. در این صورت تعینات تاریخی دیگر سازنده سوژه نیستند، بلکه به اشکال مختلف حرکت سوژه‌ای تبدیل می‌شوند که پیش از این تعینات مفروض گرفته شده است.

این با همان گزاره خودت که انسان «همواره در یک شکل اجتماعی معین وجود دارد» سازگار نیست. انسانی که فقط در یک شکل اجتماعی معین وجود دارد، نمی‌تواند هم‌زمان به صورت سوژه‌ای عام در طول تاریخ از بردگی به رعیتی و از رعیتی به کارگری حرکت کند.

همین تناقض در بحث «ایده انسان» نیز دیده می‌شود. می‌نویسی:

«ایده انسان مارکس یک ایده‌ی جامع و کامل است.»

«مسئله این نیست که “پیشاپیش” وجود داشته و باید بر فرایند تاریخ تحمیل شود.»

«انسان نیز در متن من نه یک ذات انتزاعی، بلکه نام یک فرایند گشوده است.»

«سوسیالیسم خود باید لحظه‌ای از حرکت تاریخی به سوی تحقق ایده انسان فهمیده شود.»

این گزاره‌ها با هم سازگار نیستند. اگر انسان یک «فرایند گشوده» است و مقصد آن از پیش تعیین نشده، «ایده جامع و کامل انسان» به چه معناست؟ یک فرایند تاریخی گشوده چگونه می‌تواند پیشاپیش شکل کامل خود را در اختیار داشته باشد؟

وقتی از حرکت «به سوی تحقق ایده انسان» سخن می‌گویی، این ایده باید دارای محتوایی باشد که بتوان بر اساس آن از تحقق آن سخن گفت. اگر این محتوا «جامع و کامل» است، چیست و چگونه تعیین شده است؟ و اگر انسان واقعاً فرایندی گشوده است که مقصد آن از پیش معلوم نیست، «حرکت تاریخی به سوی تحقق ایده انسان» چه معنایی دارد؟ توصیف این ایده به عنوان «بی‌کران» نیز این مسئله را حل نمی‌کند.

بنابراین مسئله فقط استفاده از واژه «انسان» نیست. مسئله این است که «انسان» در ابتدا تاریخی و متعین تعریف می‌شود، اما در ادامه به سوژه‌ای تبدیل می‌شود که از برده به رعیت و از رعیت به کارگر می‌گذرد و تاریخ نیز به سوی تحقق «ایده جامع و کامل» آن حرکت می‌کند. در اینجا همان تعین تاریخی‌ای که بر آن تأکید می‌کنی کنار گذاشته می‌شود و «انسان» دوباره صورتی عام و فراتاریخی پیدا می‌کند.

کجا من گفته‌ام پرولتاریا سوژه نهایی و ابدی تاریخ است؟ کجا گفته‌ام باید پرولتاریا را در یک تعین تاریخی «منجمد» کرد؟ کجا سوسیالیسم را پایان تاریخ دانسته‌ام؟ کجا امکان فراروی پرولتاریا از وجود طبقاتی خود را انکار کرده‌ام؟

کجای این گزاره که «پرولتاریا سوژه دگرگونی سرمایه‌داری است» به این معناست که پرولتاریا «سوژه نهایی تاریخ» است؟ چرا «سوژه دگرگونی سرمایه‌داری» را با «سوژه نهایی و ابدی تاریخ» یکی می‌گیری؟

اگر با نقد من مخالفی، چرا مستقیم همان را نقد نمی‌کنی؟ آیا نزد مارکس پرولتاریا سوژه دگرگونی سرمایه‌داری نیست؟ اگر نیست، کدام نیروی اجتماعی است؟ اگر «انسان» است، این انسان چه تعین اجتماعی و طبقاتی‌ای دارد؟ سرمایه‌دار و کارگر هر دو انسان‌اند؛ آیا هر دو به یک معنا سوژه نفی مناسبات سرمایه‌داری‌اند؟

اگر خودت می‌گویی انسان «همواره در یک شکل اجتماعی معین وجود دارد»، چرا هنگام تعیین سوژه این تعین اجتماعی کنار گذاشته می‌شود؟ اگر سوژه در جریان مبارزه شکل می‌گیرد، این مبارزه میان چه نیروهای اجتماعی‌ای است؟ اگر از «خودآگاهی طبقاتی» سخن می‌گویی، خودآگاهی کدام طبقه؟ اگر سوژه قرار است مناسبات موجود را نفی کند، چه چیزی در موقعیت مادی آن چنین امکانی را به وجود می‌آورد؟

چرا به جای پاسخ به این مسائل، بحث را به «سوژه ابدی»، «پایان تاریخ»، «منجمد کردن پرولتاریا» و «آخرین افق تاریخی انسان» می‌بری؟ کدام‌یک از اینها در نوشته من مطرح شده است؟ آیا رد ادعایی که من نکرده‌ام، پاسخی به ادعایی است که واقعاً مطرح کرده‌ام؟

بالاخره سوژه دگرگونی سرمایه‌داری کدام نیروی طبقاتی است؟

قربانت/ صمد


دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما در سایت منتشر نمی‌شود. لطفاً هر دیدگاه را حداکثر در ۹۰۰ واژه بنویسید. در صورت نیاز، فقط یک دیدگاه دیگر برای ادامهٔ متن ارسال کنید.

پاسخی بگذارید

بیشتر از پایگاه ادبی درنگ فرانکفورت کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب